بحثی پیرامون اسلام، خاتمیت دین بهائی و مسالۀ قائمیت

بحثی پیرامون اسلام، خاتمیت دین بهائی و مسالۀ قائمیت

پرهام


 به علماء از قول بهاء بگو ما به زعم شما مقصریم، از نقطه اولی (حضرت باب) روح ما سواه فداه چه تقصیری ظاهر که هدف رصاصش (گلوله سربی) نمودید. نقطه اولی مقصر، از خاتم النبیین روح العالمین له الفداء چه تقصیری باهر که بر قتلش مجلس شورا ترتیب دادید. خاتم النبیین مقصر، از حضرت مسیح چه تقصیر و افترا هویدا که صلیبش زدید. حضرت مسیح به زعم باطل شما کاذب، از حضرت کلیم چه کذبی و افترایی آشکار که بر کذبش گواهی دادید. حضرت کلیم به زعم باطل شما کاذب و مقصر، از حضرت خلیل چه تقصیری هویدا که در آتشش انداختید. اگر بگویید ما آن نفوس نیستیم، می گوییم اقوال شما همان اقوال و افعال شما همان افعال"[۷]

(حضرت بهاءالله)

پرهام

بحثی پیرامون مسالۀ قائمیت

 

 

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت


الها معبودا

از تو ام و بتو آمدم. قلبم را بنور معرفتت منیر فرما. توئی مقتدری که قدرت

عالم و امم از اقتدارت باز نداشت. از یک اشراق از نیر کرمت دریاهای کرم ظاهر و از

یک تجلی از نیر جودت عالم وجود موجود. ای پروردگار آنچه لایق ایامت نیست اخذ نما

 و آنچه قابل است عطا فرما.  توئی آن بخشنده ای که بخششت محدود به حدود نه.

عباد توئیم ترا میجوئیم و از تو میطلبیم. توئی فضال و توئی بخشنده.

(حضرت بهاءالله)


" آنچه از نادانی بکاهد و بر دانائی بیفزاید او پسندیده آفریننده بوده و هست"[۱]

(حضرت بهاءالله)

هدف از این رساله، صرفا اطلاع رسانی به محققین و جویندگان حقیقت می باشد، تا با تأمل و تعمق در تاریخ ادیان، احادیث مرویه، قرآن مجید و سایر کتب آسمانی، بُعد دیگری از عقاید و باورها برایشان گشوده شود. همچنین توضیح داده شود که بعضی از عبارات مذکور در قرآن کریم، از جمله خاتم النبیین و اسلام به عنوان دیانت آخر، معنایی غیر از معنای ظاهری داشته و این چنین موانع و حجابهایی در کتب مقدسه پیشین نیز موجود بوده که همواره سبب و علت امتحان خلق در یوم ظهور پیامبران الهی گشته است. از سوی دیگر نشان داده شود که استدلالهای بهائیان برای حقانیت ادیان بابی و بهائی، در باب ظهور پیامبری جدید و آمدن دیانتی جدید در سلسله ادیان الهی، در احادیث و قرآن مجید موجود می باشد و خارج از سند و مدرک نیست، البته مقبل و معرض همیشه در دنیا بوده و خواهند بود.

جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو      خانه می بینی و من خانه خدا می بینم

رفتار بهائیان با معرضین دیانت بهائی، همان رهنمودی است که در آیه ۴۶ سوره عنکبوت از کلام الله مجید آمده است: " با اهل کتاب جز به نیکوترین طریق بحث و مجادله مکنید … و به اهل کتاب بگویید که ما به کتابی که بر ما نازل شده و به کتاب آسمانی شما به همه ایمان آورده ایم و خدای ما و شما یکی است و ما تسلیم و مطیع فرمان اوییم". حضرت بهاءالله، پیامبر و شارع دیانت بهائی و حامل وحی الهی در این یوم، بهائیان را در این باب چنین هدایت میفرمایند: " آنچه را دارائید بنمائید. اگر مقبول افتاد، مقصود حاصل، و الا تعرض باطل"[۲].

مطلب دیگر آنکه، افتراها و تهمت های گوناگونی به دیانت بهائی زده می شود تا اذهان عموم را در مورد این آئین آسمانی خدشه دار کنند که امیدواریم اینگونه مقالات کمکی باشد تا محققین منصف و جویندگان حقیقت با تحقیق منصفانه و عاری از غرض این سوء تفاهمات را برطرف سازند. البته این تهمت ها و ردیه نوشتن ها در تاریخ ادیان هیچ تازگی ندارد و مطلب جدیدی نیست. چنانچه، " بسیاری از مادیون و یهود و مسیحیین بالاخص نیز، کتب ردیه بر قرآن مجید نوشته اند و ایرادات مفصل گرفته اند؛ مانند جرجیس صال صاحب "المقاله فی الاسلام" که هاشم شامی به عربی ترجمه کرده و تذییلات به آن نوشته است و عبدالمسیح که کتاب براهین را در چهار جلد قطور رد بر اسلام نوشته و کشیش فاندرنمساوی که میزان الحق را رد بر اسلام نوشته است و امروز بنام سنجش حقیقت تغییر اسم داده و بالسنه مختلفه ترجمه شده و کتاب ینابیع الاسلام که بسیار مفصل و رد بر اسلام است"[۳].

در هر صورت، تحقیق و تفحص به شهادت کلام الله مجید، از وظایف شخصی هر مومنی می باشد؛ چنانچه در آیه ۶ سوره حجرات میفرماید: " یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِن جَاءکُمْ فَاسِقٌ بِنَبَأٍ فَتَبَیَّنُوا أَن تُصِیبُوا قَوْماً بِجَهَالَهٍ فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِینَ، یعنی ای مومنان، هرگاه فاسقی خبری برای شما آورد تحقیق کنید، مبادا از روی نادانی به قومی رنجی رسانید و سخت از کار خود پشیمان گردید". باری، از جمله تهمت هایی که به این آئین الهی می زنند اینکه دیانت بهائی دست نشانده خارجی ها است؛ لیکن، به مصداق آیه ۸۱ سوره مومنون: بَلْ قَالُوا مِثْلَ مَا قَالَ الْأَوَّلُونَ ( بلکه گفتند مانند آنچه پیشینیان گفتند)، اینگونه تهمت ها نیز در تاریخ ادیان هیچ تازگی ندارد و مطلب جدیدی نیست. " در تفسیر قمى در ذیل جمله" قالَ الَّذِینَ لا یَرْجُونَ لِقاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَیْرِ هذا(یونس / ۱۵)" آمده که قریش به رسول خدا (ص) گفتند: یا رسول اللَّه! قرآنى دیگر غیر این قرآن بیاور، براى اینکه تو این قرآن را از یهود و نصارى آموخته‏اى"[۴]. همچنین، در تفسیر مواهب علیه آمده است که کفار میگفتند، مطالبی را که محمد می گوید از خارجیان یاد می گیرد مانند جبر و یسار که دو تن از غلامان بودند که شمشیر ها را صیقل می دادند[۵]؛ که آیه ۱۰۳ سوره نحل از کلام الله مجید، در جواب اینگونه تهمت ها که خارجیان قرآن را به محمد می آموزانند چنین نازل شده است: " وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ یَقُولُونَ إِنَّمَا یُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِّسَانُ الَّذِی یُلْحِدُونَ إِلَیْهِ أَعْجَمِیٌّ وَهَـذَا لِسَانٌ عَرَبِیٌّ مُّبِینٌ، یعنی و ما کاملا آگاهیم که کافران (معاند) می گویند: آن کس که مطالب این قرآن را به رسول می آموزد بشری است، ( مقصودشان بلعام ترسا یا عایش یا یعیش یا غلام رومی یا سلمان فارسی بود) در صورتیکه زبان آن کس که این قرآن را به او نسبت می دهند اعجمی (غیر فصیح) است و این قرآن به زبان عربی فصیح و روشن است". و سایر اعتراضات که بر حضرت رسول اکرم (ص) وارد می آوردند؛ از جمله آنکه در آیه ۷ سوره ص آمده است: ما این سخن را در آیینی دیگر نشنیدیم و این جز چیزی ساخته و پرداخته نیست ( ما سَمِعْنا بِهذا فی الملّه الآخره إِنْ هذا إِلاّ اختلاق)؛ و یا در آیه ۸ سوره فرقان آمده است: و ستمکاران گفتند پیروی نمی کنید مگر مردی که جادو شده است (وَقَالَ الظَّالِمُونَ إِن تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلاً مَّسْحُوراً)؛ و در آیه ۴۱ سوره الحاقه آمده است: و نیست آن سخن شاعری که اندکی از شما تصدیق می کنید (وَمَا هُوَ بِقَوْلِ شَاعِرٍ قَلِیلاً مَا تُؤْمِنُونَ)؛ و در آیه ۳۸ سوره مومنون آمده است: نیست او مگر مردی که می بندد بر خدا دروغ و ما هرگز به او ایمان نخواهیم آورد (إِنْ هُوَ إِلَّا رَجُلٌ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ کَذِباً وَمَا نَحْنُ لَهُ بِمُؤْمِنِینَ)؛ و در آیه ۵ سوره فرقان آمده است: گفتند که این کتاب (قرآن) افسانه های پیشینیان و حکایات سابقین است (وَقَالُوا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ) و … الی آخر.

مولانا میفرماید:

 

چون کتاب الله بیامد هم بر آن          این چنین طعنه زدند آن کافران
که اساطیر است و افسانه نژند          نیست  تعمیقی  و  تحقیقی  بلند

 

باری، این آیات کلام الله ذکر شده است تا پندی برای آیندگان باشد! چنانچه در آیه ۱۲۰ سوره هود آمده است: وَکُـلاًّ نَّقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنبَاء الرُّسُلِ مَوْعِظَهٌ وَذِکْرَى لِلْمُؤْمِنِینَ (و ما از همه این حکایات و اخبار انبیاء بر تو بیان میکنیم مومنان را پند و عبرت و تذکری باشد).

من آنچه شرط بلاغ است با تو می گویم         تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال

حضرت بهاالله می فرمایند: " بگو ای دارای چشم، گذشته آئینه آینده است. ببینید و آگاه شوید. شاید پس از آگاهی دوست را بشناسید و نرنجانید"[۶].  وگرنه آنکه،

گر جمله کائنات کافر گردند                  بر دامن کبریاش ننشیند گرد


فهرست مطالب

مقدمه                                                                                                                صفحه ۷

نگاهی اجمالی بر کلام الله مجید                             صفحه ۱۳

در باب احادیث                                              صفحه ۳۹

در معنای اسلام                                             صفحه ۴۴

خاتم النبیین و حدیث لا نبی بعدی                           صفحه ۵۲

استمرار ظهور پیامبران و ادیان الهی مذکور در احادیث مرویه و قرآن مجید                 صفحه ۶۶

قائمیت                                                             صفحه ۸۳

بشارات در باب ظهور قائم و اعتقاد به روز هزاره اسلام و قیام دولت حقه                  صفحه ۱۱۸

دیانت بابی                                            صفحه ۱۲۴

دیانت بهائی                   صفحه ۱۳۲

 علل استمرار ارسال پیامبران از جانب خداوند و ظهور ادیان در ادوار مختلفه              صفحه ۱۴۲

نزول وحی و آیات الهی                                          صفحه ۱۶۲

سخنی با هموطنان عزیز                           صفحه ۱۷۱

منابع و مأخذ                          صفحه ۱۷۸


" به علماء از قول بهاء بگو ما به زعم شما مقصریم، از نقطه اولی (حضرت باب) روح ما سواه فداه چه تقصیری ظاهر که هدف رصاصش (گلوله سربی) نمودید. نقطه اولی مقصر، از خاتم النبیین روح العالمین له الفداء چه تقصیری باهر که بر قتلش مجلس شورا ترتیب دادید. خاتم النبیین مقصر، از حضرت مسیح چه تقصیر و افترا هویدا که صلیبش زدید. حضرت مسیح به زعم باطل شما کاذب، از حضرت کلیم چه کذبی و افترایی آشکار که بر کذبش گواهی دادید. حضرت کلیم به زعم باطل شما کاذب و مقصر، از حضرت خلیل چه تقصیری هویدا که در آتشش انداختید. اگر بگویید ما آن نفوس نیستیم، می گوییم اقوال شما همان اقوال و افعال شما همان افعال"[۷]

(حضرت بهاءالله)

 

مقدمه

مطالعه تاریخ ادیان بیانگر این مطلب است که، از آنجا که ظهور پیامبران الهی، همواره، بر وفق معمول و اعتقادات رایج بین مردمان واقع نشده؛ " در هیچ عهد و عصری انبیاء از شماتت اعداء و ظلم اشقیا و اعراض علما که در لباس زهد و تقوی ظاهر بودند آسودگی نیافتند"[۸] و به استناد آیه یازدهم سوره حجر: " وَمَا یَأْتِیهِم مِّن رَّسُولٍ إِلاَّ کَانُواْ بِهِ یَسْتَهْزِئُونَ ، هیچ رسولی بر آن مردم نمی آمد جز آنکه به استهزای او می پرداختند". بنابراین، در احیان ظهور پیامبران الهی، اهل ارض به آسانی پیام آسمانی آنها را نپذیرفته و به شهادت آیه چهارم سوره انعام: " وَمَا تَأْتِیهِم مِّنْ آیَهٍ مِّنْ آیَاتِ رَبِّهِمْ إِلاَّ کَانُواْ عَنْهَا مُعْرِضِینَ، هیچ آیتی از آیات الهی بر اینان نیامد جز آنکه (از روی جهل و عناد) از آن روی گردانیدند". حال آنکه، اگر دینی از جانب حق باشد و از سرچشمه الهی نشات گیرد حقیقت چون آفتاب خواهد درخشید و به فرموده حضرت مسیح: چراغ زیر فانوس خاموش نماند و آتش بر فراز تپه پنهان نشاید،  و

چراغی را که ایزد بر فروزد      هر آنکس پف کند ریشش بسوزد

و اگر آئینی از جانب حق نباشد خود به خود نابود خواهد شد و به بیان حضرت مسیح: هر نهالی که پدر آسمانی نکاشته باشد کنده شود و به شهادت آیه ۲۶ سوره ابراهیم: " مثل کلمه کفر مانند درخت آلوده ایست که ریشه اش به اعماق زمین نرود و هیچ ثبات و بقائی ندارد".

در هر صورت، همانطور که ذکر شد، پیامبران تمام ادیان آسمانی همواره مورد انکار و اعتراض عامه مردم خصوصاً، پیروان ادیان پیشین واقع شده اند، و به گفته یوشع نبی " مردم زمان، انبیاء را دیوانه میشمارند و درون معبد خداوند با انبیاء که فرستادگان اویند دشمنی میورزند"[۹]. که این اعتراضات معمولا، " بنا بر عدم ادراک آیات الهی خصوصا متشابهات کتب مقدسه قبل ، تقلید از آباء و اجداد و پیروی از پیشوایان مغرور و دنیا پرست بوده است. و عموماً، نه تنها این معرضین به انکار اکتفا ننموده، بلکه هر جام بلایی را در کام آن مظاهر مقدس الهی ریخته، گهی به بند و زندانشان کشیده و زمانی آن مظاهر مقدسه را به دار آویخته و شهید نموده اند"[۱۰]. و پس از گذشت زمان، آیندگان حقانیت این ادیان الهی را همواره اذعان نموده و از ظلم و ستمهای وارده بر این پیامبران الهی و پیروان اولیه شان متاثر و متاسف گشته و این روند در سراسر تاریخ تکرار شده و هیچ درس عبرتی از تاریخ گرفته نشده؛ به قول فدریک هگل فیلسوف شهیر آلمانی: تاریخ ثابت کرده که انسان از تاریخ هیچ چیز یاد نمی گیرد[۱۱]. چنانچه در کتب مقدسه آسمانی نیز به این حقیقت اشاره شده، از جمله در آیه ۱۸۴ سوره آل عمران خطاب به حضرت محمد (ص) آمده است: " فَإِن کَذَّبُوکَ فَقَدْ کُذِّبَ رُسُلٌ مِّن قَبْلِکَ جَآؤُوا بِالْبَیِّنَاتِ وَالزُّبُرِ وَالْکِتَابِ الْمُنِیرِ، یعنی پس ای پیغمبر اگر ترا تکذیب کردند غمگین مباش که پیغمبران پیش از تو را که معجزات و زبورها و کتاب آسمانی روشن بر آنها آوردند نیز تکذیب کردند".

برای مثال، نگاهی بر دوران اولیه پیدایش دیانت مسیحی بیانگر این مطلب است که، دیانتی که در حال حاضر رتبه اول جهان را، از نظر گسترش و تعداد پیروان دارد، همچون دیگر ادیان الهی به راحتی مورد پذیرش قرار نگرفت؛ چرا که ظهور حضرت مسیح مطابق با انتظارات و اعتقادات یهودیان نبود. پیامبر این آئین، حضرت عیسی، بدلیل بخطر انداختن مشروعیت قدرت رهبران سیاسی و مذهبی آن دوران و به جرم موعود یهود بودن و تخلف از احکام تورات ( شکستن سبت)؛ توسط علمای یهود، قیافا رئیس کاهنان یهود آنزمان " کاهن اعظم" و حنّان پدر زن قیافا و رئیس قبلی کهنه، محکوم به مرگ شدند. پیروان این آئین، مسیحیان اولیه، در آغاز به طرز وحشیانه ای مورد تعقیب و آزار واقع گردیدند[۱۲] و " افزایش پیروان حضرت مسیح در ابتدا و قرون اولیه باعث می شد که دو جامعه بزرگ مذهبی و حکومتی یعنی جامعه یهود و دولت مقتدر روم علیه مسیحیان قیام کنند — یهودیان از هیچ مخالفت و دشمنی کوتاهی نمی کردند و علاوه بر اینکه مستقیما مسیحیان را مورد آزار و تعقیب قرار میدادند، وسیله ابتلاء و اسارت آنها نیز می شدند و از همه بدتر آنها را دشمن حکومت و عامل افساد عقائد و تخریب سنن مدنی معرفی می کردند"[۱۳]. باری، در قلمرو امپراتوری روم، " رومیان به مسیحیان با شک و نفرت و حتی انزجار می نگریستند … ( مسیحیان) در مظانّ اتهام به جنایاتی وحشتناک – کشتن بچه ها، زنای با محارم و … قرار داشتند … زندان ها که مدتها پیش برای آدمکشان و دزدان حرفه ای آماده شده بودند از مسیحیان پر شده بودند و بدین ترتیب دیگر جایی برای مجرمان واقعی باقی نمانده بود"[۱۴]. خلاصه کلام آنکه، دیانت مسیحی تا ۲ – ۳ قرن به عنوان فرقه ای از یهودیت، غالبا مورد تنفر و تعقیب، شناخته شده بود تا سرانجام در سال ۳۱۲ بعد از سه قرن توسط کنستانتین، امپراطور روم، مسیحیت برسمیت شناخته شد و این واقعه در حقیقت نقطه عطف تاریخی در مسیر مسیحیت شمرده میشود و  از آن پس مسیحیت گسترش یافت و برای دو هزار سال بعد به صورت نیرویی مسلط در فرهنگ غرب در آمد[۱۵].

حضرت بها الله، شارع دیانت بهائی ما را دعوت به مطالعه و تعمق در تاریخ ادیان میفرمایند که علت تعرض عباد از پیامبران و شارعین ادیان زمان چه بوده است؛ چنانچه در کتاب آیات الهی آمده است: "… که نوحه نوح از بهر چه بود و اعراض قوم از او از بهر چه؟ ذلت هود چه معنی داشت و عقد ناقه صالح و طرد او از برای چه؟ صعود عیسی بن مریم به سماء چهارم و بلایای او از دست که بود؟ توجه شمس بطحا (حضرت رسول) به یثرب چرا؟ …"[۱۶] و در مقام دیگر میفرمایند: " آیا از اول ابداع الی حین از مشرق اراده الهی نوری و یا ظهوری (پیامبری) اشراق نموده که قبائل ارض او را قبول نموده و امرش را پذیرفته اند؟… در احیان ظهور کل مبتلی بوده اند. بعضی را مجنون گفته اند و برخی را کذاب نامیده اند و عمل نموده اند آنچه را که قلم حیا میکند از ذکرش…"[۱۷] الی آخر.

باری، " یکی از دلائل عدم ایمان و اقبال مردمان، در اعصار ظهور پیامبران الهی، بدعت های نادرست و ناصوابی بوده که در اثر مرور دهور و اعصار و اختلاف افکار و تفاسیر نادرست پیشوایان ریاکار در آئین پروردگار پدیدار و سیر قهقرانی و تغییر و دگرگونی اصول ادیان را موجب گشته است"[۱۸]. بطور مثال، یکی از عقایدی که همواره در تاریخ ادیان تکرار شده است اینکه، پیروان ادیان الهی، پیامبر آئین خویش را آخرین فرستاده از جانب خدا و آئین وی را آخرین آئین الهی دانسته و پیامبر بعدی را مورد انکار و تکذیب قرار داده اند. این پدیده بالاخص در یهودیان، مسیحیان و مسلمانان هر یک با خصایص و ویژگیهای خاص خود دیده میشود. حتی، به استناد کلام الله مجید، پیروان حضرت یوسف نیز به آسانی به ظهور حضرت موسی ایمان نیاوردند چرا که معتقد بودند، بعد از آن حضرت، پیامبر دیگری از جانب خداوند مبعوث نخواهد شد، چنانچه، در آیه ۳۴ سوره غافر آمده است: " وَلَقَدْ جَاءکُمْ یُوسُفُ مِن قَبْلُ بِالْبَیِّنَاتِ فَمَا زِلْتُمْ فِی شَکٍّ مِّمَّا جَاءکُم بِهِ حَتَّى إِذَا هَلَکَ قُلْتُمْ لَن یَبْعَثَ اللَّهُ مِن بَعْدِهِ رَسُولاً کَذَلِکَ یُضِلُّ اللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُّرْتَابٌ، یعنی و پیش از این یوسف بسوی شما با معجزات و ادله روشن آمد و دایم از آیاتی که برای شما آورد در شک و تردید بماندید، تا آنکه یوسف از دنیا برفت، گفتید که دیگر خدا از بعد او هرگز رسولی نمی فرستد. بلی این چنین خدا مردم مسرف ( ستمگری) را که در شک و تردیدند به گمراهی و خذلان خود وا می گذارد". یهودیان نیز که خود را قوم برتر میدانستند(یَا بَنِی إِسْرَائِیلَأَنِّی فَضَّلْتُکُمْ عَلَى الْعَالَمِینَ، ای بنی اسرائیل … شما را بر عالیمان برتری دادیم، (بقره/۴۷))، معتقد بودند که فیض الهی مسدود شده است و دیگر پیغمبری از جانب خداوند مبعوث نمی شود؛ که خداوند در آیه ۶۴ سوره مائده خطاب به آنها می فرماید: " وَقَالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللّهِ مَغْلُولَهٌ غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَلُعِنُواْ بِمَا قَالُواْ بَلْ یَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ یُنفِقُ کَیْفَ یَشَاءُ وَلَیَزِیدَنَّ کَثِیراً مِّنْهُم مَّا أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ طُغْیَاناً وَکُفْراً وَأَلْقَیْنَا بَیْنَهُمُ الْعَدَاوَهَ وَالْبَغْضَاء إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَهِ کُلَّمَا أَوْقَدُواْ نَاراً لِّلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللّهُ وَیَسْعَوْنَ فِی الأَرْضِ فَسَاداً وَاللّهُ لاَ یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ، یعنی و یهود گفتند دست خدا بسته است و بواسطه این گفتار دروغ دست آنها بسته شد و به لعن خدا گرفتار گردیدند بلکه دو دست خدا گشاده است و هرگونه بخواهد بر خلق انفاق می کند و همانا قرآنی که به تو نازل گشت بر کفر و طغیان بسیاری از اهل کتاب بیفزود".

  همچنین مسیحیان نیز معتقدند که هرگز حکم انجیل مرتفع نمی شود و پیغمبری مستقل مبعوث نمی گردد الا برای اثبات شریعت انجیل. و برای اثبات این ادعا استناد به آیاتی از انجیل مقدس می کنند؛ از جمله در آیه ۳۵ فصل ۲۴ از انجیل متی آمده است: " آسمان و زمین ممکن است زائل و معدوم شوند اما کلام من هرگز زائل نمی شود و همیشه باقی و ثابت میانه ناس خواهد بود". و همچنین در آیات ۵ – ۷ فصل سوم از انجیل یوحنا می خوانیم: " نفسی که زنده نشده است از ماء معرفت الهی و روح قدسی عیسوی قابل ورود و دخول در ملکوت ربانی نیست". و همانطور که مشاهده شد، این قصه سری دراز دارد و این اولین بار در تاریخ ادیان نیست که مسلمین نیز معتقدند که حضرت محمد (ص) خاتم الانبیاء و آخرین فرستاده خدا و دیانت اسلام آخرین دیانت الهی است و خلاصه آنکه، تو خود حدیث مفصل خوان از این مجمل!

قسمتهایی از الواح مقدسه بهائی را زینت بخش این مقال می کنیم که آمده است: "…خداوند می فرماید از یوم اول الی حین انبیاء و اصفیا را مخصوص هدایت خلق فرستادیم تا کل را به حق جل جلاله دعوت نمایند و کوثر بقا که سبب و علت حیات ابدی و زندگی سرمدی است عطا نمایند تا کل به آنچه مقصود فائز گردند و لکن خلق نصایح حق را نشنیده بلکه انکار نمودند. موسی را با ید بیضا فرستادیم، قبولش ننمودند و قبل از او خلیل به نور جلیل آمد تکذیبش نمودند. حضرت روح با قدرت ملکوتی ظاهر، طرارش نامیدند. حضرت خاتم با فرقان آمد، کذابش گفتند و بر قتلش فتوا دادند…"[۱۹] و همچنین آمده است: " ناظر به ایام قبل شوید که چقدر مردم از اعالی و ادانی که همیشه منتظر ظهورات احدیه در هیاکل قدسیه (ظهور پیامبران) بوده اند بقسمی که در جمیع اوقات و اوان مترصد و منتظر بودند و دعاها و تضرعها مینمودند که شاید نسیم رحمت الهیه بوزیدن آید و جمال موعود از سرادق غیب بعرصه ظهور قدم گذارد و چون ابواب عنایت مفتوح میگردید و غمام مکرکت مرتفع و شمس غیب از افق قدرت ظاهر میشد جمیع تکذیب مینمودند … تامل فرمائید که سبب این افعال چه بود که به این قسم با طلعات جمال ذی الجلال (پیامبران الهی) سلوک می نمودند و هر چه که در آن ازمنه سبب اعراض و اغماض آن عباد بود حال هم سبب اغفال این عباد شده و اگر بگوئیم حجج الهیه کامل و تمام نبود لهذا سبب اعتراض عباد شد این کفری است صراح، لاجل آنکه این بغایت از فیض فیاض دور است و از رحمت منبسطه بعید که نفسی را از میان جمیع عباد برگزیند برای هدایت خلق خود و به او حجت کافیه وافیه عطا نفرماید و معذلک خلق را از عدم اقبال به او معذب فرماید؛ بلکه لم یزل جود سلطان وجود بر همه ممکنات بظهور مظاهر نفس خود احاطه فرموده و آنی نیست که فیض او منقطع شود و یا آنکه امطار رحمت از غمام عنایت او ممنوع گردد…"[۲۰] انتهی.

همچنین، حضرت عبدالبهاء، یگانه جانشین حضرت بهاءالله و مبین و مفسر آیات الهی میفرمایند: "حضرت روح (مسیح) را سرگشته دشت و صحرا کردند…سرور کل خاتم رسل را دندان شکستند و شاه شهیدان (امام حسین) را بنهایت مظلومیت خون مطهر ریختند و بر اهل بیت رسالت خاک مذلت بیختند. حضرت امیر را زخم شمشیر روا داشتند و هفتاد سال در مجالس و محافل… و منابر لعن و سبّ نمودند"[۲۱]. " جهانیان را آئین دیرین چنین است که دشمن راستی اند و بدخواه حق پرستی"[۲۲].


نگاهی اجمالی بر کلام الله مجید

چون سخن در باب آیات قرآنی است، در ابتدا می توان گفت که راه ارتباط با قرآن عموما منحصر به دو طریق ترجمه و تفسیر می باشد، و همگان برای دریافت مفاهیم موجود در متن این کتاب مقدس از این دو طریق، با یکی از آنها به استنباط معانی نهفته در آن اقدام می کنند؛ در نتیجه، بیشتر مردم مستقیما با متن قرآن رو در رو قرار نمی گیرند[۲۳]. همچنین، قرآن شریف کتابی آکنده از رمز و راز، ابهام و ایهام، ایما و اشاره، محکم و متشابه و مجمل می باشد، و بدون دریافت مقاصد و دستیابی به رمز و راز این کتاب مقدس، پی بردن به پیام آسمانی آن نیز آسان نمی باشد و براحتی میتوان از بسیاری از نکته های وحیانی این کتاب الهی غافل ماند؛ چرا که، " لغت عرب بدلیل انعطاف پذیری اش در برابر معانی مختلف، زمینه اختلاف اندیشه ها را فراهم می کند"[۲۴]. خلاصه کلام آنکه، هدایت و تربیت از مهمترین اهداف نزول قرآن کریم میباشد و این کتاب شریف " در صحنه زندگی مسلمانان صرفا کتابی ادبی نبوده است … بلکه کتابی است هدایتگر که آهنگ بر کشیدن انسان از تاریکی ها، و رساندنش به سرچشمه نور را دارد و روشن است که قرآن این نقش را جز با اینکه معانی و مقاصدش به گستردگی دانسته شود و محتوایش فهم گردد نمیتواند ایفا کند"[۲۵].

قابل توجه است که، " حتی عرب زبانانی که در زمان حضرت رسول (ص) بودند، شیوه بیانی قرآن برای آنان کاملا قابل درک نبوده است و بسیاری از آنان در فهم واژه های آیات در می ماندند و نصوص تاریخی گواهی است روشن بر این مدعا. بر فرض که صحابیان معانی واژه ها را در می یافتند، در تعیین مصادیق در می ماندند … و نیز تنها آگاهی های لغوی و دستوری برای دریافت مقصود الهی از آن بسنده نبود"[۲۶].

·        سیر تفسیری قرآن مجید

نگاهی بر سیر تفسیری قرآن شریف، روایاتی چند، حاکی از آن است که پیامبر اسلام (ص) جز اندکی از آیات را تفسیر نکرد، چنانچه در صفحه ۲۱ جلد یک جامع البیان حدیثی از عایشه آمده است: " پیامبر (ص) جز آیات بسیار اندکی را که جبرئیل تعلیم داده بود تفسیر نکرده است". و علامه طباطبائی در صفحه ۵۴ کتاب " قرآن در اسلام" مینویسد: " آنچه نام روایت نبوی می شود بر آن گذاشت، از طرق اهل سنت و جماعت به دویست و پنجاه نمی رسد، گذشته از اینکه بسیاری از آنها ضعیف و برخی از آنها منکر می باشد".

از سوی دیگر، برخی بر این عقیده اند که " آراء مفسرین اولیه معمولا خالی از هر گونه عمق و نگاه هوشمندانه است، و باید توجه داشت که همان اقوال نیز غالبا به رسول خدا (ص) منسوب نیست و سخن و برداشت خود آنها است. یعنی به وضوح این عدم انتساب در اولین گام نشان می دهد که مفاد و محتوای غالب روایات تفسیری برداشتهای شخصی این افراد بوده است و قول رسول خدا (ص) نیست"[۲۷]. همچنین، علامه طباطبائی در خصوص اقوال مفسرین صدر اسلام معتقد است که، " مسلمانان صدر اول، صحابه، نظریه قابل توجهی در این باب (تفسیر آیات قرآنی) از خود بروز ندادند و بجز کلماتی ساده و خالی از دقت و تعمق از ایشان بیادگار نمانده …"[۲۸].

خلاصه کلام آنکه، " دوره صحابه در ادوار تفسیر از اهمیت ویژه ای برخوردار است. گو اینکه تفسیر در این دوره، مفاهیم بلند و ژرفای درخوری ندارد اما به لحاظ جایگاهی که صحابیان در سالهای پس از پیامبر (ص) پیدا کردند، تفسیر صحابه نقش شگرفی در شکل گیری جریان تفسیر ایفا کرد"[۲۹] و میراث آنان در تفسیر، در دسترس مفسرین بعدی بوده است.

باری، مفسران در تفسیر آیات قرآن کریم، شیوه های متفاوتی را اتخاذ کرده و از همان ابتدا اختلافات تفسیری پدیدار گشته است. از جمله شیوه های تفسیری میتوان به مکتب تفسیر لغوی ( قرن دوم)، مکتب تفسیر خردگرایی ( دوران جاحظ در قرن سوم)، و دوران طبری پیشوای مفسران روایی در آغاز قرن چهارم اشاره کرد. به هر حال، اختلاف نظر بین شیوه مفسران در همان قرون اولیه، حاکی از ابهام و پیچیدگی تفسیر آیات الهی است؛ فی المثل، " طبری از مفسران روایی، اصالت مکتب تفسیر لغوی و مکتب تفسیر خردگرایی را به باد انتقاد می گرفت"[۳۰]. همچنین، اختلاف بین تفسیر ظاهری آیات ( تفسیر به ظاهر لفظ) و یا تفسیر باطنی آیات ( به کار گرفتن عقل در جستجوی معانی قرآن) در بین مفسرین دیده می شود؛ چنانچه، طبری با مجاهد به نزاع برخاسته و تفسیر او را رد میکند، زیرا بر خلاف ظاهر متن قرآن است[۳۱]. طبری، همچنین، قول مفسران را بر اهل لغت ترجیح میدهد و در جدالهایش، ابو عبیده، زبان دان بصری و اهل لغت، را نسبت به شناخت تأویل مفسران ضعیف و ناتوان می نامد[۳۲]. از سوی دیگر، علامه طباطبائی معانی قرآنی را که توسط صحابه صورت گرفته انتقاد کرده و بیان میدارد که در اقوال آنان در معانی بسیاری از آیات اختلاف است؛ علاوه بر این، وقتی از یکی از ایشان (صحابه) تفسیر آیه ای سؤال میشده بدون پروا از مسئله اجماع تفسیری میکرده که مخالف تفسیر سایر صحابه بوده است[۳۳] (این مطلب نشان دهنده آنست که: خطا بودن تفسیر به رأی در میان آنان جایگاهی نداشته و مورد قبول و یا لااقل قابل اعمال نبوده است!).

خلاصه کلام آنکه، شیوه های مختلف تفسیری، بتدریج، توسط مفسرین بوجود آمده و آموزه های کلامی در تفسیر آیات تأثیر به سزایی ایفا کرده است. کهن ترین تفسیری که بر تمامی قرآن پرداخته شده جامع البیان طبری است که این تفسیر همواره الگوی تمامی تفاسیر قرار گرفته و مترجمین در همه موارد بی واسطه و یا به توسط ناقلی که از او نقل و یا اقتباس کرده به برداشت او نظر داشته اند[۳۴].

اما، نکته مهمی که در خصوص تفاسیر انجام شده توسط مفسرین قابل توجه بوده، و عنایت بدان حائز اهمیت می باشد آنکه: " هر کس که با اندیشه ای همراه است، مهمترین منبع زیر بنایی اندیشه هایش پیش فرضهای ذهنی اوست و در مورد اندیشه های دینی مسلمانان این پیش فرضها عبارت از پیش فرضهای کلامی است که در طول تاریخ به صورت ناخودآگاه با آنان همراه بوده و همچنان نیز هست"[۳۵].

به هر حال، با وجود میزان وسیع کوششهای توضیح مدارانه و تفسیر گونه در جهت بازنمایی محتوای این کتاب مقدس، که حجم پاره ای از این تفاسیر تا ده ها برابر متن اصلی قرآن است[۳۶]؛ هنوز در عصر حاضر برخی از روحانیون مسلمان معتقدند که این کتاب آسمانی احتیاج به بیانات و توضیحات دقیقتر و روشنتری دارد و نکته قابل اهمیت " خالی بودن این توضیحات انبوه از هر نکته راهگشا ومحوری در مورد اصل این کتاب است". یکی از روحانیون مسلمان در کتاب (الکترونیکی)" مقدمه ای بر ترجمه قرآن"، که در این مبحث بدان استناد شده، معتقد است که  در طول تاریخ تنها عده ای در سطح الفاظ با مفردات آیات و تعابیر قرآن مواجه شده و علاوه بر آن همین حد از رویارویی را برای دریافت ساحت معانی آن نیز کافی دانسته اند؛ بعبارتی، کمتر از محتوای قرآن سخن به میان آمده و بیشتر به صورت آن پرداخته اند، و نکته حائز اهمیت آنکه در این راه برخی از پرسشها و نکات مقدماتی و محوری پیرامون قرآن صورت نگرفته یا حتی اشاره ای نیز بدانها نشده است[۳۷]. به استناد ایشان، قرآنی که متناسب با ظرفیت پرسش کننده و شنونده توضیح/ تفسیر میشده، از آن پس، با توجه به چه مبنا و معیاری به آن نظر شده و بر اساس چه عواملی فرهنگ نگرش به این متن در طول تاریخ نهادینه شده است[۳۸]. ایشان معتقدند که، مسلمانان به تمامی این توضیحات بر اساس تعاریفی کلامی، بحث عقائد، که بعدها پدید آمده نظر انداخته اند و مبتنی بر آن به استنباط مفاهیم وحی پرداخته اند[۳۹] و آموزه های کلامی زیر بنا و ریشه تمامی معارف دین در طول تاریخ بوده است[۴۰]. لذا توجه به این نکته ضروریست که اصول تعاریفی که علم کلام در اذهان عمومی نهادینه کرده همان دستگاه فکری است که توضیحات قرآن و سپس حدیث ناخود آگاه در آن قرار گرفته و بر اساس آن تعاریف جهت دهی و معنا یابی می گردند[۴۱]. 

·        تأویل و تفسیر متشابهات و محکمات کلام الله مجید

 بحث در خصوص تأویل و تفسیر و آیات متشابهات و محکمات کلام الله مجید، یکی از گسترده‌ترین مباحث قرآن کریم بوده و تعاریف ارائه شده توسط مفسرین در این خصوص متنوع و ناهمگون میباشد. اختلاف در این باب به قسمی است که حتی مرز بین تفسیر و تأویل مورد توافق نمی باشد. برخی از مفسرین معتقدند که " تأویل همان تفسیر است و آن عبارت از مراد و مقصود کلام است"[۴۲]؛ از سوی دیگر گروهی دیگر از مفسرین بر این باورند که: " تاویل، نه تفسیر لفظ و نه معناى مخالف با ظاهر لفظ است، بلکه یک معناى مخصوصى است که جز خدا، یا خدا و راسخان در علم کسى دیگر به آن دانایى ندارد"[۴۳]. و بعضی دیگر " توضیح آیات محکم را تفسیر و تفسیر متشابه را تأویل می‌نامند"[۴۴]. علامه کلینی در صفحه ۲۷۹ جلد اول اصول کافی در باب تأویل و تفسیر مینویسد: " باصطلاح محدثین و مفسرین، تفسیر قرآن با تأویل آن فرق دارد: تفسیر قرآن همان معنی ساده روشن است که هر دانای بلغت عربی آنرا میفهمد و اجازه دارد که آن معنا را استنباط کند و در آن بیندیشد و در کتاب تفسیر خود بنویسد ولی تأویل قرآن معنی باطنی و مکنون آنست که همه کس را اجازه دست درازی بسوی آن نیست. تأویل قرآن منحصر به پیغمبر اکرم و ائمه معصومین (ص) میباشد که قرآن در خانه آنها نازل شده و بوحی و الهام الهی به آن تأویل رهبری شده اند، ایشان هر چه درباره قرآن گویند از تفسیر و تأویل حق است و مقبول، در صورتیکه از دیگران کلمه ای هم در تأویل پذیرفته نیست"[۴۵]. 

باری، در قرآن مجید، آنجاییکه سخن از آیات متشابهات و محکمات میکند، مبحث مبهم تأویل نیز به میان می آید؛ که " بیشتر مفسران و دانشمندان علوم قرآنی درباره تأویل سخن گفته و سعی در توضیح و تبیین آن ‌داشته‌اند، اما همچنان پرده‌ای از ابهام بر چهره این اصطلاح کشیده شده و تعاریف متعدد نه تنها ابهام زدایی نکرده بلکه موجب ابهام زایی شده است"[۴۶]. گو اینکه، " در میان علماء اسلام در معنی محکم و متشابه، نیز، اختلاف عجیبی است و با تتبع اقوال میتوان نزدیک به بیست قول در این مسئله پیدا کرد"[۴۷].

آیه ۷ سوره آل عمران میفرماید: " هُوَ الَّذِیَ أَنزَلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ مِنْهُ آیَاتٌ مُّحْکَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِینَ فی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاء الْفِتْنَهِ وَابْتِغَاء تَأْوِیلِهِ وَمَا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا یَذَّکَّرُ إِلاَّ أُوْلُواْ الألْبَابِ، یعنی اوست خدایی که قرآن را بر تو فرستاد که برخی از آن کتاب آیات محکم است که اصل و مرجع سایر آیات کتاب خداست و برخی دیگر متشابه است، و آنان که در دلشان میل به باطل است از پی متشابه رفته تا به تأویل کردن آن در دین راه شبهه و فتنه گری پدید آرند، در صورتی که تأویل آن را کسی جز خداوند و اهل دانش نداند؛ گویند: ما به همه کتاب گرویدیم که همه از جانب پروردگار ما آمده، و به این تنها خردمندان آگاهند".

بنابراین، بر اساس آیه ۷ سوره آل عمران، آیات قرآنی به دو گروه محکمات و متشابهات تقسیم میشوند؛ آیه محکم آنست که " دلالت لفظ بر معنی و مقصود مورد نظر واضح و آشکار باشد و متشابه در اصطلاح خلاف محکم است که نتوان معنی منظور را به آسانی استخراج نمود … در نتیجه، آیات متشابه نیاز به تأویل دارند تا به معنای حقیقی آن پی بریم و تأویل آیات متشابه را جز خداوند و راسخون در علم کسی نداند "[۴۸]. در فصوص الحکم ابن عربی در خصوص این آیه آمده است: " آیات قرآن به دو بخش محکمات و متشابهات تقسیم شده است که محکمات آیاتی هستند که در لفظ و معنی آنها ابهامی راه ندارد و متشابهات آیاتی هستند شبیه به هم که صراحت و وضوح کامل در مفهوم آنها نیست و درباره آنها به وجوه مختلف میتوان اندیشید"[۴۹].

علامه ابن شهر آشوب مازندرانی محمد بن علی، عالم شیعی قرن ششم، مولف کتاب مناقب در مقدمه کتاب " متشابه القرآن و مختلفه" در خصوص متشابهات و تأویلات وارده بر آنها اظهار میدارد که نگارش در باب متشابهات قرآن بسیار صعب و این موضوع مانند دریائی عمیق میباشد[۵۰]. 

و بیان علامه طباطبائی، در خصوص محکم و متشابه، مؤید پیچیدگی و ابهام این مطلب می باشد؛ چنانچه، ایشان در صفحه ۱۲۵ جلد ۵ تفسیر المیزان مینویسد: " محکم و متشابه بودن دو تا وصف نسبی است، یعنی ممکن است یک آیه برای عامه مردم متشابه باشد، و برای خواص محکم و نیز ممکن است بخاطر اختلاف جهات مختلف شود، یعنی ممکن است آیه ای از آیات قرآنی از یک جهت محکم و از جهتی دیگر متشابه باشد…"[۵۱].

در الفین، ترجمه وجدانی، صفحه ۱۲۰ آمده است: بدیهى است قرآن داراى الفاظ مشترک و مجمل است که معانى آن از خودش روشن نمیشود و نیز بواسطه آیات متشابه و متعارض موجوده در آن که موجب اختلافات زیاد بین مفسّرین و علما گردیده و راهى هم براى شناختن آنها نیست جز گفتار معصوم، زیرا گفتار دیگران غیر از معصومین هیچ یک از دیگرى اولى و برتر نیست پس ناچاریم که مبیّنى بدست آوریم تا بحقایق آن آیات عالم شویم که آنهم تنها معصومین میباشند.

و در کتاب الحیاه آمده است: " متشابه را واگذارید (و در کار آن آیات شما مداخله نکنید و نظر ندهید و تفسیر به رأى نکرده به اهلش وانهید). به همه مردمان- چه عالم، چه متکلّم (عقایدشناس)، چه فیلسوف، چه عارف، چه فقیه و چه هر کس دیگر- در همه زمانها، امر مى‏کند که آیات متشابه و تأویل پذیر را واگذارند، و حلّ آنها و بیان مقصود از آن آیات را به اهلش بسپارند؛ و از اینکه آنها را بر طبق مقاصد و اصطلاحات خویش تأویل کنند، به طور کامل و قطعى، اجتناب ورزند. فهم معانى آیات متشابه ویژه پیامبر اکرم «ص» است و اوصیاى او که وارثان علم اویند- چنان که هم احادیث در این باره رسیده است و هم عقل نیز چنین حکم مى‏کند- چرا؟ چون آنان صاحبان و مخاطبان اصلى قرآنند، و  إنّما یعرف القرآن من خوطب به‏، تنها کسى همه معانى و ابعاد قرآن را مى‏داند که مخاطب اصلى است"[۵۲].

باری، " علمای تفسیر شیعه و سنی در ذیل آیات متشابهات، تأویلاتی از قبل خود قائل شده اند و در این خصوص بر حسب اختلاف سلیقه مفسرین اختلافات در تأویل پیدا شده که بهیچوجه مشکلی را حل نمی کند بلکه بیشتر سبب اظطراب افکار میگردد"[۵۳]؛ بعبارتی، اختلافات زیاد بین مفسرین در این خصوص را نمی توان نادیده گرفت. فی المثل، صدرالمتالهین به همه راه‏هایى که تا زمان خودش از طرف قائلین به تشبیه و تأویل و تفصیل پیموده شده‏، معترض‏ است[۵۴]. علامه طباطبائی در تفسیر المیزان، پیرامون محکم و متشابه و تأویل مینویسد: " سخنان مفسرین در این باره سخت مختلف است و شیوع و گسترش این اختلاف به انحرافشان کشانیده … و تا آنجا که ما اطلاع داریم، کمتر تفسیری پیدا میشود که حتی با بیانیکه ما کردیم نزدیک باشد، تا چه رسد باین که کاملا مطابق با آن باشد"[۵۵].

خلاصه کلام آنکه، در " مقدمه ای بر ترجمه قرآن" در خصوص آیات محکم و متشابه آمده است: " نه تنها آیات محکم و متشابه، از هم تمیز نیافته، بلکه، هیچکدام از مفسرین به این مهم توجهی نکرده و به سادگی از این مبحث گذشته اند. با اینکه در متن قرآن به صراحت اعلام شده که: مِنْهُ آیَاتٌ مُّحْکَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ، ولی هرگز این تذکر زیربنای توجه و نگاه به قرآن قرار نگرفته و خصوصا هیچ سخن متین و محکمی نیز در مورد آن ابراز نشده است که مقصود از محکم در آن چیست و مصادیق آن کدام است و منظور از متشابه در آن چه میتواند بود … و بالاخره با کدام ضابطه می توان محکم را، در آن از متشابه جدا ساخت[۵۶]؛ زیرا وقتی به وضوح می بینیم خود قرآن اعلام میکند: هُوَ الَّذِیَ أَنزَلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ مِنْهُ آیَاتٌ مُّحْکَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ میتوان پرسید که: واقعا قرآن از بیان این آیه چه مقصودی داشته است؟ آیا جز این است که هشدار فرموده تا مبادا ریشه های این کتاب با فروع و شاخ و برگ آن مشتبه شود … این تشریح نشان میدهد که امکان این گونه خلط و اشتباه در مورد قرآن، از ابتدای زمان صدور، محتمل و خصوصا ادامه آیه بیانگر آن است که از همان نخستین روزها، این ویژگی غیر قابل اجتناب، همواره در معرض سوء استفاده و برداشت نیز بوده است"[۵۷].  

باری، علامه طباطبائی در تفسیر المیزان مینویسد: " قرآن کریم بعضی آیاتش مفسر بعضی دیگر است، پس متشابه هم قطعاً مفسر دارد و مفسر آن جز آیات محکم نمی تواند باشد"[۵۸]. و حضرت أبى الحسن الرّضا (ع) فرمود که: " هر کسى که رد متشابه قرآن بمحکم آن نماید بى‏شکّ آن بنده سلیم مهتدى بطریق مستقیم گردید …"[۵۹]. همچنین، در کتاب عیون از حضرت رضا (ع) روایتی آمده که فرمود: "… باید که متشابهات را بمحکماتش بر گردانید، و زنهار متشابهات را پیروی مکنید که گمراه می شوید"[۶۰]. اما سخن در باب اینکه باید متشابهات را بمحکماتش برگرداند، چطور در مورد عبارت خاتم النبیین که از متشابهات است { امکان معنای این عبارت بر چند وجه (به کسر تاء و یا به فتح تاء)؛ اختلاف نظر موجود بین علمای اسلام، در مفهوم و بیان معنی خاتم النبیین و همچنین وجه تسمیه حضرت رسول (ص) به خاتم النبیین (در مبحث خاتم النبیین بدان اشاره خواهد شد)؛ و مبهم بودن این آیه به جهت مرتبط نبودن قسمتهای مختلف آیه ۴۰ سوره احزاب با یکدیگر(مَّا کَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِکُمْ — وَلَکِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِیِّینَ — وَکَانَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً بیانگر آن است که " مقصود مورد نظر واضح و آشکار" نیست}، و آن را میتوان به وجوه مختلف اندیشید ( یا به گفته علامه طباطبائی متشابه یعنی اینکه الفاظش چند پهلو است[۶۱]) — چنین مسئله مهمی که از اصول اعتقادی اسلامی میباشد و سرنوشت یک امت بدان وابسته است، بدون ارجاع به محکمات تفسیر شده، و خداوند در آیات محکمات که ام الکتاب میباشد، ابداٌ، به این مسئله نپرداخته است؟ حتی یک آیه در تأیید اینکه، صراحتاً، حضرت محمد را آخرین پیامبر در سلسه پیامبران الهی بخواند، در قرآن شریف نیامده و یا هیچ آیه ای در قرآن مجید مؤید این ادعا نیست؟ همچنین، " این آموزه که یکی از آموزه‌های محوری معرفت دینی مسلمانان است، فقط یک ‌بار در قرآن به کار رفته است، در صورتی که درخصوص بسیاری از آموزه‌های غیرمحوری، ده‌ها آیه وجود دارد"[۶۲].

·        تفسیر به رأی

 احادیثی چند مبنی بر نهی از تفسیر به رأی، در روایات اسلامی نقل شده است؛ چنانچه، در صفحه ۳۰ عین العلم حسن بغدادی آمده است: من فسر القرآن برایه فلیتبوا مقعده من النار، یعنی هر کس که قرآن را به رأی شخصی تفسیر کند مقعد او را در آتش خواهند نهاد. و در صفحه ۳۹۰ سفینه النجات آمده است: من فسر القرآن برایه فقد کفر، یعنی هر کس قرآن را به رأی خودش تفسیر کند به درستی که کافر شده است. در صفحه ۲۶۵ جلد ۲ کتاب الحیاه  حدیثی از امام علی (ع) نقل شده که فرمودند: ایّاک ان تفسّر القرآن برأیک، حتى تفقهه عن العلماء، از آن بپرهیز که قرآن را به رأى خود تفسیر کنى، پیش از آنکه به وسیله عالمان (به حقایق قرآن)، آن را فهمیده باشى. در توضیح این حدیث در همان مأخذ آمده است: " منظور از علما، در حدیث امام على «ع»:  حتّى تفقهه عن العلماء، کسى جز ائمّه طاهرین «ع»، که عالمان واقعى علم قرآنند، نیست. آنچه گفته شد واقعیّتى است پژوهیده؛ و این خود همان امرى‏ است که پیامبر هادى «ص»، از آن، بیشتر از هر چیز دیگر بر امّت خود مى‏ترسید. چون بدیهى است که مقصود از کسانى که پیامبر اکرم «ص» مى‏گوید، «دست به تأویل قرآن مى‏زنند، و آیات آن را بر معانیى جز آنچه هست حمل مى‏کنند»، مردم عادى و کاسبان بازار و کشاورزان روستاها نیستند، بلکه مقصود عالمان و محقّقانى هستند که میان مردم شهرت دارند، و پیوسته در کار بحث و تحقیق و تألیف هستند، و واضع و کاربرنده اصطلاحات علمیند. و بدینسان پیامبر اکرم «ص»، در این باره پیشگویى کرد، و به وسیله این بیمها و هشدارها که داد فهمانید که مشکل «تأویل قرآن» در میان امّت پیش خواهد آمد، و کسانى از رجال علم و اصحاب اصطلاحاتى که از بیرون «فروزشگاه وحى» و «مشرق حکمت محمّدى» وارد حوزه امّت خواهد شد، بدان تأویل خواهند پرداخت‏"[۶۳].

·        پیامدهای حاصل از اختلاف در تفاسیر

چنانچه ذکر شد، اختلاف عقاید بین مفسرین، در تفسیر آیات قرآنی، کاملا مشهود می باشد و چه بسا تفاوت در تفاسیر باعث اختلاف در بین مسلمین گردیده تا بدانجا که آنان را به فرقه های بیشماری تقسیم نموده و هر فرقه ای به زعم خود برای اثبات مدعای خویش، با توجه به آیات قرآن و روایات اسلامی، اقامه دلیل نموده است. حضرت رسول اکرم (ص) امت خود را در خصوص سوء تفسیر آیات قرآنی هشدار داده اند؛ چنانچه در کتاب منیه المرید از رسول خدا (ص) آمده که فرمود: بیشتر خطریکه من میترسم متوجه امتم شود و بعد از من ایشانرا گمراه کند کسی است که بقرآن بپردازد و آنرا بر غیر مواضعش تطبیق دهد[۶۴]. این مطلب مرتبط با احادیثی می باشد که حاکی از آنست که، تفسیر آیات کاری است دشوار و چه بسا مفسرین در تفسیر برخی آیات به حقیقت محتوای آیات پی نبرده و در این مسیر موفق نباشند؛ فی المثل، طبری معتقد است که خودداری برخی از علمای قرون اولیه اسلامی، در خصوص تأویل و تفسیر قرآن، از این جهت بوده که آنان می ترسیدند که نتوانند در آنچه مکلف هستند به حقیقت برسند، یعنی به علت پارسایی و بیم از افتادن در خطا به هنگام تفسیر بوده است[۶۵]. و حماد بن زید از عبیدالله بن عمر نقل کرده است که گفت: فقهای مدینه را چنان دیدم که تفسیر قرآن را کاری عظیم و خطرناک می شمردند، از جمله آنها سالم بن عبدالله و قاسم بن محمد و سعید بن مسیب و نافع می باشند[۶۶]. شعبه از عبدالله بن ابوسفر نقل می کند که شعبی گفت: به خدا سوگند هیچ آیه ای از قرآن نیست مگر این که درباره آن از رسول خدا (ص) سؤال کرده ام، اما این آیات از خداست نه از بشر و فهمش مشکل است[۶۷].

باری، طبری بحث در تفسیر قرآن را چنین مطرح می کند که دانستن برخی از آیات در محدوده علم خداست ( ابن زنّاد از ابن عباس روایت کرده است که تفسیر بر چهار نوع است: یکی از آن چهار نوع، تفسیری است که جز خداوند کسی آن را نمی داند) و بعضی در انحصار رسول و بعضی از آیات در محدوده بندگان خداست که تفسیرش را می فهمند[۶۸]. حتی در جلد اول تفسیر طبری صفحات ۲۵ و ۲۶ حدیثی را کلبی از ابوصالح مولای ام هانی و او از عبدالله بن عباس نقل کرده است که رسول خدا (ص) فرمود: … متشابهات قرآن که هیچ کس جز خدا آن را نمی داند و هر کس جز خداوند مدعی آگاهی نسبت به آن شود دروغگوست. (لیکن مفسرین اقدام به تفسیر تمامی آیات قرآنی نموده اند! و معلوم نیست آیاتی که در محدوده علم خدا و پیامبر و معصومین میباشند کدام است؟)

همچنین، زرقانی در تعریف تفسیر می گوید: " تفسیر علمی است که در آن از قرآن کریم از جهت دلالتش بر مراد خداوند بحث می‌شود؛ البته به قدر طاقت بشری"؛ و بعقیده علامه طباطبایی " تفسیر بیان معانی آیات قرآنی و کشف مقاصد و مدالیل آنهاست"[۶۹]. حال سوالی که به ذهن متبادر می شود آنکه با وجود اختلافات وسیع در تفاسیر آیات قرآنی، آیا مفسرین در کشف مقاصد و مدالیل قرآن موفق بوده اند؟ بطور مثال، علامه طباطبائی در تفسیر آیه ۱۰۲ سوره بقره: وَاتَّبَعُواْ مَا تَتْلُواْ الشَّیَاطِینُ عَلَى مُلْکِ …، در جلد دوم تفسیر المیزان مینویسد: " مفسرین در تفسیر این آیه اختلاف عجیبی براه انداخته اند" و ایشان مواردی چند، ۱۴ مورد، از اختلافات که مفسرین در تفسیر جملات و مفردات این آیه و متن این قصه دارند را ذکر کرده و بعد میفرماید: " البته اختلافهای دیگری در خارج این قصه دارند، هم در ذیل آیه و هم در خود قصه … اگر احتمالها و اختلافهائی را که ذکر کردیم در یکدیگر ضرب کنیم، حاصل ضرب سر از عددی سر سام آور در می آورد و آن یک میلیون و دویست و شصت هزار احتمال است"[۷۰]. انتهی

در نتیجه، ازدیاد اقوال و پراکندگی عقاید و آراء راجع به تفسیر آیات الهی، در آثار مفسرین را میتوان دلیل بر ابهام این مقوله شمرد، چنانچه فرمایش امام  باقر علیه السلام در این خصوص نیز موید این مدعاست: " هیچ علمی از علم تفسیر قرآن از عقول مردم دورتر نیست"[۷۱] . این بیان خود توجیهی بر اختلافات موجود در تفاسیر میباشد و طبعا تفاسیر مختلفه که صحت و سقم آنها مورد اختلاف علمای اسلام است را، نمی توان معیار قطعی فهم قرآن و مبنای موثق کشف حقایق الهی دانست. (حال با وجود این همه اختلافات آیا می توان با اطمینان گفت که حقایق و مقاصد تمامی آیات این کتاب آسمانی کشف شده است؟!)

·        انذار الهی نهفته در قصص انبیاء

" بی گمان ابتدائی ترین نگاه به قرآن، گویای آن خواهد بود که این کتاب آسمانی، آکنده از مطالب متنوع میباشد، که با شیوه های مختلف مقاصد خویش را بیان و تعلیم کرده و در آن با فصاحت و بلاغتی بی نظیر، مثل ها و حکایاتی جهت انتقال حقیقت آورده است. حداقل در یک تقسیم بندی ساده میتوان بیان کرد که متن قرآن شریف، آمیزه ای از بخشهای مختلف، مانند قصص، احکام، وقایع روزمره و حقایق جهان می باشد. بنابراین، قرآن کریم، گاهی در یک آیه حقیقتی را بیان می کند و برای تفهیم آن، به داستانی اشاره و حتی در پاره ای از موارد به حکمی از احکام لازم الاجراء که برخاسته از همان حقیقت است می پردازد و چه بسا به حادثه ای که در آن زمان اتفاق افتاده نیز اشاره کند. در نتیجه، باید توجه داشت که طبیعت این متن، ایجاب میکند که در این کتاب مقدس سطوح مختلف گویش وجود داشته باشد و چنان این گویش ها به یکدیگر آمیخته است که در عین امکان تشخیص، امکان تفکیک آنها وجود ندارد. ولی نمی توان فراموش کرد که مقصود اصلی همیشه و همه جا بیان حقیقت و بیدار ساختن انسان نسبت به آن حقیقت بوده و هدف غایی، انتقال پیام آسمانی این کتاب شریف میباشد"[۷۲]. بنابراین، اگر قرآن در خلال خویش به نقل دهها داستان پرداخته که در پاره ای از آنها، همچون سرگذشت حضرت ابراهیم و یوسف و موسی، هر کدام به تنهایی از داستانهای جداگانه ای که به صورت پراکنده در طول زندگانی این افراد رخ داده، ترکیب یافته است، در نقل هیچ یک از آنها به مفهوم و جایگاه تاریخی آنها ناظر نبوده است، بلکه هدف صرفا انتقال پیام، جهت تربیت و هدایت مخاطبین این کتاب آسمانی می باشد[۷۳].

از سوی دیگر، " باید توجه داشت که زمان نزول قرآن دوره ای است که برای انتقال مفاهیم، راهی جز بیان تمثیلی مطالب وجود نداشته تا جاییکه حتی تمامی علوم و معارف بشری نیز در آن تاریخ، در قالب تمثیلی اسطوره و افسانه از نسلی به نسل بعد منتقل می شده است"[۷۴]. آیه ۲۶ سوره بقره میفرماید: " إِنَّ اللَّهَ لاَ یَسْتَحْیِی أَن یَضْرِبَ مَثَلاً مَّا بَعُوضَهً فَمَا فَوْقَهَا فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُواْ فَیَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّهِمْ وَأَمَّا الَّذِینَ کَفَرُواْ فَیَقُولُونَ مَاذَا أَرَادَ اللَّهُ بِهَـذَا مَثَلاً یُضِلُّ بِهِ کَثِیراً وَیَهْدِی بِهِ کَثِیراً وَمَا یُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفَاسِقِینَ، یعنی و خدا را شرم و ملاحظه از آن نیست که به پشه و چیز بزرگتر از آن مثل زند، پس آنهایی که به خدا ایمان آورده اند میدانند که آن مثل حق است از جانب او، و اما آنهایی که کافرند میگویند: خدا را از این مثل چه مقصود است؟ گمراه میکند به آن مثل بسیاری را و هدایت میکند بسیاری را! و گمراه نمیکند به آن مگر فاسقان را". 

خلاصه کلام آنکه، هیچ کس منکر نقل حکایات تاریخی و قصص قرآن نیست، اما پرسش اساسی در این نکته نهفته است که مقصود قرآن از بیان این حکایات چیست؟ آیا این کتاب آسمانی در صدد تصویر وقایع و نشان دادن چگونگی رخدادهای تاریخی بوده است؟[۷۵]

جناب ابوالفضل گلپایگانی در کتاب فصل الخطاب میفرمایند: " … در کل کتب سماویه اخبار از ظهورات الهیه (پیامبران الهی) وارد شده است و علامات آن در غایت وضوح نازل گشته، ولی چون همواره در اوان ظهور اکثر خلق از عالم و عامی بدانچه خود از کتب سماویه در علامات ظهور استنباط نموده بودند متمسک گشتند و از اصل دلیل که برهان نفس ظهور است غافل ماندند لهذا از معرفت شارع وقت و رسول عصر … غافل ماندند؛ خداوند جلت عظمته قصصی چند از پیغمبران گذشته و امم ماضیه را در قرآن مجید بر ملل اسلامیه برخوانده است، باشد که اهل فراست دریابند که ارسال رسل و تشریع شرایع در جمیع قرون و اعصار بر یک نهج بوده و سنت الهیه در امتحان خلق و تمحیص عباد در کل ازمنه و ادوار یک نوع ظهور نموده شاید از قصص اولین پند گیرند و از انذار الهی موعظت پذیرند …"[۷۶].

باری، یقیناً نکته حائز اهمیت پیرامون ذکر حکایات قرآنی، پیامی است که این کتاب آسمانی در بر دارد؛ و بالطبع مهمترین و صریحترین پیامی که از ذکر حکایات امتها در ادوار مختلف میتوان گرفت، رد دعوت پیامبران و پیام آسمانی آنان از طرف مخالفان بوده و، متعاقباً، درسی که در صورت عدم قبول پیام الهی خاطر نشان میسازد. فی المثل در سوره حج آمده است: " وَإِن یُکَذِّبُوکَ فَقَدْ کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَعَادٌ وَثَمُودُ (۴۲) وَقَوْمُ إِبْرَاهِیمَ وَقَوْمُ لُوطٍ (۴۳) وَأَصْحَابُ مَدْیَنَ وَکُذِّبَ مُوسَى فَأَمْلَیْتُ لِلْکَافِرِینَ ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ کَانَ نَکِیرِ (۴۴) و اگر کافران امت تو را تکذیب کنند (افسرده خاطر مباش که) پیش از اینان قوم نوح و عاد و ثمود نیز (رسولان حق را) تکذیب کردند. و همچنین قوم ابراهیم و قوم لوط. و نیز (قوم شعیب) اصحاب مدین (همه رسولان خود را تکذیب نمودند) و موسی نیز تکذیب شد و من هم کافران را (برای امتحان) مهلت دادم سپس آنها را (به عقوبت) گرفتم و چقدر مواخذه و عذاب من سخت است". بنابراین، سؤال قابل تأمل آنکه، اگر بنا است که بعد از حضرت محمد (ص) پیامبر دیگری برانگیخته نشود، هدف از اختصاص حجم عظیمی از آیات قرآن شریف به موضوع تکذیب پیامبران، با تعریف دقیق گفتار و استدلالات مکذبین، چیست؟ آیا بیان موضوع تکذیب پیامبران و عذاب های الهی ناشی از آن، تذکری جهت پیشگیری از افتادن به مهلکه تکذیب پیامبران بعدی نمی باشد؟ از سوی دیگر، اگر خواندن این حکایات و قصص، حاوی درسی نباشد و فقط به حالت داستان باقی بماند، بیان این حکایات چه سودی برای خواننده دارد؟ و در اینصورت، چه ارتباطی میان این حکایات با رسالت این کتاب مقدس، " تربیت" و " هدایت"، وجود خواهد داشت؟

أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَبَؤُا الَّذینَ مِنْ قَبْلِکُمْ قَوْمِ نُوحٍ وَ عادٍ وَ ثَمُودَ وَ الَّذینَ مِنْ بَعْدِهِمْ لا یَعْلَمُهُمْ إِلاَّ اللَّهُ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّناتِ فَرَدُّوا أَیْدِیَهُمْ فی‏ أَفْواهِهِمْ وَ قالُوا إِنَّا کَفَرْنا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ وَ إِنَّا لَفی‏ شَکٍّ مِمَّا تَدْعُونَنا إِلَیْهِ مُریبٍ (ابراهیم/ ۹)، یعنی آیا خبر کسانى که پیش از شما بودند، به شما نرسید؟! «قوم نوح» و«عاد» و«ثمود» و آنها که پس از ایشان بودند؛ همانها که جز خداوند از آنان آگاه نیست؛ پیامبرانشان دلایل روشن براى آنان آوردند، ولى آنها(از روى تعجّب و استهزا) دست بر دهان گرفتند و گفتند: «ما به آنچه شما به آن فرستاده شده‏اید، کافریم! و نسبت به آنچه ما را به سوى آن مى‏خوانید، شکّ و تردید داریم!»

باری، خداوند در کلام الله مجید، بندگانش را به عبرت گرفتن از قصص قرآن و مواعظش تذکر می دهد: " لَقَدْ کانَ فی‏ قَصَصِهِمْ عِبْرَهٌ لِأُولِی الْأَلْبابِ ما کانَ حَدیثاً یُفْتَرى‏ وَ لکِنْ تَصْدیقَ الَّذی بَیْنَ یَدَیْهِ وَ تَفْصیلَ کُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَهً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (یوسف/ ۱۱۱)، یعنی همانا در حکایات/ قصص آنان درس عبرتى براى صاحبان اندیشه بود! اینها داستان دروغین نبود؛ بلکه هماهنگ است با آنچه پیش روى او(از کتب آسمانى پیشین) قرار دارد؛ و شرح هر چیزى را مفصل بیان میکند و هدایت و رحمتى است براى گروهى که ایمان مى‏آورند!". و در آیه ۱۲۰ سوره هود میفرماید:  وَ کُلاًّ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْباءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِهِ فُؤادَکَ وَ جاءَکَ فی‏ هذِهِ الْحَقُّ وَ مَوْعِظَهٌ وَ ذِکْرى‏ لِلْمُؤْمِنینَ، یعنی ما از هر یک از سرگذشتهاى انبیا براى تو بازگو کردیم، تا به وسیله آن، قلبت را آرامش بخشیم؛ و اراده‏ات قوىّ گردد. و در این(اخبار و سرگذشتها) براى تو حقّ، و براى مؤمنان موعظه و تذکّر آمده است. در ارشاد القلوب، از امام صادق (ع) آمده است: "… سوگند به خدا قرآن براى این نیست که آن را حفظ کنند و تدریس نمایند و یک سوره و یا کمتر بخوانند و حروف آن را نگاه دارند و حدودش را تباه کنند، بلکه براى تفکر در آیات و عمل به احکام قرآن است، و خداوند مى‏فرماید: کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ (ص/۲۹)، یعنی کتابى بزرگ به سوى تو فرستادیم تا در آیاتش بیندیشند"[۷۷].

بنابراین، هدف از قصص قرآن، یادآوری و برگرفتن توشه معنوی برای پیروان این کتاب آسمانی بوده و در جای جای این قصص، نکته و پندی و هدایت و بشارتی برای مسلمین گنجانده شده است، چرا که مخاطب این کتاب آسمانی مسلمینی میباشند که به پیامبر اسلام ایمان آورده اند. چنانچه، در قرآن مجید آمده است: وَکُـلاًّ نَّقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنبَاء الرُّسُلِ مَوْعِظَهٌ وَذِکْرَى لِلْمُؤْمِنِینَ این حکایات و اخبار انبیاء (بنا است که) مومنان را پند و عبرت و تذکری باشد ( اگر قرار نیست که دیگر پیامبری بیاید، از آیات قرآن شریف مربوط به تکذیب پیامبران، چه عبرتی باید گرفت!؟). در نتیجه، این حکایات را نمی بایست صرفاً منوط به اقوام و پیروان ادیان پیشین، یا حتی مخالفان رسول الله خصوصاً در زمان ظهور دانست؛ بلکه، شیوه قرآن گویای آن است که نقل این حکایات تاریخی، جنبه اخلاقی، پند و اندرز، موعظه و تذکر، و هدایت و بشارت برای مخاطبین این کتاب آسمانی دارد و در عبرتها و حکمتها و مثلها و مواعظ قرآنی باید تدبر کرد و از آنها پند گرفت.

بنابراین اگر بنا باشد این قصص فقط به حالت داستان و منوط به اقوام و پیروان ادیان پیشین باقی بماند مصداق حدیث ذیل میشد، که در تفسیر عیاشی از جابر از امام باقر علیه السلام روایتی نقل شده که می فرماید: اگر بنا بود آیه ایکه درباره مردمی نازل شده با مردن آن مردم بمیرد چیزی از قرآن باقی نمی ماند انتهی[۷۸]. همچنین، روایاتی نقل شده که به وضوح بیانگر این حقیقت است که آیاتی که ظاهرشان حکایت پاره ای از گذشتگان، مثل قوم نوح و عاد و ثمود و کلده، و امتهای پیامبران پیشین بوده و قصه های انبیاء را درباره قوم خاصی بیان کرده و رفتار پیروان ادیان قبل با پیامبران دورانشان را بیان میکند؛ باطنشان نصیحت و تذکری برای آیندگان و مخاطبین این کتاب آسمانی، یعنی امت حضرت رسول (ص) میباشد. چنانچه، در تفسیر عیاشی از فضیل بن یسار روایت شده که حضرت ابی جعفر علیه السلام فرموده اند: هیچ آیه ای در قرآن نیست مگر آنکه ظاهری و باطنی دارد … منظور از ظاهر قرآن الفاظ نازل شده آنست و منظور از بطن قرآن معانی الفاظ است که در مورد خبرهای قرآن بعضی از آن معانی رخ داده و بعضی بعدا رخ میدهد … خدای تعالی در این مورد فرموده:  وَمَا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ و آن مائیم که تأویل قرآن را میدانیم[۷۹]. و در معانی الاخبار از حمران بن اعین روایت آمده که گفت: من از امام باقر علیه السلام از ظهر و بطن قرآن پرسیدم، فرمود: منظور از ظاهر قرآن کسانی است که قرآن درباره آنان نازل شده و منظور از بطن آن آیندگانی است که عمل همان کسانی را انجام میدهند و قرآن شامل آنان میشود[۸۰].

·        غنای کلام الهی

مطلب دیگری که در خور تعمق میباشد، غنای ذاتی کلام الهی است؛ بدان معنا که، از کلام الهی میتوان بشارات گوناگونی گرفت و معانی بدیعی استخراج نمود. بعبارتی، آیات الهی میتوانند معانی گوناگونی را در بر داشته باشند و آیات وحیانی قرآن کریم را نمی توان محدود به یک زمان و یک نوع تفسیر کرد؛ و می بایست برای مخاطبانش در تمامی دوران و زمانها، تا اجل این دیانت، پیامی داشته باشند و سبب هدایت آنان شوند.

از رسول خدا (ص) و همچنین از حضرت علی علیه السلام آمده که فرموده اند: قرآن حمالی است ذو وجوه، یعنی قابل حمل بر معانی بسیار است[۸۱]. همچنین، از حضرت علی (ع) مذکور است که می فرمایند: " اگر بخواهم، هفتاد بار شتر از تفسیر فاتحه می آکنم"[۸۲]. (این مطلب نشان دهنده غنای کلام الهی و نامحدود بودن معانی آیات میباشد!)

از سوی دیگر، در احادیث و روایات از ائمه اطهار آمده، کلمه ای که از آنها نقل میشود دارای وجوه متعدده و معانی باطنی بوده و برای آن کلام هفتاد وجه و برای هر وجهی مخرجی میباشد! چنانچه، در جلد اول بحارالانوار علامه مجلسی در باب احادیث صعب مستصعب احادیثی چند در این خصوص آمده است، از جمله ابن مسرور از ابن عامر از عمویش و او از ابن ابی عمیر از ابراهیم کرخی و او از حضرت ابی عبدالله صادق آل محمد علیه السلام روایت کرده که فرمودند: " حدیث تدریه خیر من الف ترویه و لا یکون الرجل منکم فقیها حتی یعرف معاریض کلا منا و ان کلمه من کلا منا لتنصرف علی سبعین وجها لنا من جمیع المخرج، مضمون این حدیث شریف اینست که امام فرمودند اگر یک حدیث ما را بفهمی بهتر از آنست که هزار حدیث از ما روایت کنی. در میان شیعیان ما کسی فقیه نامیده میشود که اشارات و معانی حقیقی کلام ما اهل بیت را بفهمد و بداند زیرا یک کلمه از کلام ما هفتاد وجه دارد و ما همه آن وجوه را در نظر می گیریم و تکلم می کنیم"[۸۳]. و نیز محمد بن مسلم از حضرت ابی عبدالله صادق آل محمد علیه السلام روایت کرده که فرمودند: " انا لنتکلم بالکلمه لها سبعون وجها لنا من کلها المخرج، مضمون این حدیث شریف اینست که ما اهل بیت رسول (ص) کلمه ای را که میگوئیم هفتاد وجه از آن در نظر می گیریم و از کلام ما به آن هفتاد وجه راه خروج هست"[۸۴]. و عبدالغفار الجازمی از حضرت ابو عبدالله صادق آلمحمد علیه السلام روایت کرده که فرمودند: " انی لا تکلم علی سبعین وجها لی فی کلها المخرج، مضمون این حدیث شریف اینست که سخن من هفتاد وجه دارد و مرا در هر یک از آن وجوه مقصد معین و مخرج مشخص است"[۸۵].

همچنین، در تفسیر عیاشی از جابر از امام باقر علیه السلام روایت کرده که وی گفت از آنجناب از تفسیر آیاتی می پرسیدم و آنجناب پاسخ می داد، و وقتی دوباره از تفسیر همان آیات می پرسیدم پاسخی دیگر میداد، عرضه داشتم: فدایت شوم شما در روزهای قبل از این سوال من جوابی دیگر داده بودید و امروز طوری دیگر جواب دادید، فرمود: ای جابر برای قرآن بطنی است و برای بطنش نیز بطنی دیگر است، همچنانکه برای آن ظاهری است و برای ظاهرش نیز ظاهری دیگر است. ای جابر هیچ علمی از علم تفسیر قرآن از عقول مردم دورتر نیست، چون یک آیه قرآن ممکن است اولش درباره چیزی، و وسطش درباره چیز دیگر، و آخرش درباره چیزی سوم باشد، با اینکه یک کلام است و اول و وسط و آخرش متصل با هم است، در عین حال بر چند وجه گردانده میشود"[۸۶]. (این حدیث قابل توجه کسانی می باشد، که در تفسیر آیه ای به آیات قبل و بعد آن نگاه میکنند، حال آنکه یک آیه میتواند بر چند وجه گردانده شود)

·        تحریف آیات الهی

از جمله دلایلی که قرآن مجید یهودیان و مسیحیان را مورد نکوهش قرار داده، سوء استفاده پیروان این ادیان آسمانی از کلام و آیات الهی می باشد که البته این استفاده نا بجا از آیات الهی کتب مقدسه همیشه در بین پیروان ادیان بوده است. در واقع، بزرگترین پیام قرآن مربوط به یهودیت و مسیحیت، نمایش آفات و انحرافاتی هست که ادیان، عموماً، در طی زمان دچار آن می شوند. تمام ادیان سرچشمه زلال و پاک دارند و این انسانهای دارای صفات مشترک هستند که در طول قرنها ادیان را آلوده می سازند. نمونه های ذیل از کلام الله مجید قابل تأمل می باشد:

 ۱- تحریف کلام خدا پس از تعقل و فهم آن: " أَفَتَطْمَعُونَ أَن یُؤْمِنُواْ لَکُمْ وَقَدْ کَانَ فَرِیقٌ مِّنْهُمْ یَسْمَعُونَ کَلاَمَ اللّهِ ثُمَّ یُحَرِّفُونَهُ مِن بَعْدِ مَا عَقَلُوهُ وَهُمْ یَعْلَمُونَ (بقره، ۷۵)، یعنی آیا انتظار دارید که یهودیان به دین شما بگروند، در صورتیکه گروهی از آنان کلام خدا را شنیده و به دلخواه خود تحریف میکنند با آنکه در کلام خدا تعقل کرده و معنی آن را دریافته اند". همچنین، در آیه ۴۶ سوره نساء آمده است: " یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَن مَّوَاضِعِهِ، یعنی گروهی از یهود کلام الهی را از جایگاه خویش خارج می سازند". بعبارتی، علمای یهود آیات تورات را که حضرت رسول (ص) بدان استدلال میفرمودند از راه عناد تحریف میکردند؛ یعنی طوری معنی میکردند که سبب گمراهی مردم بشود و حقیقت مقصود را پنهان میساختند و کلمات را در غیر ما وُضِعَ لَهُ بکار میبردند[۸۷]. حضرت بهاءالله در خصوص تحریف میفرمایند: " مقصود از تحریف تفسیر و معنی نمودن کتاب است بر هوی و میل خود"[۸۸].

۲- مخفی نگهداشتن بعضی از آیات الهی از کتاب مقدس: " إنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ مَا أَنزَلْنَا مِنَ الْبَیِّنَاتِ وَالْهُدَى مِن بَعْدِ مَا بَیَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِی الْکِتَابِ أُولَـئِکَ یَلعَنُهُمُ اللّهُ وَیَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ (بقره، ۱۵۹)، یعنی بدرستی کسانی که کتمان میکنند آنچه را از بینات و هدایت که ما نازل کردیم بعد از آنکه آنرا برای مردم در کتاب روشن ساختیم اینگونه اشخاص را خدا لعنت میکند …" . در صفحه ۳۳۲ جلد ۲ تفسیر المیزان ذیل همین آیه آمده است: " همانطور که یهود این کار را با آیات تورات کردند، یعنی آن آیاتی که از بعثت پیامبر اسلام بشارت میداد، تأویل و یا پنهان کردند، بطوریکه مردم یا اصلا آن آیات را ندیدند و یا اگر دیدند تأویل شده اش را دیدند، و خلاصه دلالتش را از رسول اسلام (ص) بر گرداندند (مِن بَعْدِ مَا بَیَّنَّاهُ لِلنَّاسِ) … علما (یهود) آنها را از عده ای پنهان و برای عده ای تأویل کردند"[۸۹].

۳- ایمان ببعضی از آیات کتاب مقدس و پوشاندن برخی دیگر: " أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْکِتَابِ وَتَکْفُرُونَ بِبَعْضٍ ( بقره، ۸۵)، یعنی چرا به بعضی از کتاب ایمان آورده و بعضی دیگر را تکفیر می کنید؟".

در درمنثور است که ابن الضریس، در کتاب فضایلش، و ابن مردویه از عمروبن شعیب، از پدرش از جدش روایت آورده اند که گفت: روزی رسولخدا (ص) با شدت خشم نزد مردمی شد که داشتند خود سرانه قرآن را تفسیر می کردند، فرمود: امتهای قبل از شما هم بخاطر همین روشی که شما پیش گرفته اید گمراه شدند، آنها هم در اثر زدن و حذف بعضی از کتاب را با بعضی دیگر هلاک شدند، خدایتعالی کتابرا نازل نکرده که شما بخاطر بعضی از آن بعضی دیگر را تکذیب کنید[۹۰] … و الی آخر.

همچنین، قاسم بن سلیمان گوید: امام صادق از پدرش علیهما السّلام نقل کرد که فرمود: " هیچ کس بعض قرآن را ببعض دیگر نزد جز اینکه کافر گشت"[۹۱].

باری، مطالعه ادیان آسمانی مؤید این بیان حضرت رسول اکرم (ص) میباشد که امتهای گذشته به سبب استناد به چند آیه، خصوصا متشابهات متون مقدسه، معتقد به ختمیت دین و رسالت شدند، و آیات مبنی بر استمرار ادیان و پیامبران آسمانی را تکذیب کردند و به ظهور پیامبران بعدی ایمان نیاوردند. حال آیا استناد به، صرفاً، چند آیه از متشابهات قرآن کریم — از جمله اینکه " دین پسندیده نزد خدا آئین اسلام است" و همچنین "حضرت محمد(ص) خاتم النبیین می باشد" — منجر به عقیده قطع فیوضات الهی و سلسله رسالت نشده و این نگرش، تفسیر تمام آیات موجود در کلام الله مجید را که حمل بر استمرار ظهور ادیان و پیامبران آسمانی بوده تحت الشعاع خود قرار نداده است؟ با آنکه حتی یک آیه صریح در قرآن مجید به مضمون، ختم سنت الهی مربوط به ارسال ادیان و پیامبران از جانب خداوند، نمیتوان پیدا کرد؛ و آیاتی به این وضوح در کلام الله مجید میتوان یافت: " سُنَّهَ مَن قَدْ أَرْسَلْنَا قَبْلَکَ مِن رُّسُلِنَا وَلاَ تَجِدُ لِسُنَّتِنَا تَحْوِیلاً (بنی اسرائیل، ۷۷) یعنی، سنت آنان که بتحقیق فرستادیم قبل از تو رسولانمان را و نیابی مر سنت ما را تغییری". بدین سبب است که امام باقر (ع) فرموده اند که این امت نیز به مصداق روایت " طابق النعل بالنعل"[۹۲] مطابقت از روش امم ماضیه می نماید و دقیقا آنچه پیروان ادیان قبل بدان متمسک شدند که موجب توقف آنان در قبول دین جدید شد، در این دور نیز به همان اسباب متمسک گشته اند. از سوی دیگر، مگر دلیل خداوند از ارسال ۱۲۴۰۰۰ پیامبر چه بوده که حال بشریت از این دلیل فارغ شده است؟ اگر چه بسیاری از متفکرین معاصر بی‌دلیلی ختم نبوت را مورد بررسی قرار داده اند؛ فی المثل، اکبر گنجی معتقد است که تا کنون هیچ دلیلی برای مستدل کردن ختم نبوت ارائه نشده، و این مدعا را متعارض با "علم و فلسفه" خوانده و یا دکتر محمد ابراهیم خان یکی از بزرگترین مدافعین اسلام، بالاخص در برابر مسیحیان، در خصوص حقانیت قرآن و حضرت رسول (ص) میباشد و مطالب زیادی در این خصوص به رشته تحریر در آورده است، در کتاب "حضرت محمد (ص): خاتم النبیین"[۹۳] بیان میدارد که پیام آمدن پیامبری جدید در سلسله ادیان الهی به طور واضح و صریح در قرآن کریم مذکور گردیده، و در این کتاب مسلمین را تشویق میکند که خود را برای پذیرش پیامبری جدید آماده نمایند.

 

·        مرجعیت حضرت مسیح در تفسیر شریعت موسی خلاف عرف علمای یهود

اما مطلب قابل تأملی که در تاریخ ادیان بدان اشاره شده اینکه، یهودیان نیز بدلیل استناد به تفاسیر تورات توسط علمایشان از قبول دعوت حضرت مسیح سر باز زدند، چرا که تفاسیر ارائه شده توسط علمای یهود، مغایر با تفاسیری بود که حضرت عیسی میفرمودند. چنانچه در کتاب تاریخ جامع ادیان از آغاز تا امروز، تألیف جان ناس، در این خصوص مذکور است: " آنچه که بیش از هر چیز فریسیان ( از بزرگترین مذاهب یهود) را رنجه می ساخت همانا کمال آزادی عیسی در تفسیر شریعت موسی و صحف انبیاء بود که بدون اعتنا به سنن و احادیث یهود آنها را تأویل و تفسیر می نمود. عبارتی که متی در انجیل خود در آنجا که " وعظ جبل" عیسی را ثبت کرده است بکار می برد این است: " شنیده اید که به پیشینیان گفته اند لیکن من به شما میگویم …"، این بود روش عیسی در تفسیر شریعت ماضی که به کمال قدرت و از روی اطمینان خاطر بیان میفرموده است"[۹۴]. در نتیجه، حقیقت معانی اصلیه تورات در ظهور حضرت مسیح معلوم و مکشوف گردید.

قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس                     که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست

(حافظ شیرازی)

·        علما و پیشوایان دینی

پیروی از علما و پیشوایان دینی، و گمراهی پیروان ادیان توسط آنان در ادوار ظهور پیامبران، همواره یکی از سنتهای تغییر ناپذیر بوده است. در آیه ۶۷ سوره احزاب آمده است: " وَقَالُوا رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَکُبَرَاءنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلَا ، یعنی و گویند ای خدا، ما اطاعت امر بزرگان و پیشوایان خود کردیم که ما را به ضلالت کشیدند". نگاهی به تاریخ ادیان بیانگر این واقعیت می باشد که بزرگترین مخالفین پیامبران در حین ظهورشان بزرگان قوم و پیشوایان دینی بوده اند. چنانچه در آیه ۶۰ سوره اعراف، در خصوص قول بزرگان قوم، خطاب به حضرت نوح آمده است: قالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ إِنَّا لَنَراکَ فی‏ ضَلالٍ مُبینٍ، یعنی مهتران قومش ( قوم حضرت نوح) به او گفتند: «ما تو را در گمراهى آشکارى مى‏بینیم!». و در آیه ۶۶ سوره اعراف، در خصوص قول بزرگان قوم، خطاب به حضرت هود آمده است: قالَ الْمَلَأُ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ إِنَّا لَنَراکَ فی‏ سَفاهَهٍ وَ إِنَّا لَنَظُنُّکَ مِنَ الْکاذِبینَ، یعنی مهتران کافر قوم او ( قوم حضرت هود) گفتند: «ما تو را در سفاهت(و نادانى و سبک مغزى) مى‏بینیم، و ما مسلّماً تو را از دروغگویان مى‏دانیم!»

حضرت بهاءالله میفرمایند: " در همه اوقات سبب صد عباد و منع ایشان از شطئ بحر احدیه علمای عصر بوده اند که زمام آن مردم در کف کفایت ایشان بود. و ایشان هم بعضی نظر به حب ریاست و بعضی از عدم علم و معرفت، ناس را منع می نمودند. چنانچه همه انبیاء به اذن و اجازه علمای عصر سلسبیل شهادت را نوشیدند و به اعلی افق عزت پرواز نمودند. چه ظلم ها که از رؤسای عهد و علمای عصر بر سلاطین وجود و جواهر مقصود وارد شد"[۹۵] انتهی.

امیر المؤمنین علیه السّلام در باب حکم و مواعظ فرموده اند: " سخن دانشمندان بینا اگر درست باشد دارو است و اگر نادرست باشد درد است"[۹۶].‏ همچنین میفرمایند:" بسا عالم و دانشمند که  جهل و نادانیش او را میکشد و علم و دانشى که با او است او را سود نبخشد"[۹۷].

و در کتاب الحیاه آمده است: الامام الصادق «ع»: .. آفه العلماء ثمانیه اشیاء: الطمع، و البخل، و الریاء و العصبیّه، و حبّ المدح، و الخوض فیما لم یصلوا الى حقیقته و التکلّف فی تزیین الکلام بزواید الالفاظ، و قلّه الحیاء من اللَّه، و الافتخار، و ترک العمل‏ بما علموا، یعنی امام صادق «ع»: آفت علما هشت چیز است: آز و بخل، و ریا و تعصب، و ستایش دوستى، و اندیشیدن در امورى که به حقیقت آنها نمى‏توان رسید، و زیاده روى در آراستن سخن به الفاظ زاید، و کم آزرمى در برابر خدا، و به خود- بالیدن، و عمل نکردن به آنچه بدان علم دارند[۹۸].

در احادیث اسلامی نیز به اختلافات مسلمین با قائم موعود، هنگام ظهور آنحضرت، اشاره شده است؛ فی المثل، در صفحه ۶۱۶ ترجمه جلد سیزدهم بحار الانوار توسط مرحوم حسن بن محمد ولی ارومیه رحمه الله علیه از فضیل ابن یسار روایت نموده از امام صادق (ع): قائم (ع) ما در وقتیکه قیام مینماید بخلایق مبعوث میشود در حالتیکه همه ایشان کتاب خدا را بعقاید باطله خود تاویل میکنند و بعقاید خود بآیات آن حجت و دلیل می آورند.انتهی

در کتاب الیواقیت والجواهر سید عبدالوهاب شعرانی حدیث ذیل روایت شده است: یخالف (مهدی) فی غالب احکامه مذاهب العلماء فینقبضون منه لظنهم ان الله ما بقی من یحدث من بعد ائمتهم مجتهدا، یعنی حضرت مهدی احکامش بر خلاف آراء و فتوای علما میباشد، پس آنها از وی عصبانی و غضبناک میگردند، چون آنها گمان نمیکنند که خداوند دیگر بعد از پیشوایان دینیشان در مورد تغییر احکام هیچ صاحب اجتهاد و رای مخصوصی را بفرستند[۹۹]. انتهی

و در کتاب اربعین محدث بحرینی نقل شده که حضرت ابو عبدالله صادق بن محمد (ع) میفرماید: یظهر من بنی هاشم صبی ذو احکام جدیده فیدعو الناس  و لم یجبه احد و اکثر اعدائه العلماء فاذا حکم بشیی لم یطیعوه و یقولون هذا خلاف ما عندنا من ائمه الدین، یعنی ظاهر می شود پیشوا و رئیسی از بنی هاشم ( اولاد رسول ص ) که دارای احکام جدید و تازه است و کسی دعوت او را اجابت نمی کند و اکثر دشمنانش از علما خواهند بود و چون حکم به چیزی بدهد می گویند این خلاف آنست که در پیش ما از ائمه دین است [۱۰۰].

این احادیث به وضوح بیان کننده اختلاف نظر قائم با علما در خصوص متون مقدسه دینی میباشد و در روایات ذکر شده است که از بزرگترین مخالفین قائم علمای دینی می باشند! چنانچه در صفحه ۱۸ کتاب پیرامون ظهور حضرت امام مهدی، نیز، آمده است: " علماء گناهکار با او می جنگند پس به او می گویند: بر گرد، تو امام مهدی غایب نیستی"[۱۰۱]. مگر همین مسئله در زمان ظهور حضرت عیسی اتفاق نیفتاد که بزرگترین مخالفان با آنحضرت علمای یهود بودند — قیافا، رئیس کاهنان یهود آنزمان " کاهن اعظم" و حنّان، پدر زن قیافا و رئیس قبلی کهنه، که سرانجام فتوی بقتل آنحضرت دادند؟!

خوانساری در مبحث آفه العلماء حبّ الرّیاسه، مینویسد: " آفت علما دوستى ریاست است یعنى ریاست و سرکردگى در دنیا و این که ملاذ و مرجع مردم باشند، و تخصیص این معنى به علما باعتبار این است که این آفت از براى ایشان بسیار روى مى‏دهد بخلاف آفت دیگران که در ایشان نادر است پس غرض تنبیه ایشانست بر این که خود را از این آفت نگاهدارند"[۱۰۲]. و در کتاب الحیاه، در باب عالمان فاسد .. بدترین خلق خدایند، آمده است: " النبی «ص»- قیل له: أیّ الناس شرّ؟ قال: «العلماء اذا فسدوا»، یعنی پیامبر «ص»- از او پرسیدند: بدترین مردم کیست؟ گفت: «علمایى که فاسد شوند». الامام العسکری «ع»: قیل لأمیر المؤمنین «ع»: و من شرّ خلق اللَّه بعد ابلیس و فرعون و ..؟ قال: العلماء اذا فسدوا. امام عسکرى «ع»: از امیر المؤمنین «ع» پرسیدند که بدترین آفریدگان خدا پس از ابلیس و فرعون و .. کیانند؟ گفت: علما در صورتى که فاسد باشند"[۱۰۳].

همچنین، در ارشاد القلوب از حضرت رسول صلّى اللَّه علیه و آله روایت شده که فرمودند: " از امت من دو دسته‏اند که اگر صالح شدند امت من صالحند و اگر فاسد شدند امت من فاسد گردند: یکى حکّام و دیگرى علما. قال اللَّه تعالى: وَ لا تَرْکَنُوا إِلَى الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النَّارُ (هود/۱۱۳)، یعنی خداوند مى‏فرماید: به ظالمان اتکاء نکنید که آتش شما را فرو مى‏گیرد"[۱۰۴].

و در متن کتاب فتنه و آشوبهاى آخر الزمان آمده است: " أبو امامه از رسول اللَّه صلى اللَّه علیه و آله روایت کرده که فرمود: علم را دریابید قبل از آنکه از دست برود، گفتند: چگونه از دست میرود در صورتى که قرآن در میان ما است؟ آن بزرگوار غضب کرده فرمود: مادران شما بعزاى شما گریه کنند مگر تورات و انجیل در بین قوم بنى اسرائیل نبود؟ از دست رفتن علم از بین رفتن علما و حاملین آنست و این سخن را سه مرتبه اعاده فرمود"[۱۰۵].

همچنین، در بهشت کافی در نامه امام باقر علیه السلام به سعد الخیر آمده است: " … خداوند از هر امّتى که کتاب او را به دور افکنند، علم کتاب را باز مى‏ستاند، و وقتى از او روى برتابند، دشمن خود را بر ایشان حکم فرما مى‏گرداند … تو نظایر احبار یهود، و رهبان نصارى را در میان مسلمانان بشناس، که کتاب خدا را پنهان مى‏دارند و تحریف مى‏کنند، و در نتیجه نه تجارت آنان سود دارد و نه ایشان در راه هدایت گام برداشتند. بشناس نظایر آنها را در این امّت؛ کسانى که الفاظ و واژه‏هاى قرآن را بر پا مى‏دارند و حدود و مقرّرات حقیقى آن را تحریف مى‏کنند و بر خلاف ما، به تفسیر و تطبیق آن مى‏پردازند. آنان همیشه با سروران و بزرگانند و هنگامى که جلوداران هوى پرست و دنیاطلب، اختلاف یابند و کشمکش نمایند، با کسى همراه شوند که دنیاى بیشترى دارد و بر رقیبان خود پیروز شده است، و این است حدّ آنها در علم ما، پیوسته این چنین هستند در سرشت و طمعشان، و صداى ابلیس یا باطل فراوان، از زبان آنها شنیده مى‏شود"[۱۰۶].

باری، طبرانی در کتاب مجمع الزوائد از عبدالله بن مسعود روایت کرده که حضرت محمد (ص) خطاب به مسلمین می فرماید: " شما شبیه ترین مردم هستید به بنی اسرائیل، راه آنها را گرفته و هم چون آنها پا به پا و قدم به قدم عمل خواهید کرد، بطوریکه هیچ کاری در بین آنها صورت نگرفته مگر اینکه در بین شما هم صورت می گیرد". فَاعْتَبِرُوا یَا أُولِی الْأَبْصَارِ!    

·        تأویل آیات الهی

در احادیث و کلام الله مجید تصریح شده است که تأویل آیات قرآن کریم هنوز نیامده است ( مثلا در تأویل آیه ۳۰ سوره ملک، از حضرت باقر (ع) روایت شده: "والله نیامده تأویل این آیه و لابد خواهد آمد تأویل آن"[۱۰۷]) و این مهم مخصوص موعود آخر الزمان میباشد، و آنحضرت معانی اصلیه و تأویل آیات قرآنی را روشن و معلوم می نماید.

در آیه ۳۹ سوره یونس آمده است: " بَلْ کَذَّبُواْ بِمَا لَمْ یُحِیطُواْ بِعِلْمِهِ وَلَمَّا یَأْتِهِمْ تَأْوِیلُهُ کَذَلِکَ کَذَّبَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ … مضمون فارسی، بلکه انکار چیزی ( آیات الهی) را میکنند که علمشان به آن احاطه نیافته و هنوز تأویل، حقیقت و باطن این آیات، نازل نشده است؛ پیشینیان هم اینچنین رسل و آیات خدا را تکذیب کردند …".

و همچنین در آیات ۱۶ – ۱۹ سوره قیامت آمده است: " لَا تُحَرِّکْ بِهِ لِسَانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ (۱۶) إِنَّ عَلَیْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ (۱۷) فَإِذَا قَرَأْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ (۱۸) ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنَا بَیَانَهُ (۱۹)‏ مضمون فارسی، با شتاب و عجله زبان به قرائت قرآن مگشای. که ما خود قرآن را محفوظ داشته و بر تو فرا خوانیم. و آنگاه که بر خواندیم تو پیرو قرآن آن باش. پس از آن بر ماست که حقایق آن را بر تو بیان کنیم". ( ای محمد، تو این آیات قرآن را به مردم بگو بخوانند و بروند، حال کار به معنی آن نداشته باشند. در آینده بیان و تفسیر این آیات را ما خواهیم فرستاد)

در آیات ۵۲ و ۵۳ سوره اعراف آمده است: " وَلَقَدْ جِئْنَاهُم بِکِتَابٍ فَصَّلْنَاهُ عَلَى عِلْمٍ هُدًى وَرَحْمَهً لِّقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (۵۲) هَلْ یَنظُرُونَ إِلاَّ تَأْوِیلَهُ یَوْمَ یَأْتِی تَأْوِیلُهُ یَقُولُ الَّذِینَ نَسُوهُ مِن قَبْلُ قَدْ جَاءتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ …، یعنی و محققا ما برای ایشان کتابی آوردیم که در آن هر چیز را بر اساس علم و دانش تفصیل دادیم برای هدایت و رحمت آن گروه که ایمان می آورند. آیا جز این انتظار دارند که تأویل آن به آنان برسد؟ آن روز فرا رسد کسانی که آن را پیش از این فراموش کرده بودند خواهند گفت: همانا رسولان پروردگارمان حق را برای ما آوردند".

مجلسی علیه الرحمه در باب رجعت از مجلد غیبت از کتاب بحارالانوار روایت کند از زراره قال سألت ابا عبدالله علیه السلم عن هذه الامور العظام من الرجعه و اشباهها فقال ان هذا الذی تسألون عند لم یجیئ اونه و قد قال الله عز و جل بل کذبوا بما لم یحیطوا بعلمه و لمّا یأتهم تأویله، زراره گوید از امام صادق (ع) پرسیدم از امور عظیمه رجعت و امثال آن. آن حضرت فرمود این چیزها که می پرسید هنوز اوقات آن نرسیده است. پس این آیه مبارکه را تلاوت فرمود  بَلْ کَذَّبُواْ بِمَا لَمْ یُحِیطُواْ بِعِلْمِهِ وَلَمَّا یَأْتِهِمْ تَأْوِیلُهُ.

در کتاب الحیاه  آمده است: " احادیث نیز- چنان که گذشت- در باره تأویل قرآن و «علم تأویل» سخن گفته‏اند، و گفته‏اند که این علم مختص است به اهل آن. بدین گونه خوب روشن مى‏شود که «علم تأویل» غیر از تأویل کردن آیات قرآن و «تفسیر به رأى» است که برخى بدان دست یازیده‏اند. بنابراین، هر گونه تأویل قرآن و تفسیر آیات آسمانى بدین شکل- یعنى تأویل از پیش خود و تفسیر به رأى- از جمله بزرگترین خطاها و گمراهیهاست، تأویل‏کننده هر کس باشد، عالمى بزرگ، یا فیلسوفى فاضل، یا عارفى محقق. و درست به همین دلیل است که پیامبر اکرم «ص» مى‏گوید: " أکثر ما أخاف على أمّتی من بعدی، رجل یتأوّل القرآن، یضعه على غیر مواضعه‏، بیشترین ترسى که براى امتم پس از خود دارم، از پیدا شدن کسانى است که به تأویل آیات قرآن مى‏پردازند، و آنها را به معناهایى جز آنچه هست مى‏گیرند"[۱۰۸].

از سوی دیگر نه تنها در احادیث و آیات قرآنی، بلکه در کتب مقدسه بنی اسرائیل، انذارات و پیشگوئی ها به صورت اشارات و تشبیهاتی بیان شده، و تصریح گردیده است که تأویل آیات کتب مقدسه و باز شدن ختم رحیق مختوم و وعده تبیین معانی مکنونه، مخصوص موعود آخر الزمان میباشد.

" اما تو ای دانیال کلام را مخفی دار و کتاب را تا زمان آخر مهر کن" (دانیال نبی باب ۱۲ آیه ۴).

" او جواب داد که ای دانیال برو زیرا این کلام تا زمان آخر مخفی و مختوم شده است" (دانیال نبی باب ۱۲ آیه ۹).

" و تمامی رویا برای شما مثل کلام طومار مختوم گردیده است" (اشعیا باب ۲۹ آیه ۱۱).

" این چیزها را به مثل ها به شما گفتم لکن ساعتی می آید که دیگر به مثل ها با شما حرف نمی زنم بلکه از پدر به شما آشکارا خبر خواهم داد" (انجیل یوحنا باب ۱۶ آیه ۲۵).

" کلام انبیا را نیز محکمتر داریم … که هیچ نبوت کتاب از تفسیر خود نبی نیست" (رساله دوم پطرس باب ۱ آیات ۱۹ و ۲۰).

" زیرا که نبوت به اراده انسان هرگز آورده نشده بلکه مردمان به روح القدس مجذوب شده از جانب خدا سخن گفتند" (رساله دوم پطرس باب ۱ آیه ۲۱ ).

در آثار دیانت بهائی اسرار کتب مقدسه و معانی آیات متشابه، خارج از دلایل لفظی و سطحی و صورت ظاهری الفاظ، تفسیر و تشریح شده که در خور تأمل و تعمق و بررسی محققین و متفکرین می باشد. برخی مصداق ها و حقایقی که در آیات متشابه درباره آنها سخن رفته، مانند حشر ونشر، بهشت و جهنم، قیامت، ملائکه، علامات ظهور و … که قابل درک نمی باشد، در آثار حضرت اعلی، حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء تبیین شده است.

حضرت بهاءالله در کتاب مستطاب اقدس، فقره پنجم، در خصوص برداشتن مهر از اسرار و رموز کتب مقدسه میفرمایند: لا تحسبن انا نزلنا لکم الاحکام بل فتحنا ختم الرحیق المختوم باصابع القدره و الاقتدار یشهد بذلک ما نزل من قلم الوحی تفکروا یا اولی الافکار، یعنی گمان مبرید که برای شما احکام نازل کردیم، بلکه گشودیم مهر باده ای را که مهر شده بود به انگشتان قدرت و اقتدار الهی. شهادت میدهد به این مسئله آنچه که نازل شده از قلم وحی الهی. تفکر کنید ای صاحبان فکر و ای عقلا و دانشمندان.


در باب احادیث

از آنجا که پس از قرآن کریم‌، دومین منبع مهم برای تفسیر قرآن احادیث می باشد و همچنین در باب ظهور قائم به احادیث استناد میشود، ذکر چند مطلب در این مقام ضروری می باشد. بر محققین عزیز پوشیده نیست که اصل کلام الهی، قرآن مجید میباشد که می توان بعنوان منبع اصلی و حجت باقیه و مبنای بیان و استدلال قرار داد و طبعاً احادیث مختلفه که صحت و سقم آن مورد اختلاف علمای اسلام است، نمی توان مبنای موثق کشف حقایق الهی دانست. از جهتی دیگر، حتی اگر بخواهیم به احادیث استناد کنیم، احادیث باید با قرآن کریم مطابقت داشته باشد و اگر حدیثی باشد که رد آیات قرآنی نماید و یا مفاهیم آیات قرآنی طبق آن حدیث با حقیقت مغایرت بیفتد آن حدیث از درجه اعتبار ساقط است. امام محمد شافعی در کتاب الام نقل فرموده است: " روزی حضرت رسول (ص) مسلمین را مخاطب ساختند و فرمودند، بزودی سخنانی به من نسبت خواهند داد که من نگفته ام و اینک به شما می گویم که هر چه را به من نسبت دادند با قرآن مطابق بود قبول کنید و الا اعتنائی نکنید". همچنین، روایت شده، که حضرت محمد (ص) در خطبه حجه الوداع فرموده اند: " نسبت دروغ به من فراوان گردیده و در آینده افزونتر خواهد شد؛ هر کس از روى عمد به من دروغى ببندد جایگاه خویش را بر آتش بنا کرده است. پس اگر حدیثى از من برایتان نقل شد آن را بر کتاب خدا و سنت من عرضه کنید؛ آنچه را با کتاب خدا و سنت من سازگار بود برگزینید و آنچه را با قرآن و سنتم ناسازگار بود رها سازید". بنابراین، احادیثی که میتواند راهنمایی برای شناخت قائم باشد، ممکن است باعث توقف مسلمین در شناخت موعودشان شود؛ چنانچه، این مطلب را میتوان در حدیثی از حضرت رسول اکرم (ص) استناد نمود که ابوهریره روایت کرده است: " … امت های قبل از شما به گمراهی نیفتادند مگر به خاطر کتبی که با کتاب خدا نوشتند…"[۱۰۹].

باری، " احادیث مجعوله و اخبار بیشمار غیر صحیحه در بین ناس بسیار است، چنانچه دائره جعل احادیث و بازار کذب نیز از همان زمان حیات حضرت محمد (ص) از طرف خود متظاهرین باسلام اشاعه یافت و روز به روز وسعت و رواج پیدا کرد"[۱۱۰].

 نگاهی به نهج البلاغه، بقلم فیض الاسلام، برای پی بردن به عمق این مطلب خالی از لطف نیست، وقتی که از حضرت علی (ع) در باب احادیث مجعول و اخبار گوناگون که در میان مردم است پرسیده شد، در پاسخ فرمود: " همانا احادیث در دسترس مردم حق و باطل و راست و دروغ و نسخ کننده و نسخ شده و عام (شامل همه) و خاص (مخصوص بعضی) و محکم ( که معنی آن آشکار) و متشابه ( که معنی آن واضح نیست) و محفوظ (از غلط و اشتباه) و موهوم (از روی وهم و گمان) است، و بتحقیق در زمان رسولخدا (ص) بآنحضرت دروغها بستند تا اینکه بخطبه خواندن ایستاد و فرمود " هر که از روی عمد و دانسته بمن دروغ بندد باید نشیمنگاه خود را در آتش دوزخ قرار دهد". و همانا حدیث را ( از پیغمبر اکرم یکی از) چهار مرد برای تو نقل میکند که پنجمی ندارد: اول مرد دو روئی که اظهار ایمان نموده و خود را بآداب اسلام نمودار میسازد، ( در صورتیکه) از گناه پرهیز نکرده باک ندارد، عمدا و دانسته به رسول خدا (ص) دروغ می بندد، پس اگر مردم او را منافق و دروغگو می دانستند حدیثش را قبول نداشته گفتارش را باور نمیکردند، و لیکن ( چون از باطن او خبر ندارند) میگویند: او از اصحاب رسول خدا (ص) است که آنحضرت را دیده و حدیث را از او شنیده فرا گرفته است، پس گفتارش را قبول مینماید. دوم مردی است که از رسولخدا چیزی را شنیده و آنرا درست حفظ نکرده و در آن اشتباه و خطا نموده و دانسته دروغ نگفته است. سوم مردی است که از رسولخدا (ص) چیزی را شنیده که بآن امر مینموده بعد از آن نهی فرموده و او از نهی آنحضرت آگاه نیست…"[۱۱۱] والی آخر.

امام صادق علیه السّلام در خصوص سوء تأویل جاهلان مى‏فرمایند:  " ما براى برخى از مردم سخنانى مى‏گوییم، ولى آنها کلام را به گونه‏اى دیگر تأویل کرده، و نتیجه‏اى را که خودشان دوست دارند مى‏گیرند، و حدیث‏ها را آن گونه که سلیقه آنها را تأمین کند روایت مى‏کنند"[۱۱۲]. و کاظم مدیر شانچى در کتاب علم الحدیث در خصوص علل جعل حدیث مینویسد: می‏دانیم که پس از پیغمبر اختلافات و حوادثی میان مسلمین پدید گردید، که پاره‏ای از آنها سبب شد در زمینه آن احادیثی جعل و بدینوسیله موضوع، تثبیت شود. و در همان کتاب از سید مرتضى چنین روایت میکند: " ان الحدیث المروى فى کتب الشیعه و کتب جمیع مخالفینا یتضمن ضروب الخطاء و صنوف الباطل من محال لا یجوز و لا یتصور و من باطل قد دل الدلیل على بطلانه و فساده، یعنی همانا احادیثى که در کتب شیعه و سایر مذاهب اسلامى نقل شده متضمن انواع اشتباهات و امورى است که بطلان آن یقینى است …"[۱۱۳]. از امام صادق (ع) نیز روایت شده است: " در زمان هر یک از ما- مقصود ائمه طاهرین هستند- کسانى وجود دارند که سخنان دروغ را ساخته و آن را از زبان ما روایت مى‏کنند"[۱۱۴]. همچنین، " در حالات عبدالکریم معروف بابن ابی العوجاء که در سال یکصد و پنجاه و پنج هجری حکمران کوفه محمد بن سلیمان او را به قتل رسانید، وقتی که وی را برای کشته شدن میبردند گفت که من چهار هزار حدیث جعل کردم و ساختم و به امام جعفر صادق نسبت دادم که به زحمت میتوانند آنانرا از احادیث صحیحه تمیز دهند و این مطلب در نامه دانشوران ناصری و فرهنگ نامه فارسی و لغت نامه و غیرها مسطور گردیده است"[۱۱۵].

و در رجال کشّى به نقل از «یونس بن عبد الرحمن» که از اصحاب مورد وثوق و اعتماد امام کاظم و امام رضا علیهما السّلام بوده، آمده است که گوید: " به کوفه سفر کردم و در آن شهر تعداد زیادى از اصحاب و شاگردان امام باقر و امام صادق علیهما السّلام را دیدم که از آن دو بزرگوار احادیث زیادى را نقل مى‏کردند، پس هر چه از آنها شنیدم نوشتم تا اینکه روزى به حضور امام رضا علیه السّلام رسیدم و آن احادیث را به ایشان عرضه کردم. آن حضرت احادیث مذکور را مى‏خواند و ناراحت مى‏شد تا آنکه به من فرمود: اى یونس! بسیارى از اینها، احادیث و سخنان امام باقر و امام صادق نیست و آنها را ساخته و به ایشان نسبت داده‏اند …"[۱۱۶].

همچنین، در کتاب تاریخ فلسفه در جهان اسلامی، نوشته دانشمندان حنا فاخوری و خلیل جر، در باب احادیث آمده است: " حدیث را در آغاز از زبان صحابه گرد آوردند که از پیامبر شنیده بودند. سپس از زبان تابعین که دومین نسل بودند، سپس از زبان تابعین تابعین یعنی سومین نسل. حدیث از دو جزء مرکب است: یکی متن و دیگر اسناد. متن، خود حدیث است و اسناد این است که مثلا گفته شود: حدیث کرد ما را فلان، از فلان، از رسول خدا (ص). اختلافات سیاسی موجب شد که هزارها حدیث مجعول به وجود آید"[۱۱۷]. و در کتاب تاریخ عمومی حدیث، نوشته دکتر مجید معارف، آمده است: " از مهمترین انگیزه های جعل حدیث از همان آغاز، نصرت مذاهب بوسیله طرفداران هر کدام از فرقه ها بوده است"[۱۱۸].

فی المثل، احادیثی که در باب دوازده امام نقل شده خالی از اشتباه و تحریف نیست!

در جلد دوم اصول کافی از علامه کلینی، در صفحه ۴۸۰ آمده است: " جابر بن عبدالله انصاری گوید: خدمت فاطمه علیها السلام رسیدم، در برابرش لوحی بود که نامهای اوصیاء از فرزندان او در آن بود، من شمردم، دوازده نفر بودند، آخر آنها قائم علیه السلام بود، سه محمد در میان آنها بود و سه علی"[۱۱۹]. " در این حدیث دو تحریف و اشتباه موجود است: اولا دوازده نفر اوصیاء از اولاد فاطمه غلط است، چرا که حضرت علی (ع) شوهر حضرت فاطمه است نه فرزند وی. ثانیا، سه نفر علی نیز اشتباه است، زیرا اگر حضرت علی (ع) را که جزء دوازده امام است حساب کنیم چهار نفر علی میشود نه سه نفر علی. در غیر این صورت اوصیاء حضرت رسول (ص) یازده نفر می شوند. آن چهار نفر عبارتند از: حضرت علی بن ابیطالب، حضرت علی بن الحسین زین العابدین، حضرت علی بن موسی الرضا و حضرت علی بن محمد الهادی"[۱۲۰].

و همچنین در صفحه ۴۷۸ از همان مأخذ در حدیث هفتم آمده است: … عن زراره قال: سمعت ابا جعفر علیه السلام یقول: الاثنا عشر الامام من آل محمد (ص) کلهم محدث من ولد رسول الله (ص) و من ولد علی، و رسول الله و علی هما الوالدان علیهما السلام …، یعنی زراره گوید شنیدم: امام باقر علیه السلام میفرمود: دوازده امام از آل محمد علیهم السلام همگی محدثند از فرزندان رسولخدا (ص) و از فرزندان علی باشند و پیغمبر و علی علیهما السلام والدین ائمه هستند …"[۱۲۱]. بنابراین دوازده امام دیگر میبایست بغیر از حضرت علی (ع) باشند و همه محدث و همه از اولاد حضرت رسول (ص) و حضرت علی (ع) باشند که در اینصورت سیزده امام میشود.

و در صفحه ۴۸۲ از همان مأخذ در حدیث چهاردهم آمده است: " امام باقر علیه السلام میفرمود: دوازده امام از آل محمد همگی محدث و اولاد پیغمبر (ص) و علی بن ابیطالب (ع) اند، پس پیغمبر (ص) و علی (ع) والدین میباشند". که طبق این حدیث نیز تعداد امامان سیزده میشود.

چنانچه ملاحظه می کنید، استناد به چنین احادیثی برای یافتن راه درست و درک حقیقت کاری است بس دشوار!

دیده ای خواهم که باشد شه شناس           شاه را بشناسد اندر هر لباس

و لکن وعده الهی در سوره عنکبوت از قرآن مجید امید بخش دلهای مجاهدین و محققین و طالبان راه حقیقت می باشد: وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا ( آنان که در راه ما تلاش و کوشش کنند محققا آنها را به راه خویش هدایت می کنیم).    


در معنای اسلام

 

برخی از مسلمین را اعتقاد چنان است که دیانت اسلام (دیانت حضرت محمد (ص)) آخرین دیانت الهی و مکتب تکاملی می باشد و تشریع شرایع برای همیشه مقطوع گردیده است، که برای این ادعا استناد به برخی از آیات قرآن شریف می نمایند: إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الإِسْلاَمُ (آل عمران، ۱۹)، یعنی همانا دین پسندیده نزد خدا آئین اسلام است؛ همچنین: وَمَن یَبْتَغِ غَیْرَ الإِسْلاَمِ دِیناً فَلَن یُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِی الآخِرَهِ مِنَ الْخَاسِرِینَ ( آل عمران، ۸۵)، یعنی و هر کس غیر از اسلام دینی اختیار کند هرگز از وی پذیرفته نیست و او در آخرت از زیانکاران است.

لیکن، مطالعه قرآن کریم و تأمل و تعمق در این کتاب آسمانی خلاف این عقیده را نشان می دهد و چه بسا این نوع نگرش با بسیاری از آیات قرآن شریف و احادیث مرویه که در باب استمرار ظهورات الهی می باشد ( بدان اشاره خواهد شد) منافات دارد. لازم بذکر است که، " نخستین و مهمترین منبع فهم قرآن و تفسیر آن‌، خود قرآن کریم است‌، که از آن به "القرآن یفسّر بعضه بعضاً" تعبیر کرده‌اند یعنی بخشهایی از قرآن روشنگر بخشهای دیگر آن است‌. پس از قرآن کریم‌، دومین منبع مهم برای تفسیر قرآن احادیث است"‌[۱۲۲].

اسلام از ریشه سَلمَ و به معنای تسلیم محض در برابر امر و اراده الهی می باشد، و مطالعه کلام الله مجید نشانگر آنست که، در قرآن شریف، اسلام به دو صورت خاص و عام آمده است. در معنای خاص اسلام نام دینی است که، حضرت محمد (ص) به عنوان پیامبر و شارع آن دین می باشد. اما در معنای عام، اسلام به مفهوم جامع و وسیعی بیان شده و به پیروان و انبیای گذشته نیز اطلاق گردیده؛ و در کل، اسلام حقیقت همه ادیان می باشد و " دین همه انبیاء قبل و بعد و دین همه مومنان از ابتدا تا انتهاست"[۱۲۳]. کوتاه سخن آنکه، اسلام یعنی سر تسلیم فرود آوردن در برابر امر خداوند ( دین الهی)، که همواره در هر عهد و زمان با ظهور هر پیامبر جدیدی تجدید می شود.

علامه طباطبائی در تفسیر المیزان، در تفسیر آیه إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الإِسْلاَمُ مینویسد: " دین نزد خدای سبحان یکی است، و اختلافی در آن نیست و بندگان خود را هم امر نکرده مگر به پیروی همان یک دین و هیچ آیت و معجزه با دلالتی بپا نکرده مگر برای همان، و آن عبارت است از اسلام، یعنی تسلیم حق شدن، و بقصیده های حق معتد شدن، و اعمال حق انجام دادن و بعبارتی دیگر آن دین واحد عبارتست از تسلیم شدن در برابر بیانیکه از مقام ربوبی در مورد عقائد و اعمال و یا بگو در مورد معارف و احکام صادر می شود"[۱۲۴].

اما پیش از توضیح مفهوم آیه مبارکه ۸۵ سوره آل عمران، وَمَن یَبْتَغِ غَیْرَ الإِسْلاَمِ دِیناً فَلَن یُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِی الآخِرَهِ مِنَ الْخَاسِرِینَ، باید متذکر شد که چون این آیه با حرف عطف « واو»‌ شروع می شود؛ بنابراین، آیات قبل از آن مرتبط  به این آیه مبارکه می‌گردد و این آیه نتیجه‌گیری از آیات قبل است؛ آیاتی که تماما در مورد نهی اکید از انحصار طلبی و تنگ نظری و نهی از تمسک به ادیان خاص و دستور اکید به توجه بر جنبه وحدت ادیان است. خداوند در آیات ۸۱ – ۸۵ سوره آل عمران چنین می فرماید:

وَ إِذْ أَخَذَ اللّهُ مِیثَاقَ النَّبِیِّیْنَ لَمَا آتَیْتُکُم مِّن کِتَابٍ وَحِکْمَهٍ ثُمَّ جَاءکُمْ رَسُولٌ مُّصَدِّقٌ لِّمَا مَعَکُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَلَتَنصُرُنَّهُ قَالَ أَأَقْرَرْتُمْ وَأَخَذْتُمْ عَلَى ذَلِکُمْ إِصْرِی قَالُواْ أَقْرَرْنَا قَالَ فَاشْهَدُواْ وَأَنَاْ مَعَکُم مِّنَ الشَّاهِدِینَ ( آل عمران: ۸۱)، یعنی و آنگاه خدا از پیغمبران پیمان گرفت که چون به شما کتاب و حکمت بخشیدم سپس بر شما ( اهل کتاب) رسولی از جانب خدا آمد که گواهی به راستی کتاب و شریعت شما می داد به او ایمان آورده و یاری او کنید، خدا فرمود: آیا اقرار داشته و پیمان مرا بر این امر پذیرفتید؟ همه گفتند اقرار داریم. خدا فرمود: گواه باشید، من هم با شما گواهم. فَمَن تَوَلَّى بَعْدَ ذَلِکَ فَأُوْلَـئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ (۸۲)، یعنی پس کسانی که بعد از آمدن آن رسولان روی (از حق) بگردانند، محققا آنان گروه فاسقان خواهند بود. أَفَغَیْرَ دِینِ اللّهِ یَبْغُونَ وَلَهُ أَسْلَمَ مَن فِی السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ طَوْعاً وَکَرْهاً وَإِلَیْهِ یُرْجَعُونَ (۸۳)، یعنی آیا کافران، دینی غیر دین خدا را می طلبند؟ و حال آنکه هر که در آسمانها و زمین است خواه نا خواه مطیع امر خداست و همه بسوی او رجوع خواهند کرد. قُلْ آمَنَّا بِاللّهِ وَمَا أُنزِلَ عَلَیْنَا وَمَا أُنزِلَ عَلَى إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ وَإِسْحَاقَ وَیَعْقُوبَ وَالأَسْبَاطِ وَمَا أُوتِیَ مُوسَى وَعِیسَى وَالنَّبِیُّونَ مِن رَّبِّهِمْ لاَ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِّنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ (۸۴)، یعنی بگو: ما به خدای عالم و شریعت و کتابی که به خود ما نازل شده و آنچه به موسی و عیسی و پیغمبران دیگر از جانب پروردگارشان داده شده  (به همه ایمان آورده ایم) فرقی میان هیچ یک از پیغمبران نگذاریم و ما مطیع فرمان خداییم. وَمَن یَبْتَغِ غَیْرَ الإِسْلاَمِ دِیناً فَلَن یُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِی الآخِرَهِ مِنَ الْخَاسِرِینَ (۸۵)، یعنی و هر کس غیر از اسلام دینی اختیار کند هرگز از وی پذیرفته نیست و او در آخرت از زیانکاران است.

 ارتباط عمیقی که مجموع این آیات با آیه " وَمَن یَبْتَغِ غَیْرَ الإِسْلاَمِ دِیناً " دارند مطلب را بقدری صریح  و واضح بیان می‌نماید که جای هیچ شک و تردیدی باقی نمی‌گذارد که قرآن کریم موکدا در صدد نهی از محدود نگری و انحصار گرایی نسبت به ادیان خاص است، محدودیتی که نتیجه غلو (تجاوز از حدّ و خروج از حد اعتدال) و تعلق افراطی متدینین به دین خاص خود و پیامبر خویش است که قرآن کریم از آن نهی فرموده است ( از حضرت رسول اکرم (ص) روایت شده است: " از غلوّ در دین پرهیز کنید زیرا امّتهاى پیشین به دلیل غلوّ گمراه شدند"[۱۲۵] ). قرآن شریف، بیان می دارد که ایمان شما وقتی قابل قبول و موجب رستگاری است که ناظر به جنبه وحدت انبیاء یعنی حقیقت مشترک ادیان " َمَا أُنزِلَ إِلَى جَمِیع الأَنبِیَاءَ " و مبتنی بر عرفان و ادراک حقیقت دین باشد. نه وجوه متمایزه و مشخصه ادیان و نه جنبه جسمانی انبیاء که مدام رو به تغییر و تبدیل است. قرآن کریم مشخصه  این نوع ایمان را، آمادگی پذیرش پیامبران جدید و عدم تعصب نسبت به پیامبر زمان و تعالیم خاص هر دین می‌داند، و وصول به این مقام را به عنوان عهد و میثاق دینی، که از رکن رکین هر دین به حساب می آید و وجه ممیزه مطیعان خداوند از متمردان است، نامیده است. حتی خداوند متعال، خطاب به حضرت رسول (ص) و امت ایشان میفرماید که آنان نیز باید اینگونه به انبیاء و دیانت ناظر باشند و به حقیقت نازله بر قلوب آنان یعنی حقیقت واحده‌ای که یکسان به انبیاء تجلی می‌شود عارف گردند (قُلْ آمَنَّا بِاللّهِ وَمَا أُنزِلَ عَلَیْنَا وَ مَا أُنزِلَ عَلَى إِبْرَاهِیمَ و…)؛ یعنی باید به ما أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْهِم، که یک حقیقت بیش نیست متمسک شویم: " وَ إِنَّ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ لَمَنْ یُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْهِمْ خاشِعینَ لِلَّهِ لا یَشْتَرُونَ بِآیاتِ اللَّهِ … ( آل عمران/ ۱۹۹)  یعنی، و از اهل کتاب، کسانى هستند که به خدا، و آنچه بر شما نازل شده، و آنچه بر خودشان نازل گردیده، ایمان دارند؛ در برابر(فرمان) خدا خاضعند؛ و آیات خدا را به بهاى ناچیزى نمى‏فروشند …"؛ در این صورت است که انبیا هیچکدام برای ما فرقی نداشته و نخواهند داشت " لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِو تسلیم مقام وحدتی که حاکم بر انبیاء و همه ادیان است خواهیم شد. 

حال چگونه ممکن است که خداوند در قرآنی که شیوه یهود و نصاری را به خاطر انحصار طلبی و پا فشاری بر حقانیت خود و رد ادیان دیگر، شیوه ای جاهلانه و نفاق افکنانه انگاشته، و همچنین پس از تاکید بسیار و عهد و میثاق مبرم ومحکم و جلب توجه انبیاء و امت آنها به حقیقت ادیان و وجوه مشترک آنها، خود درجایی دیگر از کلام الله مجید همین نوع تفکر و ایده را ترویج نماید و چنین تناقض آشکاری را دامن زند و از بین دو معنایی که در کلام الله مجید در مورد کلمه اسلام به کار رفته، معنایی را در نظر گیرد که مفهوم آیات قبل را بکلی نفی کند و با آنها متناقض باشد و اسلام را منحصرا و تنها و تنها به یک دین و آئین، یعنی شریعت حضرت محمد (ص) اختصاص دهد؟ فَاعْتَبِرُوا یَا أُولِی الْأَبْصَارِ. آیات ۱۱۱ – ۱۱۳ از سوره بقره جای بسی تأمل و تعمق دارد: وَ قالُوا لَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّهَ إِلاَّ مَنْ کانَ هُوداً أَوْ نَصارى‏ تِلْکَ أَمانِیُّهُمْ قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ (۱۱۱) بَلى‏ مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ (۱۱۲) وَ قالَتِ الْیَهُودُ لَیْسَتِ النَّصارى‏ عَلى‏ شَیْ‏ءٍ وَ قالَتِ النَّصارى‏ لَیْسَتِ الْیَهُودُ عَلى‏ شَیْ‏ءٍ وَ هُمْ یَتْلُونَ الْکِتابَ کَذلِکَ قالَ الَّذینَ لا یَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ فَاللَّهُ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَهِ فیما کانُوا فیهِ یَخْتَلِفُونَ (۱۱۳)، یعنی آنها گفتند: «هیچ کس، جز یهود یا نصارى، هرگز داخل بهشت نخواهد شد.» این آرزوى آنهاست! بگو: «اگر راست مى‏گویید، دلیل خود را(بر این موضوع) بیاورید!» (۱۱۱)  آرى، کسى که روى خود را تسلیم خدا کند و نیکوکار باشد، پاداش او نزد پروردگارش ثابت است؛ نه ترسى بر آنهاست و نه غمگین مى‏شوند. (بنا بر این، بهشت خدا در انحصار هیچ گروهى نیست.) (۱۱۲)  یهودیان گفتند: «مسیحیان هیچ موقعیتى(نزد خدا) ندارند»، و مسیحیان نیز گفتند: «یهودیان هیچ موقعیتى ندارند( و بر باطلند)»؛ در حالى که هر دو دسته، کتاب آسمانى را مى‏خوانند(و باید از این گونه تعصبها برکنار باشند)افراد نادان(دیگر، همچون مشرکان) نیز، سخنى همانند سخن آنها داشتند! خداوند، روز قیامت، درباره آنچه در آن اختلاف داشتند، داورى مى‏کند. (۱۱۳) – ( ترجمه آیت الله مکارم شیرازی)

باری، در آثار و روایات اسلامی نیز دیده می شود که این نکته ظریف و دقیق و عمیق، مفهوم کلی اسلام، که در قرآن شریف آمده است برای بسیاری موجب اشتباه شده و حتی در عهد ائمه اطهار نیز، مفضل بن عمر که از اصحاب امام جعفر صادق (ع) بوده، از شخصی چون امام صادق (ع)، در تائید این مطلب که اسلام حقیقت همه ادیان است نه تنها دین حضرت محمد (ص) حجت می طلبد، چنانچه در صفحه ۶۴۳ ترجمه جلد سیزدهم بحار الانوار توسط مرحوم حسن بن محمد ولی ارومیه رحمه الله علیه، مفضل بن عمر از امام صادق (ع) چنین روایت میکند: "… مفضل گوید عرض کردم ای سید من آیا دین پدران قائم علیه السلام که ابراهیم علیه السلام و نوح و موسی و محمد (ع) باشند اسلام بود، فرمود آری ای مفضل آن اسلام است نه غیر آن. عرض کردم ای آقای من آیا این مطلب را در کتاب خدا یافته ای، فرمود آری از اول قرآن تا آخر از این مضمون بسیار است از جمله آنها این آیه است، إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الإِسْلاَمُ و نیز از آنجمله قول خدای تعالی است، مِّلَّهَ أَبِیکُمْ إِبْرَاهِیمَ هُوَ سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمینَ (سوره حج، آیه ۷۸) یعنی اسلام دین پدر شما ابراهیم است و اوست که شما را مسلمان نامید. و از جمله قول خدای تعالی است در قصه ابراهیم و اسمعیل (ع)، وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَمِن ذُرِّیَّتِنَا أُمَّهً مُّسْلِمَهً لَّکَ (سوره بقر، آیه ۱۲۸)، یعنی ما را چنان بکن که بتو اسلام بیاوریم و از اولاد ما هم امت مسلمی خلق بکن. و از اینجمله قول خدای تعالی است در قصه فرعون، حَتَّى إِذَا أَدْرَکَهُ الْغَرَقُ قَالَ آمَنتُ أَنَّهُ لا إِلِـهَ إِلاَّ الَّذِی آمَنَتْ بِهِ بَنُو إِسْرَائِیلَ وَأَنَاْ مِنَ الْمُسْلِمِینَ (سوره یونس، آیه ۹۰)، یعنی تا وقتی که غرق شدن او را دریافت گفت که ایمان آوردم و تصدیق کردم باینکه معبودی نیست مگر آن خدائیکه بنی اسرائیل به او ایمان آورده اند و من از جمله مسلمانانم. و در قضیه سلیمان علیه السلام و بلقیس فرموده، أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (سوره نمل، آیه ۴۴)، یعنی با سلیمان به پروردگار عالم اسلام آوردم. و از اینجمله قول عیسی است که گفت، مَنْ أَنصَارِی إِلَى اللّهِ قَالَ الْحَوَارِیُّونَ نَحْنُ أَنصَارُ اللّهِ آمَنَّا بِاللّهِ وَاشْهَدْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ (سوره آل عمران، آیه ۵۲)، یعنی عیسی علیه السلام گفت یاران من در خصوص امر الهی کیانند. حواریون گفتند که ما انصار و یاران خدائیم و به خدا ایمان آوردیم شاهد باش به اینکه ما مسلمانیم. و از اینجمله قول خدای تعالی است، وَلَهُ أَسْلَمَ مَن فِی السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ طَوْعاً وَکَرْهاً (سوره آل عمران، آیه ۸۳)، یعنی آنان که در آسمانها و در زمینند برای خدا اسلام آوردند بعضی با صمیم قلب و بعضی با اکراه. و از اینجمله قول خدای تعالی است در قصه لوط علیه السلام، فَمَا وَجَدْنَا فِیهَا غَیْرَ بَیْتٍ مِّنَ الْمُسْلِمِینَ (سوره الذاریات، آیه ۳۶)، یعنی در آنجا از مسلمانان پیشرو از اهل یک خانه نیافتیم. و از اینجمله قول خدای تعالی است، قُولُواْ آمَنَّا بِاللّهِ وَمَا أُنزِلَ إِلَیْنَا لاَ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِّنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ (سوره بقره، آیه ۱۳۶)، یعنی بگویید که بخدا و به آنچه که به ما نازل شده ایمان آوردیم و در میان پیغمبران فرق نمی گذاریم و ما به او اسلام آوردیم. و از اینجمله قول خدای عز و جل است، أَمْ کُنتُمْ شُهَدَاء إِذْ حَضَرَ یَعْقُوبَ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ (سوره بقره، آیه ۱۳۳)، یعنی آیا حاضر بودید در وقتی که مرگ به یعقوب علیه السلام در رسید و حال آنکه ما به او اسلام آورده ایم …" انتهی.

جناب اشراق خاوری در توضیح آیه ۱۲۸ سوره بقره، هنگامیکه حضرت ابراهیم و اسماعیل در حین بنای خانه کعبه با خدا مناجات می کردند و می گفتند: وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَمِن ذُرِّیَّتِنَا أُمَّهً مُّسْلِمَهً لَّکَ، می فرمایند: " بدیهی است  که در زمان ابراهیم و اسمعیل علیهما سلام الله هنوز حضرت رسول (ص) متولد نشده بودند و شریعت مخصوصه مستقبله آن حضرت بنام اسلام در عالم وجود نیافته بود و بنابراین مقصود همان است که آنها از خدا می خواستند که در جرگه خداپرستان محسوب شوند و از ننگ بت پرستی دور باشند"[۱۲۶]. از طرف دیگر اگر حضرت ابراهیم همانطور که ذکر شد دینشان اسلام بود و اسلام نیز آخرین دین است، دیگر آمدن پیامبران بعد از او از چه جهت بود؟       

بنابراین، " پیداست که اگر بتوان ادیان نوح و ابراهیم و موسی و عیسی، همه را اسلام نامید، تفاوت کتاب و قبله، زمان و مکان موجب اختلاف ادیان نمی شود. بنابراین همه ادیان اگر چه به حکم عقائد خود کتاب مخصوصی را کتاب خدا بخوانند و شخص معینی را صاحب شریعت بدانند و رو به قبله دیگری نماز بخوانند و حدود متفاوتی را در معاملات و سیاسات جاری سازند، همگی در مقام توحید دین واحدند و به همین معنی است که در قرآن مجید فرموده اند که: إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الإِسْلاَمُ (همانا دین پسندیده نزد خدا آئین اسلام است) یا: وَمَن یَبْتَغِ غَیْرَ الإِسْلاَمِ دِیناً فَلَن یُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِی الآخِرَهِ مِنَ الْخَاسِرِینَ ( و هر کس غیر از اسلام دینی اختیار کند هرگز از وی پذیرفته نیست و او در آخرت از زیانکاران است)"[۱۲۷].

باری، پیامبران الهی که از جانب خداوند برانگیخته می شوند همگى دارای هدف واحد و مشخصى می باشند و در دعوت آنها کوچکترین اختلافی نیست، چنانکه در آیه ۱۳ سوره شوری مى فرماید: " شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّینِ ما وَصَّى بِهِ نُوحاً وَ الَّذِی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ وَ ما وَصَّیْنا بِهِ إِبْراهِیمَ وَ مُوسى‏ وَ عِیسى، یعنى شریعت و آئینى را که خدا براى شما قرار داد همانست که نوح را به آن سفارش نمود و بر تو نیز همان را وحى نمودیم و به ابراهیم و موسى و عیسى نیز همین آئین را توصیه کردیم".

درنتیجه، با توجه به آنکه اساس و حقیقت تمام ادیان الهی یکی است و از مبدأ واحد سرچشمه میگیرند، مقصود قرآن از اسلام، دیانت کلی الهی،  یا به استناد آثار دیانت بهائی " دین الله من قبل و من بعد"[۱۲۸] می باشد، و تمام پیامبران الهی که یک وحدت حقیقی را جلوه می دهند، دین اسلام آورده اند و تسلیم در برابر امر خداوند شده اند که همانا دین خدا پرستی و مبارزه با کفر و بت پرستی بوده است. بنابراین، هر کس در یوم ظهور هر پیامبری، در برابر امر او که امرالله است سر تسلیم فرود آورد، اسلام آورده است. 

شاید اشاره ای به معنای آیه، الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی ( امروز دین شما را به حد کمال رسانیدم و بر شما نعمتم را تمام کردم)، در این مقام بجا باشد. با نگاهی به آیات قرآن شریف، در تایید این مطلب که ادیان حضرت موسی، ابراهیم و یعقوب نیز کامل و تمام بودند، می توان مفهوم این آیه را روشن ساخت. در آیه ۱۵۴ سوره انعام آمده است: ثُمَّ آتَیْنَا مُوسَى الْکِتَابَ تَمَاماً … وَ تَفْصیلاً لِکُلِّ شَیْ‏ء ، یعنی ما موسی را کتاب بطور تمام/ کامل دادیم … و همه چیز را در آن، به طور تفصیل، روشن ساختیم‏ (در آیه ۷ مزمور نوزدهم، در خصوص دیانت یهود آمده است: شریعت خداوند کامل است و جان را بر میگرداند)، و همچنین در آیه ۶ سوره یوسف آمده است: " وَ کَذَلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ وَیُعَلِّمُکَ مِن تَأْوِیلِ الأَحَادِیثِ وَیُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَعَلَى آلِ یَعْقُوبَ کَمَا أَتَمَّهَا عَلَى أَبَوَیْکَ مِن قَبْلُ إِبْرَاهِیمَ وَإِسْحَاقَ، یعنی خداوند تمام می کند نعمت خودش را بر تو همچنانکه تمام کرد بر آل یعقوب و بر پدران تو از قبل ابراهیم و اسحق". و چنانچه ملاحظه شد، " ادیان گذشته از جمله دیانت یهودی، شریعت کامل بوده و به نص صریح قرآن مجید در دوره آنان نیز آیات الهی بطور جامع و تمام برای قوم یهود نازل گردیده بود، معهذا ادیان مزبوره منسوخ شده و شرایع دیگر مبعوث گشتند. بنابراین هر یک از ظهورات الهیه برای عصر و قوم خود کامل و تمام بوده و این صفتی است که در جمیع ظهورات مشترک بوده است. اما این بی مثیل بودن، نباید ضروره علت انحصار گرایی شود. چنانچه بیجلفلد در کتاب پیغمبر در این باب می گوید: "بی مثیل بودن" حضرت محمد را نباید به معنای انحصار گرایی نسبت به انبیاء و رسولان سابق و انکار آنها درک کرد، بلکه باید ناظر بر این الگو دانست که هر رسولی را نسبت به امت خود بی مثیل و کامل می سازد"[۱۲۹]. بنابراین، آیه أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ، چنانکه مورخین اسلامی معتقدند، آخرین آیه ای بوده که در حجه الوداع بر حضرت رسول (ص) نازل شده که منظور صرفاً اتمام نزول آیات قرآنی بوده و با نزول این آیه کتاب آسمانی به اتمام و انجام رسید، و به هیچ عنوان دلالت بر قطع سلسله رسالت نمی کند. 

در نتیجه با توجه به توضیحات فوق، برخی از بیانات و آیات الهی، مذکور در آیات کتب مقدسه، اعم از تورات و انجیل و قرآن کریم، ابداً مطلق نبوده، بلکه نسبی و مقطعی میباشند و تنها برای زمانی معین و دوران آن آئین مصداق پیدا میکنند و به هیچ وجه منوط به تمام دوران نمی باشند!


خاتم النبیین و حدیث لا نبی بعدی

بنا بر شواهد تاریخی، اعتقاد به این موضوع که، حضرت رسول اکرم (ص) آخرین پیغمبری بود که برای هدایت بشر مبعوث گردید، به مرور زمان در میان مسلمین بوجود آمده و با گذشت زمان پر رنگ تر شده است، و از جمله دلایلی که مسلمین برای مسدود شدن باب فیض الهی استناد می کنند عبارت خاتم النبیین و همچنین حدیث مشهور لا نبی بعدی می باشد. و لیکن در صدر اسلام، مفسرین و علمای اسلامی تفاسیر متفاوتی در این خصوص نموده اند، چرا که خاتمیت حضرت محمد (ص) با استمرار ظهورات الهیه که در قرآن شریف و احادیث مرویه مذکور است، منافات دارد.

یکی از دلایلی که مسلمین، حضرت رسول (ص) را آخرین فرستاده خداوند در سلسله ظهورات الهی می خوانند، استناد به حدیث مشهوری است که حضرت رسول (ص) خطاب به حضرت علی (ع) فرموده اند: یا علی انت منی بمنزله هرون من موسی الا انه لا نبی بعدی ( ای علی تو از من بمنزله هارون از موسی هستی مگر اینکه بعد از من نبی نیست). در قرآن مجید، رسول و نبی، دو واژه برای واسطه های فیض الهی بکار رفته شده است که در یک مقام و رتبه نیستند، چنانچه، ملا عبدالله معروف در مقدمه حاشیه خود بر منطق تفتازانی به این قضیه تصریح کرده می گوید " ان الرسول من ارسل الیه دین و کتاب، یعنی رسول کسی است که دارای شریعت مستقله و کتاب تازه باشد بخلاف نبی که مقام ترویج و تبیین و انتشار شریعت را دارد"[۱۳۰]، که " کلمه نبی در ۷۵ موضع و کلمه رسول ۳۳۱ مرتبه در قرآن مجید بکار رفته است "[۱۳۱]. شیخ صدوق ره، از اعظم علمای شیعه، در صفحه ۱۰۵ جلد اول کتاب کمال الدین از کتب معتبره شیعه می فرمایند: " رسولان الهی که قبل از حضرت رسول (ص) برسالت مبعوث شدند به اوصیاء و جانشینان آنها نبی گفته میشد مثلا حضرت آدم که رسول الهی بود وصی و جانشین او هبه الله شیث بود که نبی بود و باو می گوییم شیث نبی و همچنین حضرت نوح رسول الهی بود و جانشین او سام بود که نبی بود. و بر همین قیاس اوصیاء حضرت ابراهیم و حضرت موسی و حضرت عیسی و حضرت داود (ع) که بترتیب عبارتند از اسحق و یوشع و شمعون صفا و حضرت سلیمان علیهم السلام، همه این اوصیاء نبی بودند و به آنها می گوئیم اسحق نبی، سلیمان نبی و … و لکن اوصیاء حضرت رسول پیغمبر بزرگوار ما نبی نیستند و به آنها نمی گوئیم علی بن ابیطالب نبی و حسن نبی و حسین نبی و …چونکه پس از ظهور حضرت رسول استعمال کلمه نبی درباره اوصیاء آنحضرت از بین رفت زیرا حضرت رسول خاتم انبیاء بود و بر همه رسولان قبل از خود افضلیت داشت ( از این بیان معلوم میشود که ایشان خاتم النبیین را به معنای آخرین پیامبر نمی دانستند) و لهذا اوصیاء او هم نسبت به گذشتگان افضلیت داشتند و از این جهت به اوصیای رسول الله نبی اطلاق نمی شود بلکه وصی و امام گفته می شود…انتهی"[۱۳۲]. حاجی کریم خان کرمانی در صفحه ۱۱۷ رساله سلطانیه به معنی حدیث لا نبی بعدی اشاره کرده و چنین می گوید قوله: " می بینم که عامه و خاصه روایت کرده اند که حضرت پیغمبر به حضرت امیر المومنین فرمود" انت منی بمنزله هرون من موسی الا انه لا نبی بعدی" یعنی تو از من بمنزله هرونی از موسی و فرق همین است که تو نبی نیستی پس از من و هرون در غیبت حضرت موسی نبی بود پس حضرت امیر خلیفه پیغمبر باشد، انتهی. یعنی درجه حضرت امیر از درجه حضرت هرون که نبوت بود بالاتر و برتر است که از آن به مقام ولایت و کشف و شهود تعبیر می شود"[۱۳۳].

یکی از فضلای بزرگ بهائی، دکتر ریاض قدیمی در کتاب سید رسل حضرت محمد، در خصوص این حدیث میفرمایند: " متاسفانه بعضی از شیعیان جمله مزبور را به معنای قطع موهبت رسالت و ختم فیض هدایت الهیه دانسته و بیان مبارک را اینطور تعبیر میکنند که دیگر پیغمبری از طرف خدا برای هدایت خلق مبعوث نخواهد شد و حال آنکه رسول الله بعد از تشبیه نسبت حضرت علی بخودشان به هارون و حضرت موسی که برادر بودند، در بیان رفعت مقام اوصیای خویش این عبارت را فرمودند که بعد از حضرتشان، " نبی" مانند آنها که بعد از حضرت موسی ظاهر شدند ظاهر نخواهد گشت"[۱۳۴]. ذکر این مطلب نیز بی مناسبت نمی باشد که، برخی بیان می کنند، از آنجا که هر رسولی، نبی نیز هست، ختم نبوت بمعنای عدم ارسال رسل از جانب خداوند میباشد. با مثالی ساده میتوان خلاف این ادعا را توجیه کرد. مثلا کسی که دارای تحصیلات لیسانس است قطعا مدرک دیپلم هم دارد، و اگر بگوئیم دیگر هیچ دیپلمه ای در شرکت ما استخدام نخواهد شد آیا این بدان معناست که من بعد هیچ لیسانسیه و یا مدرک بالاتری نیز نمیتواند استخدام شود؟[۱۳۵]

به هر حال، در قرآن کریم، ذکر خَاتَمَ النَّبِیِّینَ، فقط و فقط در آیه ۴۰ سوره احزاب می باشد، که عموم مسلمین در این مقطع زمانی بر آنند که، عبارت خاتم النبیین به معنای آخرین فرستاده خداست، و رابطه خدا با بشر منقطع و باب وحی الهی مسدود میباشد ( خیلی عجیب به نظر می رسد که یک چنین مسئله مهمی، مربوط به تغییر سنت الهی و قطع سلسله رسالت و وحی الهی، بعد از ارسال ۱۲۴۰۰۰ پیغمبر توسط خداوند رحمن و رحیم، برای هدایت و تربیت بشر همیشه محتاج، فقط و فقط با ذکر یک عبارت (خَاتَمَ النَّبِیِّینَ) در کل قرآن شریف که حجت باقیه و ام الکتاب شریعت مقدس حضرت رسول (ص) می باشد، در سوره و آیه ای که شأن نزولشان هیچ ربطی به مسئله مسدود شدن فیض الهی ندارد و کاملا متفاوت است، به این طریق اعلام شود. اگر چنین بود می بایست چنین مسئله مهمی با تصریح مکرر در کلام الله مجید و به تفسیر در بحثی کاملا مستقل بیان می شد! همچنین، درنگاه نخست به آیه مزبور این سوال در ذهن مطرح می گردد که اگر برداشت رایج ازخاتم النبیین (پایان دهنده پیامبران) صحیح باشد، ربط عبارت خاتم النبیین با قسمت اول جمله که مربوط به زندگی خصوصی پیامبر است در چیست و چرا نکته ای به این اهمیت که سرنوشت آتی یک امت را رقم می زند در قرآن تنها یکبار و آنهم در عبارتی چنین بی ربط و چند پهلو گنجانده شده. این واقعیت که محمد هیچ فرزند پسری نداشته چه ربطی به اینکه دیگر پیامبری نخواهد آمد دارد؟ و چرا این دو قسمت با "ولکن" به یکدیگر ربط داده شده اند؟[۱۳۶]. به هر حال، هیچ ربط منطقی نیز بین نفی ابوت حضرت محمد و خاتم النبیین بودن آن حضرت وجود ندارد[۱۳۷]).

آیه ۴۰ سوره احزاب چنین می باشد: " مَّا کَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِکُمْ وَلَکِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِیِّینَ وَکَانَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً، یعنی محمد (ص) پدر هیچیک از مردان شما نیست ( پس زن زید زن فرزندش نبود و پس از طلاق میتوانست او را بگیرد) لیکن او رسول خدا و خاتم انبیاءست و خدا همیشه بر امور عالم آگاهست". 

همانطور که خوانندگان گرامی مستحضرند، سوره احزاب هنگامی نازل شد که حضرت رسول (ص) با زینب همسر پیشین زید (پسر خوانده حضرت محمد (ص)) ازدواج کرد، چنانچه آیات ۲۰ – ۴۰ این سوره عبارت از شرح و وصف زندگی زید و ازدواج او با زینب می باشد. شأن نزول این سوره، به دلیل کنایه و گفتار های زشت و ناپسند دشمنان و کفار بود، که چگونه پیامبر خدا با زن پسر خود ازدواج کرده است (زیرا که طبق عادات و رسوم اعراب در آن زمان، پسر خوانده مثل پسر اصلی بود) و علت نزول آیه فوق، اعلام نسخ یک سنت کهن می باشد که من بعد پسر خوانده مثل پسر خونی نیست و زید بجای آنکه زید بن محمد خوانده شود، زید بن حارثه خوانده شد.

باری، شواهد مستدل و قاطعی وجود دارد که کلمه خاتم برای مسلمین اولیه به معنای آخرین و نهایی نبوده است و خاتمیت رسالت حضرت محمد (ص) در ایام اولیه اسلام پذیرفته نشده بود، و از جمله معانی که مسلمین صدر اسلام برای خَاتَمَ النَّبِیِّینَ ذکر کرده اند می توان به بهترین انبیاء، زینت یا انگشتر انبیاء، و موید یا مصدق انبیاء اشاره کرد.

سه تن از بزرگان اسلام به نامهای، علامه شوکانی، از جمله محدثین و حافظین قرآن مجید در تفسیر خود به نام فتح القدیر[۱۳۸] و همچنین عالم نحوی مشهور کوفی، الثعلب (ابو العباس احمد بن یحیی شیبانی، کتاب فصیح اللغه)[۱۳۹]، و ابوریاش القیسی در تفسیر خود در خصوص هاشمیه الکمیت[۱۴۰]، در تفاسیر خود بیان کرده اند که خاتم الانبیاء (به کسر تاء) به معنای کسی است که انبیاء را ختم نموده و خاتم الانبیاء (به فتح تاء) به معنای "جمال انبیاء" یا "بهترین آنها" و یا به معنای زینت و یا انگشتری می باشد که سلسله نبوت بوجود حضرت محمد (ص) زینت یافته است؛ بعبارتی، حضرت رسول (ص) در سلسله انبیاء، بواسطه فضیلتی که دارد، مانند انگشتری بمنزله زینت انبیاء است[۱۴۱].

در تفسیر کشاف، زمخشری، درباره وجه تسمیه حضرت رسول (ص) به خاتم النبیین بیانی به این مضمون فرموده است: " حضرت رسول از آنجهت بلقب خاتم النبیین تخصیص یافت که فرزند ذکور نداشت و اگر همانا فرزند ذکوری میداشت حتماً میراث نبوت بعد از آنحضرت بفرزندش میرسید و خداوند برای آنکه ثابت کند که حضرت رسول فرزند ذکوری نداشته است که جانشین و وارث او در نبوت بشود او را بخاتم النبیین ملقب ساخت"[۱۴۲] انتهی. و علامه ابوالبقاء در کتاب مفید و معروف خود بنام کلیات در ذیل کلمه ختم تعبیری دیگر میفرماید: " … بهترین معانی خاتم النبیین در نظر ما آنست که بگوئیم حضرت رسول الله شمس نبوت و آفتاب تابان رسالت بود و سایر نبیین با آنکه از نور او استفاده کرده اند در مقابل تابش و درخشش انوار نبوت و رسالتش تاب ظهور و بروز نداشتند و مکتوم و مستور شدند همچنانکه ستارگان از آفتاب کسب نور میکنند و هنگامی که خورشید درخشان طالع میشود همه ستارگان در پرتو آفتاب پنهان و مکتوم و مستور می مانند"[۱۴۳] انتهی.

از سوی دیگر، در مواهب علیه کمال الدین حسین کاشفی در تفسیر خاتم النبیین از کتاب عیون الاجوبه نقل می نماید که امام سطوعی در کتاب مزبور نوشت " که صحت هر کتابی به مهر اوست، حق سبحانه پیغمبر را مهر گفت تا دانند که تصحیح دعوی محبت الهی جز به متابعت حضرت رسالت پناهی نتوان کرد"[۱۴۴]. همچنین، " عبارت خاتم النبیین در موارد متعدد از اشعار کلاسیک عرب مشاهده می شود. شعری از دیوان امیّه بن أبی السالت از حضرت محمد به عنوان نفسی " الذی به ختم الله النبیین من قبله و من بعده" یاد می کند. این بیت تلویحا به ظهور انبیاء بعد از حضرت محمد اشاره دارد، به نحوی که از فعل ختم در اینجا معنای پایان یافتن چیزی مستفاد نمی شود. فریدمان (Friedmann) این احتمال را مطرح می سازد که این کلمه به معنای " او مهر (تأیید) خود را بر آنها کوبید" باشد. این نظریه که حضرت محمد برای تأیید انبیاء سلف ظهور فرمود موید به آیه ۳۷ از سوره صافات است که می فرماید، بَلْ جَاء بِالْحَقِّ وَصَدَّقَ الْمُرْسَلِینَ "[۱۴۵]. در معنای خاتم، در المنجد، ذیل ختم آمده است: " الخاتَم و الخاتِم بالکسر و الفتح ما یُختَمُ بِهِ"، یعنی خاتِم و خاتَم بکسر و فتح تاء چیزیست که به آن اشیاء را مهر می کند. و مقصود از مهر، امضاء و تصدیق است و نظر به معنی لغوی خاتم النبیین چنین میشود که حضرت محمد تصدیق کننده انبیای سلف بوده است[۱۴۶].

در شرحی مذکور در صفحه ۴۳۹ نقائد، که به توصیف عبارت خیر الخواتیم (بهترین مهرها) می پردازد، ابو عبیده مفسر، متوفی به سال ۲۰۹ هجری، می گوید، " مقصود او (شاعر) این است که نبی اکرم… خاتم انبیاء، یعنی او بهترین انبیاء می باشد"[۱۴۷]. علامه سیوطی در تفسیر خود، در المنثور، در این باب می نویسد:" ابن انباری در مصاحف از ابن عبد الرحمن السلمی حکایت کرده که گفت من به حضرت حسین (ع) و حضرت حسن (ع) قرآن را می آموختم و آیه رسول الله و خاتم النبیین را به کسر تاء تلفظ و قرائت می کردم در آن میان حضرت علی بن ابیطالب (ع) بر من گذر فرمود و قرائت مرا شنیده به من فرمود خاتم النبیین به فتح تاء قرائت کن (خاتم به فتح تاء به معنای زینت انبیاء) و به آنها بیاموز که خاتم به فتح تاء تلاوت کنند و بدیهی است که فرمایش حضرت علی (ع) حجت است زیرا آنحضرت را در قرائت و تفسیر قرآن مجید معرفتی کامل حاصل است"[۱۴۸]. و نیز جلال الدین سیوطی در همان ماخذ از ابن ابی شبیه روایت کرده که گفت عایشه رضی الله عنها زوجه حضرت رسول فرمود: " قولوا خاتم النبیین و لا تقولوا لانبی بعده"[۱۴۹]، یعنی بگویید خاتم النبیین و نگویید که نبی دیگری بعد از آن حضرت نمی باشد ( بنابراین باید حضرت رسول (ص) را خاتم النبیین به فتح تاء ( زینت انبیاء) بنامیم نه به کسر تاء که به معنی آخر باشد تا بر این معنا باشد که نبی دیگری بعد از حضرتش نمی آید). همچنین، علامه مجلسی در جلد نهم بحارالانوار حدیثی را که "ابن شهر آشوب" در کتاب "مناقب" خود نقل کرده از حضرت امیرالمومنین علیه السلام نقل میکند که خلاصه مضمون آن چنین است : " هیچ نبی به مقام نبوت نرسید مگر آنکه از حضرت رسول ص خاتم (به فتح تاء) نبوت را دریافت کرد و خاتم (به فتح تاء) به معنی انگشتری است و پس از دریافت خاتم نبوت به مقام نبوت رسید و از این جهت است که حضرت رسول (ص) را خداوند در قران کریم خاتم النبیین (به فتح تاء) نامیده یعنی کسی که به انبیای قبل از خود خاتم و انگشتری نبوت را بخشید تا توانستند پس از دریافت خاتم نبوت ازآنحضرت به مقام نبوت برسند"[۱۵۰]. از طرفی، روایتی از حضرت محمد (ص) نقل شده است که کمک بیشتری در درک و فهم معنی خاتم النبیین می نماید، چنانچه از ایشان روایت شده است: انا آخر الانبیاء و مسجدی هذا آخر المساجد، یعنی من آخرین پیامبر هستم و مسجدی که بنا می کنم آخرین مسجد است، که اگر اصطلاح "آخرین مسجد" به این مفهوم باشد که در دور اسلام مسجد دیگری ساخته نخواهد شد، این تناقض نا معقولی است مگر آنکه در مدح و ثنا و بی مثیل بودن مسجد پیامبر بیان شده باشد[۱۵۱].

از سوی دیگر، در احادیث شیعه اثنی عشریه از حضرت علی علیه السلام روایت شده که آنحضرت خود را خاتم الوصیین می خوانند و حضرتشان بتلویح و تصریح حقیقت معنای خاتم را بیان میفرمایند که معنای خاتم را کاملا روشن می سازد و بنابراین کلمه خاتم به معنای آخرین نمی تواند تلقی گردد. از جمله، مجلسی در صفحه ۳۲۳ جلد سیزدهم بحارالانوار نقل فرموده که حضرت امیرالمومنین علیه السلام در آن خطبه می فرمایند:" انا امیرالمومنین و یعسوب المتقین و آیه السابقین و لسان الناطقین و خاتم الوصیین و وارث النبیین وخلیفه رب العالمین"، یعنی منم امیرالمومنین و منم سلطان متقیان و رجعت گذشتگان و زبان ناطقین و منم خاتم وصیین و وارث نبیین و نماینده پروردگار عالمیان. همچنین، مرحوم فیض کاشانی در کتاب تفسیر صافی از کتاب مناقب از حضرت  رسول (ص) اینطور نقل میفرمایند: عن النبی صلی الله علیه و آله انا خاتم الانبیاء و انت یا علی خاتم الاوصیاء ( من خاتم انبیاء هستم و تو ای علی خاتم اوصیاء هستی). و در صفحه ۱۷ جلد ۲۹ بحارالانوار آمده است: " و انی و انت سواء الا النبوه فانی خاتم النبیین و انت خاتم الوصیین، یعنی من و تو تنها در نبوت با هم فرق داریم پس من خاتم نبیین هستم و تو خاتم وصیین". همچنین، در ترجمه جلد سیزدهم بحار الانوار توسط مرحوم حسن بن محمد ولی ارومیه رحمه الله علیه، در صفحه ۷۵۲ آمده است: برادرم رسول خدا (ص) به من خبر داد که من خاتم هزار پیغمبرم و تو خاتم هزار وصی ( قال اخی رسول الله یا علی انا خاتم الف نبی و انت خاتم الف وصی). و ایضا از همان مأخذ در صفحه ۷۲۶ در خطبه ای از قول حضرت علی (ع) آمده است: … منم زبان متقیان و خاتم اوصیا و وارث انبیا و خلیفه پروردگار عالمیان … انتهی.

در هر صورت، " اگر لفظ خاتم به معنی آخر باشد که پس از حضرت رسول (ص) دیگر پیغمبری نباید بیاید، این معنی منجر به انکار وصایت حضرات ائمه اطهار پس از حضرت امیر المومنین می گردد. نعوذ بالله من هذا القول، در این مقام هر معنائی که برای خاتم الوصیین خطبه مزبوره قائل شویم همان معنی نیز برای خاتم النبیین مجری خواهد بود"[۱۵۲].

با این تفاسیر، عبارت خاتم النبیین مذکور در قرآن کریم، به هیچ وجه من الوجوه دال بر اتمام ارسال پیامبران از جانب خداوند نمی تواند باشد و چنانچه در مبحث بعد ذکر خواهد شد ظهور پیامبری جدید و آمدن دیانتی بدیع در سلسله ادیان الهی حتمی الوقوع و از واجبات است . بنابراین، جز این نمی تواند باشد که، عبارت خاتم النبیین به معنای کسی که موید انبیاء سابق بوده و به نحوی احترام آمیز به معنای بهترین انبیاء، یا زینت و انگشتر انبیاء می باشد.


تا اینجای مبحث استناد به آیات و روایات اسلامی و قول علمای مسلمان شد؛ لیکن، چنانچه از پیش ذکر شد، کلام الهی قابل حمل بر معانی بسیار است و برای آنها وجوه مختلف و متعدد میباشد، و با توجه به روایات موجود که تأویل آیات و متون کتب مقدسه در آخر الزمان می آید، در آثار دیانت بهائی مبحث خاتمیت از وجوه مختلف بررسی و بیان گردیده و در خصوص حقیقت این مسئله تعابیر بدیعی، از سماء مشیت الهی نازل گردیده است. حضرت بهاءالله در کتاب مستطاب ایقان، در خصوص مقام پیامبران آسمانی، که بر دو جنبه است، میفرمایند: یکی مقام توحید و رتبه تجرید … و مقام دیگر مقام تفصیل و عالم خلق و رتبه حدودات بشریه است[۱۵۳] … اگر گفته شود که کل (مظاهر الهیه) یک شیئ اند صحیح و صادق است و اگر گفته شود به حدود اسمی و رسمی غیر هم اند آن هم صادق است[۱۵۴]. بنابراین، به مناسبت هر مقامی، معنایی در تبیین خاتمیت در آثار دیانت بهائی ارائه گردیده است، که مطالب ارائه شده در این باب بسیاری از اختلافات ظاهری موجود در روایات اسلامی و آیات قرآن مجید را، مبنی بر استمرار ظهور پیامبران، با مبحث خاتمیت توجیه می نماید.

باری، از جمله معانی که در خصوص خاتمیت آمده، تعبیری با توجه به وحدت انبیای الهی میباشد. مظاهر امر (پیامبران)، در مقام وحدت محض، از آن حیث که مشیت اولیه و کلمه الله و اول صادر از حق می باشند، حکم یک ذات دارند و همه یک وحدت حقیقی را جلوه می دهند، لاَ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِّنْهُمْ، زیرا که خدا یکی است دین یکی است ( همان یک دین اسلام است که در تمامی دوران تجدید میشود) و حقیقت واحد – بعبارتی، پیامبران صادر اول از مبدأ واحدند و از واحد جز واحد صادر نمی شود[۱۵۵]. بنابراین، مظاهر الهیه حقیقت واحده اند و روح الهی که از عالم امر در هیاکل آنها القا شده روحی واحد است، وَ ما أَمْرُنا إِلاَّ واحِدَه؛ پس، کلمه الله اختلاف نمی پذیرد؛ مشیت اولیه کثرت نمی یابد و امر حق تعدد ندارد[۱۵۶]. بعبارتی، ذات نور یکی بیش نیست، اگر چه در چندین چراغ که هر یک را شدتی در حد خویش است، ظاهر شود؛ و ماهیت حرارت یکی بیش نیست، هر چند در هر آتشدانی به نسبت ظرفیت آنها به درجات متعدد پدید آید[۱۵۷].

در نتیجه، میتوان گفت که، همانا اولیت و آخریت حقیقی و معنوی است، نه اولیت و آخریت زمانی … یعنی نظر به شئون جسمانی و حدود بشری آنان نیست، بلکه نظر به حقیقت واحده متجلیه در آن نفوس قدسیه است[۱۵۸]؛ چرا که همه مظهر یک حقیقتند. با عنایت به این حقیقت است که حضرت بهاءالله میفرمایند: اگر جمیع ندای أنا خاتم النبیین برآرند آن هم حق است و شبهه را راهی نه و سبیلی نه، زیرا که جمیع حکم یک ذات و یک نفس و یک روح و یک جسد و یک امر دارند و همه مظهر بدئیت و ختمیت و اولیت و آخریت و ظاهریت و باطنیت آن روح الارواح حقیقی و ساذج السواذج ازلی اند[۱۵۹]. و با توجه به این حقیقت است که حضرت مسیح، در مکاشفات، به عنوان آلفا و امگا ، یعنی اول و آخر، یاد شده و یا حضرت رسول اکرم (ص) فرموده اند: کنت نبیا و آدم بین الماء و الطین، ( یعنی من پیامبر بودم وقتی حضرت آدم بین آب و خاک بود) و همچنین در جلد هفتم بحار الانوار از حضرتشان آمده است: اما النبیون فانا،[۱۶۰]  ( یعنی اما مقصود از نبیّیون من هستم). حضرت بهاءالله با عنایت به این حقیقت، در لوح نصیر میفرمایند: " تالله لهو الذی قد ظهر مره باسم روح، ثم باسم الحبیب، ثم باسم علی، ثم بهذالاسم المبارک المتعالی المهیمن العلی المحبوب، مفاد آیه مبارکه به فارسی: سوگند به خدا که این همان کسی است که گاهی به نام عیسی روح الله، گاهی به نام محمد رسول الله، گاهی به نام نقطه اولی (حضرت باب) و گاهی به این اسم مبارک (حضرت بهاءالله) ظاهر شده است"[۱۶۱].

وحدت انبیاء و ادیان الهی، به صور مختلف، در قرآن شریف تصریح شده است؛ چنانچه در آیات ۱۳۵- ۱۳۶ سوره بقره مذکور است: " وَ قالُوا کُونُوا هُوداً أَوْ نَصارى‏ تَهْتَدُوا قُلْ بَلْ مِلَّهَ إِبْراهیمَ حَنیفاً وَ ما کانَ مِنَ الْمُشْرِکین. قُلْ آمَنَّا بِاللّهِ وَمَا أُنزِلَ عَلَیْنَا وَمَا أُنزِلَ عَلَى إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ وَإِسْحَاقَ وَیَعْقُوبَ وَالأَسْبَاطِ وَمَا أُوتِیَ مُوسَى وَعِیسَى وَالنَّبِیُّونَ مِن رَّبِّهِمْ لاَ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِّنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ، یعنی یهود و نصاری گفتند که به آیین ما در آیید تا راه راست یافته و طریق حق پویید، بگو: بلکه ما آیین ابراهیم را پیروی میکنیم که به راه راست توحید بود و از مشرکان نبود. بگو ما به خدای عالم و شریعت و کتابی که به خود ما نازل شده و آنچه به موسی و عیسی و پیغمبران دیگر از جانب پروردگارشان داده شده  (به همه ایمان آورده ایم) فرقی میان هیچ یک از پیغمبران نگذاریم و ما مطیع فرمان خداییم". و در آیه ۱۷۷ سوره بقره میفرماید: لَیْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلائِکَهِ وَ الْکِتابِ وَ النَّبِیِّین، یعنی نیکوکاری این نیست که روی به جانب مشرق یا مغرب کنید ( منظور جهت قبله می باشد که اصل و حقیقت دین نبوده و در هر دینی می تواند رو به جهتی باشد و معمولا این ظواهر دین تغییر پذیر می باشند)، لیکن نیکوکاری آن است که کسی به خدای عالم و روز قیامت و فرشتگان و کتاب آسمانی و پیغمبران ایمان آرد (یعنی به روح و حقیقت ادیان و رسولان الهی باید توجه نمود). همچنین، در آیه ۴ سوره بقره میفرماید: " وَ الَّذینَ یُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ وَ بِالْآخِرَهِ هُمْ یُوقِنُون‏، یعنی و آنان که به آنچه بر تو نازل شده، و آنچه پیش از تو(بر پیامبران پیشین) نازل گردیده، ایمان مى‏آورند؛ و به رستاخیز یقین دارند". بنابراین، عهد و میثاق این کتاب آسمانی با مؤمنین اینست که به روح و حقیقت ادیان باید توجه نمود که وحدت محض بوده و یکی بیش نیست، نه به قالبها و ظواهر شرایع که از بین رفتنی است و در هر زمانی در هیکلی ظهور می یابد.

همچنین، در حدیثی مربوط به ظهور قائم، به اصل وحدت انبیای الهی اشاره شده است که قبول دعوت آنحضرت به مثابه قبول و تأیید تمام انبیای ما قبل می باشد ( این یکی از احادیثی می باشد که بیانگر این حقیقت است که قائم از مرسلین می باشد)؛ چنانچه مذکور است که حضرتشان پس از ظهور میفرمایند: " ایها الناس هر که در خصوص آدم (ع) با من گفتگو نماید هر آینه از همه نزدیکترم به آدم و ایها الناس هر که در خصوص نوح (ع) با من گفتگو نماید هر آینه من نزدیکترم به نوح (ع)، ایها الناس هر که در خصوص ابراهیم (ع) با من گفتگو نماید هر آینه من نزدیکترم به ابراهیم (ع)، ایها الناس هر که در خصوص موسی (ع) با من گفتگو نماید هر آینه از همه نزدیکترم به موسی (ع)، ایها الناس هر که در خصوص عیسی (ع) با من گفتگو نماید هر آینه از همه نزدیکترم به عیسی (ع)، ایها الناس هر که در خصوص محمد (ص) با من گفتگو نماید هر آینه از همه نزدیکترم به محمد (ص)، ایها الناس هر که در خصوص کتاب خدا با من گفتگو نماید هر آینه از همه نزدیکترم به کتاب خدا.[۱۶۲] انتهی

حضرت بهاءالله میفرمایند: حاملان امانت احدیه که در عوالم ملکیه به حکم جدید و امر بدیع ظاهر میشوند چون این اطیار عرش باقی از سماء مشیت الهی نازل میگردند و جمیع امر مبرم ربانی قیام میفرمایند لهذا حکم یک نفس و یک ذات را دارند چه جمیع از کأس محبت الهی شاربند و از اثمار شجره توحید مرزوق[۱۶۳].

ای    برادر     به     چشم     جسمانی                       منگر    در    کلام    روحانی

 

هست یک شمس و یک شعاع و سطوع                     گر  کند  صد هزار  بار طلوع

 

در   همه   انبیاء    همین    نور   است                      کفر بر نور  غیر مغفور است

 

این  همه   گفته ها   نه  از  جسد  است                     بلکه از روح  واحد احد است

(نعیم سدهی اصفهانی)

 

اما در مقام کثرت، تجلیات این روح در هیاکل مختلفه به اقتضای استعداد و نیاز خلق تفاوت دارد و این تفاوت بشکل اسماء و صفات خاص و هیاکل  خاص ظهور پیدا می‌کند، و قید زمان و حد مکان به خود می گیرد. این مقام در قرآن کریم در آیه ۲۵۳ سوره بقره تصریح گردیده ‌است: " تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ مِّنْهُم مَّن کَلَّمَ اللّهُ وَرَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجَاتٍ، یعنی این پیغمبران را برخی بر بعضی برتری و فضیلت دادیم، بعضی را خدا با او سخن گفته و بعضی را رفعت مقام داده است".

بنابراین، " اگر چه حقیقت کلمه الهیه یکی بیشتر نیست، در هر زمانی به درجه ای از کمال که متناسب با کمال نسبی نوع انسان در هر زمان است، پدید می آید. شرعی که کامل تر از شرع ماضی است تشریح می شود؛ امری که برتر از امر سابق است اظهار می گردد و بدین سان است که بعضی از مظاهر الهیه بر بعضی دیگر تفضیل می یابند و آیه مبارکه " تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ ( بقره/۲۵۳)" مفهوم می شود. در واقع این رجحان از لحاظ ظهور آن حقیقت در عالم امکان و به سبب کمال نسبی این عالم در این زمان است، نه اینکه نفس کلمه الله را تفاوت مراتب باشد یا روح قدسی الهی تعدد پذیرد و آیه مبارکه " لاَ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِّن رُّسُلِهِ ( بقره/۲۸۵)"، نقض شود"[۱۶۴].

پس، " اگر محمد بن عبدالله سرور همه فرستادگان خداست (به اصطلاح متداول در بین اهل اسلام " سید المرسلین") و یا اگر در مقامی است که همه آسمانها را خدا برای او آفریده است ( لولاک لما خلقت الافلاک) و خلاصه اگر در مقامی است که مظاهر الهیه سابقه در مقامی فروتر از او واقعند، این تفاوت رتبه ناشی از شدت جلوه روح قدسی و قوت ظهور کلمه الهیه از نفس اوست و این قوت و شدت و یا خود این علو مرتبت به سبب وقوع او، و دوره اعتبار امر او، در زمانی است که نوع انسان در حد بالاتری از کمال نسبت به ادوار سابقه بوده است و بدین سبب نور شدیدتری برای روشن ساختن جمع خود و تعلیم عالی تری برای رشد بنیه مادی و حفظ وجود معنوی خود می خواسته است. یعنی این تفاوت مرتبه نسبت به عالم خلق و به سبب ظهور مشیت اولیه در این عالم است"[۱۶۵].

باری، " امثله ای را که پیش از این گفتیم باز گوئیم: اگر چه حقیقت نور یکی بیشتر نیست، در هر چراغی به درجه ای از شدت که متناسب با مقرّ آن چراغ است به ظهور می رسد، یعنی درجات شدت ظهور نور با وجود وحدت حقیقت آن اختلاف می پذیرد. اگر چه حقیقت آتش یکی بیشتر نیست، هر آتشدانی را چنان می سازند که متناسب با مکانی که در آن تعبیه می شود و به درجه ای از قوت که متناسب با این مکان و احتیاج و اقتضای آن باشد این حرارت را ظاهر سازد"[۱۶۶].

بنابراین، از دیگر تعابیر خاتم النبیین، نظر به مقام کثرت انبیاء و بنا به عظمت ظهور مبارک الهی در این قرن می باشد، که از آن به نبأ عظیم،  یوم الله، یوم الدین، یوم التلاق و … در آثار اسلامی یاد شده است؛ با توجه به این حقیقت، عظمت این ظهور، است که حضرت بهاءالله میفرمایند: " و لکن این یوم غیر ایام است. از ختمیت خاتم مقام این یوم ظاهر و مشهود. قد انتهی الکور النبوه و ظهرت حقیقه الازلیه"[۱۶۷]؛ همچنین، میفرمایند: الصّلوه و السّلام علی سیّد العالم و مربّی الامم الّذی به انتهت الرّساله و النّبوّه و علی آله و اصحابه [۱۶۸]؛ و در مقامی دیگر میفرمایند: " لَانّ اللّهَ تبارکَ و تعالى بعد الّذى خَتَم مقامَ النبوهِ فى شأنِ حبیبه … وعدَ العبادَ بلقائِهِ یومَ القیمهِ لعظمهِ ظهورِ الْبعدِ "[۱۶۹].

در نتیجه، همانطور که فرستادگان الهی به اسماء مختلف نامیده شده اند، مانند نبی، رسول، امام، که در مقامات و رتبه های مختلفی می باشند؛ ظهور بعد از حضرت رسول اکرم (ص)، به سبب آنکه " ظهور اسماء و صفات الهیه به اشد مراتب و اکمل درجات آن می رسد"[۱۷۰]، به ظهور الله تسمیه شده است، که البته این در مقام تحدید می باشد!

قابل توجه است که، در احادیث مربوط به قائم، افضلیت مقام ایشان نسبت به پیامبران قبل صراحتاً ذکر گردیده است: " علم ۲۷ حرف است. آنچه پیغمبران آورده اند دو حرف است … پس موقعی که قائم قیام میکند بیست و پنج حرف دیگر را بیرون می آورد …"[۱۷۱]؛ همچنین آمده است: " نازل خواهد شد بر قائم چیزی که نازل نشده است بر صدیقین و مرسلین و مهتدین"[۱۷۲]؛ و در جایی دیگر آمده است: " خداى تعالى آنچه به پیامبران داده، به قائم نیز با اضافات بیشترى خواهد داد"[۱۷۳].

باری، حضرت بهاءالله اعلام فرموده اند، که ظهورشان اکمال و تحقق نبوات ادیان قبل و ظهور کلی الهی بوده، و دور بهائی نه دور نبوت و بشارت بلکه دور تحقق و اکمال است[۱۷۴]. در آثار دیانت بهائی به اتمام کور آدم و آغاز دوره جدیدی اشاره رفته است : " کور آدم که ۶۰۰۰ سال قبل، توسط مظهر الهی حضرت آدم تأسیس یافت فقط یکی از اکوار متعدده ماضیه است. حضرت بهاءالله … پایان بخش کور آدم و آغاز کننده کور بهائی هستند"[۱۷۵]. همچنین، یکی از نویسندگان بهائی مینویسد: " ظهور حضرت بهاءالله که رسالت اعلایش تحقق اتحاد صوری و معنوی جمیع ملل عالم است، اگر مقصد آن به درستی درک شود از فرا رسیدن دوره بلوغ نوع بشر حکایت میکند؛ یعنی بشریت در جهت پشت سر گذاردن دوران طفولیت و ورود به مرحله رشد و بلوغ و عقل و درایت میباشد"[۱۷۶]. حضرت عبدالبهاء می فرمایند: " حیات اجتماعی نوع بشر را نیز ادوار و مراحلی است. زمانی دوره طفولیت بود. زمان دیگر دوره جوانی بود، ولی حال در مرحله بلوغ وارد شده است که از دیر زمانی بدان بشارت داده اند و آثارش در همه جا نمودار گشته (ترجمه)"[۱۷۷].

تعبیر بسته شدن دوره آدم و آغاز دوره جدید را نیز می توان در زیارتنامه ای از حضرت علی (ع) استنباط کرد، که در آن تلویحاً، به ظهور پیامبرانی در آینده اشاره مینمایند؛ چنانچه از حضرت امیر (ع) در مفاتیح الجنان آمده است: " قُل السَّلاَمُ عَلَى مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ خَاتَمِ النَّبِیِّینَ وَ سَیِّدِ الْمُرْسَلِینَ وَ صَفْوَهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ‏ أَمِینِ اللَّهِ عَلَى وَحْیِهِ وَ عَزَائِمِ أَمْرِهِ وَ الْخَاتِمِ لِمَا سَبَقَ وَ الْفَاتِحِ لِمَا اسْتُقْبِلَ، یعنی بگو سلام برمحمد فرستادۀ خدا، خاتم انبیا و سرور رسولان و امین خداوند در وحی و ارادۀ او و خاتم برگذشته گان و راهگشای آیندگان"[۱۷۸]. با توجه به تعابیر فوق میتوان حدیثی که از آن تعبیر خاتمه نبوت گردیده و حضرت محمد خود را به آخرین سنگ  در بنای یک ساختمان تشبیه نموده پی برد: " قال انما مثلی فی الانبیا کمثل رجل بنی دارا فاکملها و حسنها الا موضع لبنه فکان من دخل فیها فنظر الیها قال ما احسنها الا موضع هذه البنه قال فانا موضع البنه ختم بی الانبیاء"؛ بنابراین، آیا پایان بنای یک ساختمان به معنای اینست که بنای دیگری هم ساخته نخواهد شد؟[۱۷۹]

اما از دیگر تعابیری که در خصوص خاتم النبیین شده است، نسبی بودن این عبارت است؛ بدین ترتیب که حضرت رسول خاتم هستند تا ظهور پیامبر بعدی. چنانچه حضرت بهاءالله میفرمایند: قل یا ملاء الفرقان تفکروا فی کتاب الذی نزل علی محمد با لحق بحیث فیه ختم ا لنبوه بحبیبه ا لی یوم القیمهِ التی فیها قام الله بمظهر نفسه و انتم احتجبتم عنها سوره الصبر.

 

 گر     ببینی     انبیای     بیشمار                 از برون هر یک به رنگی آشکار

صد رسل را بنگری در یک نبی                  چون  به   الله احد   واقف  شوی

هر    فرستاده    دلیل     آخری                   جملگی   قائم  به  روح   آخری

 (نعیم سدهی اصفهانی)


استمرار ظهور پیامبران و ادیان الهی مذکور در احادیث مرویه و قرآن مجید

 

آیات قرآن کریم، نه تنها رابطه خدا با بشر را منقطع و باب وحی الهی را مسدود ندانسته، بلکه بطور صریح و روشن، به ظهور پیامبرانی در آینده جهت هدایت بشریت بشارت می دهد. در نتیجه، همانطور که در دعای معروف اسلامی میخوانیم: یا دائم الفضل علی البریه، فیض و رحمت الهی همواره مستمر می باشد. همچنین، آیات قاطعه ای در کلام الله مجید، استمرار فیوضات الهی را صراحتا بشارت می دهد. در آیه ۱۰۹ سوره کهف می فرماید: قُل لَّوْ کَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِّکَلِمَاتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ کَلِمَاتُ رَبِّی وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَداً (بگو که اگر دریا برای نوشتن کلمات پروردگارمن مرکب شود پیش از آنکه کلمات الهی به آخر برسد دریا خشک می شود هر چند دریای دیگری باز ضمیمه آن بنماید). و همچنین درآیه ۲۷ سوره لقمان آمده است: وَلَوْ أَنَّمَا فِی الْأَرْضِ مِن شَجَرَهٍ أَقْلَامٌ وَالْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سَبْعَهُ أَبْحُرٍ مَّا نَفِدَتْ کَلِمَاتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ( و اگر هر درخت روی زمین قلم شود و آب دریا به اضافه هفت دریای دیگر به مدد آید از بعد آن باز هم نگارش کلمات خدا نا تمام ماند همانا خدا را اقتدار و حکمت است).

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید             دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد

(حافظ شیرازی)

 

از سوی دیگر، استمرار ظهور پیامبران ضرورت و مقتضای حکمت الهی بوده و ختم ارسال پیامبران از جانب خداوند، جهت هدایت و تربیت بشریت، مخالف رحمت الهی میباشد؛ ابن قیم علیه الرحمه متفوی در سنه ۷۵۱ در تفسیر خود بنام التفسیر القیم گفته است: " و ان ارسال الرسل امر مستقر فی العقول یستحیل تعطیل العالم عنه کما یستحیل تعطیله عن الصانع فمن انکرالرسول فقد انکر المرسل و لم یومن به ولهذا جعل سبحانه الکفر برسله کفرا به، یعنی ارسال پیامبران امری است که از نظر عقول انسانها ثابت و پایدار است و تعطیل عالم از آن از محالات است همانطور که نسبت تعطیل آن به خداوند هم از محالات است بنابراین هر کس پیامبر را انکار نمود خدا را انکار نموده و به او ایمان ندارد و از اینجهت است که خداوند کفر به رسولانش را کفر به خودش دانسته است"[۱۸۰]. همچنین، علامه کمال بن ابی شریف صاحب المسامره در شرح المسایره از کمال ابن همام در علم کلام، مبحث ارسال رسل میفرمایند: " ارسال الرسل مبشرین و منذرین فی حیز الامکان بل فی حیز الوجوب و الظاهر استمحاله تخلفه، یعنی ارسال پیامبران بشارت دهنده و بیم دهنده نه تنها در حیز امکان است بلکه از واجبات است و ظاهرا خلاف آن محال است"[۱۸۱]. باری، در آیه ۴۸ سوره انعام آمده است: " وَ ما نُرْسِلُ الْمُرْسَلینَ إِلاَّ مُبَشِّرینَ وَ مُنْذِرینَ فَمَنْ آمَنَ وَ أَصْلَحَ فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ، یعنی ما پیامبران را، جز بشارت دهنده و بیم دهنده، نمى‏فرستیم؛ پس هر که ایمان آورد و به کار شایسته شتابد، هیچ ترس و اندوهی بر آنها نخواهد بود".

از قاطع ترین دلایل مبنی بر استمرار ظهور پیامبران و در نتیجه ادیان آسمانی، آیاتی از قرآن شریف می باشد که صراحتا بشارت می دهد، که رسولانی در آینده برای هدایت خلق مبعوث خواهند شد. چنانچه، خداوند در آیات ۳۴ – ۳۶ سوره اعراف می فرماید: " وَلِکُلِّ أُمَّهٍ أَجَلٌ فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ لاَ یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَهً وَلاَ یَسْتَقْدِمُونَ. یَا بَنِی آدَمَ إِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ رُسُلٌ مِّنکُمْ یَقُصُّونَ عَلَیْکُمْ آیَاتِی فَمَنِ اتَّقَى وَأَصْلَحَ فَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ، وَ الَّذینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا وَ اسْتَکْبَرُوا عَنْها أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ، یعنی هر قومی را اجل و دوره معینی است که چون فرا رسد لحظه ای مقدم و موخر نتوانند کرد ( آیات بعدی مؤید آن است که، منظور قوم و یا امت دینی می باشد). ای فرزندان آدم چون پیغمبرانی از جنس شما بیایند و آیات مرا برای شما بیان کنند پس هر که تقوی پیشه کرد و به کار شایسته شتافت هیچ ترس و اندوهی بر آنها نخواهد بود. و آنها که آیات ما را تکذیب کنند، و در برابر آن تکبّر ورزند، اهل دوزخند؛ جاودانه در آن خواهند ماند". شیخ طبرسی در تفسیر مجمع البیان که مهمترین تفسیر شیعه می باشد در ذیل تفسیر یَا بَنِی آدَمَ می نویسد: " هو خطاب یعم جمیع المکلفین من بنی آدم من جائه الرسول و من جازان یاتیه الرسول، یعنی آن کلمه خطابی است عمومی، جمیع مکلفین را از بنی آدم، چه کسانی که آمده است آنها را رسول و چه کسانی که جایز است که بیاید ایشان را رسول"[۱۸۲]. همچنین، علامه شیخ سلیمان جمل می گوید: " فالخطاب فی قوله یا بنی آدم عام فی کل بنی آدم و انما قال منکم یعنی جنسکم و مثلکم من بنی آدم، یعنی پس خطاب در گفتارش ای فرزندان آدم عمومیست در کل فرزندان آدم و اینکه فرمود از شما یعنی از جنس شما و مثل شما از فرزندان آدم". بنابراین، آیه ۳۴، خبر از انقضای دوره هر امت داده و چون اسلام هم امت محسوب، پس دارای انقضاء خواهد بود و برای تاکید این معنی پس از این آیه خداوند ذکر ارسال رسل را با صیغه مضارع موکد ادوات تاکیدیه (یَأْتِیَنَّکُمْ) که مختص به استقبال است اخبار می فرماید ( پسوند نون تأکید در "یَأْتِیَنَّ" فعل را در وضعیت موکد قرار می دهد – همچنین، احمد حمدی در کتاب الرائه و الدلیل از ابن حیان، عالم بزرگ اسلامی، در تفسیر آیه إِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ نقل میکند: در این آیه مراد از کلمه اما، اما شرطیه نمی تواند باشد بجهت آنکه واقعیکه تاکید دارد دیگر شرط نمی پذیرد). لازم به ذکر است که، اینگونه فعل باز هم در قرآن مجید در آیه ۳۸ سوره بقره آمده که ترجمه آن به نحوی صحیح تر صورت گرفته است: فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُم مِّنِّی هُدًى ( هر آینه شما را از سوی من هدایت خواهد آمد). استاد کمال الدین بخت آور در کتاب استمرار ظهورات الهیه در توضیح سوره اعراف می فرمایند:" خوشبختانه اگر به کلیه مطالبی که در این سوره مندرج گردیده است توجه شود ملاحظه خواهد شد که خطاب و عتاب الهی در این آیه مبارکه فقط وفقط ملت اسلام است که مبادا آنان نیز مانند ملل قبل گرفتار چنین انحراف فکری شده و باب فیض الهی را مسدود و دست باسط اورا مغلول تصور نمایند چه اگر این سوره مبارکه به طور دقیق مطالعه شود ملاحظه خواهد شد که در ابتدای این سوره حکایتی از آدم و حوا نقل شده است که آدم و حوا به علت اکل از شجره ممنوعه مورد غضب الهی واقع شده و از بهشت خارج گردیدند ولی از اواسط سوره یعنی از آیه ۲۷ حکایت آدم و حوا را تمام نموده و برای اخذ نتیجه از این حکایت چنین می فرمایند: " یَا بَنِی آدَمَ لاَ یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطَانُ کَمَا أَخْرَجَ أَبَوَیْکُم مِّنَ الْجَنَّهِ، یعنی ای فرزندان آدم نباید بفریبد شما را شیطان همچنانکه والدین شما را از بهشت بیرون کرد". قرآن کریم پس ازآنکه نتیجه اخلاقی حکایت را بیان فرمود آیات بعدی را به صورت  فعل امر (قُلْ إِنَّ اللّهَ لاَ یَأْمُرُ بِالْفَحْشَاء ، قُلْ أَمَرَ رَبِّی بِالْقِسْطِ) در آورده و مستقیما پیغمبر اسلام را مورد خطاب قرار می دهد".

باری، همانطور که، به استناد کلام الله مجید، برای هر امتی رسولی میباشد، به همان قسم نیز برای هر امتی اجلی خواهد بود. چنانچه، در آیه ۴۷ سوره یونس آمده است: " وَلِکُلِّ أُمَّهٍ رَّسُولٌ فَإِذَا جَاء رَسُولُهُمْ قُضِیَ بَیْنَهُم بِالْقِسْطِ وَهُمْ لاَ یُظْلَمُونَ، یعنی برای هر امتی پیامبری است و آنگاه که رسولشان بیاید در میان ایشان به عدالت قضاوت خواهد نمود و ایشان گمراه نخواهند شد". و به همین مضمون در آیه ۳۶ سوره نحل آمده است: " وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِی کُلِّ أُمَّهٍ رَّسُولاً أَنِ اعْبُدُواْ اللّهَ، یعنی در هر امتی پیامبری برانگیختیم تا خدا را عبادت کنید". و در آیه ۴۳ – ۴۴ سوره مؤمنون آمده است: " مَا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّهٍ أَجَلَهَا وَمَا یَسْتَأْخِرُونَ. ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا کُلَّ مَا جَاء أُمَّهً رَّسُولُهَا کَذَّبُوهُ فَأَتْبَعْنَا بَعْضَهُم بَعْضاً وَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ فَبُعْداً لِّقَوْمٍ لَّا یُؤْمِنُونَ ، یعنی هیچ امتی را اجل مقدم و مؤخر نخواهد شد. آنگاه پیغمبرانی پی در پی بر خلق فرستادیم و هر امتی که رسول بر آنها آمد آن رسول را تکذیب و انکار کردند، ما هم آنها را از پی یکدیگر هلاک کردیم و داستانهای آنها را عبرت ساختیم که قوم بی ایمان از رحمت خدا دور باد". همچنین، در آیۀ ۵ سورۀ حجر میفرمایند : " مَّا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّهٍ أَجَلَهَا وَمَا یَسْتَأْخِرُونَ، یعنی هیچ امتی اجلش پس و پیش نخواهد شد". و در آیۀ ۴۹ سورۀ یونس هم بیان مشابهی آمده است: "… لِکُلِّ أُمَّهٍ أَجَلٌ إِذَا جَاء أَجَلُهُمْ فَلاَ یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَهً وَلاَ یَسْتَقْدِمُونَ، یعنی برای هر امتی اجل معینی است که چون فرا رسد ساعتی پس و پیش نخواهند شد". 

بنابراین، از جمله معانی "أمه"، چنانچه در شرح آقا جمال الدین خوانسارى آمده، " جمعى را گویند که پیغمبرى بر ایشان نازل شده باشد" [۱۸۳]؛ و  به معنای پیروان یک پیامبر و مؤمنین به یک دیانت می باشد؛ و در قرآن کریم و احادیث، تصریح شده که امت اسلام، نیز، همچون دیگر امتها دارای اجلی بوده و از این قاعده مستثنی نمی باشد. آیات ذیل نشان دهنده جایگاه أمت اسلام در بین سایر أمتها میباشد؛ چنانچه، در آیه ۳۰ سوره رعد آمده است: " کَذَلِکَ أَرْسَلْنَاکَ فِی أُمَّهٍ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهَا أُمَمٌ،  یعنی اینچنین تورا درأمتی فرستادیم که قبل ازآن هم أمتهائی بوده اند". و در آیه ۱۴۳ سوره بقره میفرماید: وَکَذَلِکَ جَعَلْنَاکُمْ أُمَّهً وَسَطاً لِّتَکُونُواْ شُهَدَاء عَلَى النَّاسِ وَیَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً؛ در ترجمه این آیه در جلد ۲ ارشاد القلوب ترجمه سلگی آمده است: " و این چنین شما را امت وسط قرار دادیم تا بر مردم شاهد باشید و پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم هم بر شما شاهد باشد ". و در همان مأخذ، در ذیل این آیه از امام باقر علیه السّلام روایت شده که فرمود: " ماییم امت وسط و حجّتهاى خدا در زمین او"[۱۸۴].

در تفسیر آیه وَ لِکُلِّ أُمَّهٍ أَجَلٌ (هر امتی را اجل و دوره معینی است)، در تأئید آیات قرآنی مذکور و اینکه برای امت حضرت محمد (ص) نیز اجل و دوره معینی است، در مبحث شصت و پنجم کتاب الیواقیت و الجواهر عبدالوهاب شعرانی مذکور است که، پیغمبر اکرم (ص) فرمودند: ان صلحت امتی فلها یوم و ان فسدت فلها نصف یوم و ان یوما عند ربک کالف سنه مما تعدون ( اگر امت من صالح و نیکوکار باشند اجل و مدت ایشان یک روز است و اگر فاسد و بدکار باشند نصف روز که همانا روز در نزد خدا هزار سال است). همچنین در جلد اول نجم الثاقب میرزا حسین طبرسی نوری آمده است: " شیخ تقی الدین بن ابی المنصور در عقیده خود گفته: … رسول خدا (ص) امت خود را به قول خود (وعده کرده) که: " اگر امت من صالح شد، پس برای ایشان روزی است و اگر فاسد شد برای ایشان نصف روز است"؛ یعنی از ایام پروردگار که اشاره شد به آن، در قول خداوند عز و جل: ( و َإِنَّ یَوْماً عِندَ رَبِّکَ کَأَلْفِ سَنَهٍ مِّمَّا تَعُدُّونَ)"[۱۸۵]. و ایضاً، در ترجمه جلد سیزدهم بحار الانوار توسط مرحوم حسن بن محمد ولی ارومیه رحمه الله علیه (انتشارات جاویدان)، در صفحه ۴۹ مذکور است: در عیون اخبار رضا از عبدالله بن محمد صائغ او از محمد بن سعید او از حسن بن علی او از ولید بن مسلم او از صفوان بن عمر و او از شریح بن عبید او از عمر و بکائی او از کعب الاخبار روایت کرده او در خصوص خلفا گفته که ایشان دوازده نفرند زمانی که ایشان رفتند و طبقه صالحه آمدند خدا عمرهای ایشان را طولانی میکند چنین وعده کرده است خدای تعالی به این امت بعد ازآن ابن عباس این آیه را خواند " وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُم فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ (سوره نور، ۵۵)"  راوی گوید که مثل این را خدای تعالی درباره بنی اسرائیل کرد و بر خدا گران و مشکل نیست که این امت را در یک روز یا در نصف روز جمع بکند بعد از آن خواند " و َإِنَّ یَوْماً عِندَ رَبِّکَ کَأَلْفِ سَنَهٍ مِّمَّا تَعُدُّونَ".

باری، از جمله دلایل دیگر در خصوص ارسال پیامبران از جانب خداوند، آیه ۲ سوره نحل میباشد: یُنَزِّلُ الْمَلآئِکَهَ بِالْرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلَى مَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ أَنْ أَنذِرُواْ أَنَّهُ لاَ إِلَـهَ إِلاَّ أَنَاْ فَاتَّقُونِ (خدا فرشتگان روح را به امر خود بر هر یک از بندگان بخواهد میفرستد تا او مردم را اندرز داده و از عقوبت شرک بخدا بترساند و به شما بندگان بفهماند که عالم را جز من خدایی نیست پس از عقاب من بترسید). و در مقام دیگر، در آیه ۱۵ سوره غافر آمده است: رَفِیعُ الدَّرَجَاتِ ذُو الْعَرْشِ یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلَى مَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ لِیُنذِرَ یَوْمَ التَّلَاقِ، ( او دارای مراتب رفیع و صاحب عرش عظیم است، روح را به امر خود بر هر که از بندگان بخواهد می فرستد تا خلق را از روز قیامت بترساند). و با استناد به آیه ۵۶ سوره فرقان، آیه ۲۸ سوره سبا، و آیه ۹ سوره احقاف فقط پیامبران انذار دهنده گانند. حضرت ابوالفضل گلپایگانی در توضیح آیه ۱۵ سوره غافر می فرمایند: " هر کسی از قواعد عربیت مطلع و مستحضر باشد می فهمد که کلمه یُلْقِی الرُّوحَ به لفظ مستقبل نازل شده، یعنی بشارت به حادثه آتیه است نه اخبار از امور ماضیه و صریح است بر اینکه انزال روح الامین و بعث نذیر مبین، منوط به اراده مشیت اوست که هر وقت اراده فرماید نذیری مبعوث خواهد فرمود"[۱۸۶]. و در آیه ۵۱ سوره شوری میفرماید: " وَمَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْیاً أَوْ مِن وَرَاء حِجَابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ مَا یَشَاءُ إِنَّهُ عَلِیٌّ حَکِیمٌ، یعنی و هیچ بشری را یارای آن نباشد که خدا با او سخن گوید مگر به وحی یا از پس پرده غیب عالم، یا رسولی فرستد تا به امر خدا هر چه او خواهد وحی کند، که او خدای بلند مرتبه حکیم است". 

همچنین، در قرآن شریف تصریح شده است که خداوند برای هر دوره ای کتابی مقرر فرموده (لِکُلِّ أَجَلٍ کِتَابٌ)، بنابراین هر کتابی برای زمان و موقعی خاص می باشد. همه این کتابها از مبدأ و سرچشمه واحدی نشأت می گیرد و منشأ آنها ام الکتاب می باشد، کتاب ثابتی که جامع و در برگیرنده همه مفاهیم  کتب الهی است و به تناوب در قالب کتب خاص مربوط به هر دور، ظهور می نماید. باری، خداوند در آیات ۳۹ – ۳۸ سوره رعد میفرماید: " وَمَا کَانَ لِرَسُولٍ أَن یَأْتِیَ بِآیَهٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ لِکُلِّ أَجَلٍ کِتَابٌ. یَمْحُو اللّهُ مَا یَشَاءُ وَیُثْبِتُ وَعِندَهُ أُمُّ الْکِتَابِ ، یعنی و هیچ پیغمبری را نرسد که بی اذن خدا آیه ای آورد،  که هر دوری کتابی دارد. خداوند هر چه را خواهد محو و هر چه را خواهد اثبات می کند و مادر کتاب ها نزد اوست". بنابراین، از آنجا که جامعه بشری و قوانین اجتماعی پیوسته دستخوش تغییر میباشند، ظهورات الهی نیز همواره تجدید شده تا قوانینی مطابق با مقتضیات، شرایط و احتیاجات مربوط به زمان خاص خود ارائه دهند.

از جمله دلایل بر بطلان عقیده ختم سلسله رسالت و فیض الهی، آیات کلام الله مجید خطاب به اقوامی می باشد که پیامبر خود را آخرین پیامبر و شریعت خود را غیر قابل تغییر میدانستند. فی المثل، خداوند نگرش پیروان حضرت یوسف را که معتقد بودند، پس از در گذشت پیغمبرشان، پیغمبر دیگری از جانب خدا مبعوث نمی گردد، مورد سرزنش و انتقاد قرار می دهد، چنانچه در آیه ۳۴ سوره غافر میفرماید: " وَلَقَدْ جَاءکُمْ یُوسُفُ مِن قَبْلُ بِالْبَیِّنَاتِ فَمَا زِلْتُمْ فِی شَکٍّ مِّمَّا جَاءکُم بِهِ حَتَّى إِذَا هَلَکَ قُلْتُمْ لَن یَبْعَثَ اللَّهُ مِن بَعْدِهِ رَسُولاً کَذَلِکَ یُضِلُّ اللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُّرْتَابٌ، یعنی و پیش از این یوسف بسوی شما با معجزات و ادله روشن آمد و دایم از آیاتی که برای شما آورد در شک و تردید بماندید، تا آنکه یوسف از دنیا برفت، گفتید که دیگر خدا از بعد او هرگز رسولی نمی فرستد. بلی این چنین خدا مردم مسرف ( ستمگری) را که در شک و تردیدند به گمراهی و خذلان خود وا می گذارد". بنابراین، پیروان حضرت یوسف معتقد بودند که بعد از حضرت یوسف دیگر پیامبری نخواهد آمد (لَن یَبْعَثَ اللَّهُ مِن بَعْدِهِ رَسُولاً) و به عبارتی او را خاتم النبیین دانستند. خداوند در این آیه این نوع تفکر را ضلالت خوانده و اعتقاد به قطع فیض الهی را در مورد هر پیغمبری،  اسراف در حق او خوانده است و تصریح فرموده که این نوع تفکر گمراهی است.

و ایضاً، یهودیان نیز که به عقیده مسدود بودن فیض الهی متسک شدند مورد لعن خداوند قرار گرفتند، چنانچه، در آیه ۶۴ سوره مائده خطاب به آنها آمده است: " وَقَالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللّهِ مَغْلُولَهٌ غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَلُعِنُواْ بِمَا قَالُواْ بَلْ یَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ یُنفِقُ کَیْفَ یَشَاءُ وَلَیَزِیدَنَّ کَثِیراً مِّنْهُم مَّا أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ طُغْیَاناً وَکُفْراً وَأَلْقَیْنَا بَیْنَهُمُ الْعَدَاوَهَ وَالْبَغْضَاء إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَهِ کُلَّمَا أَوْقَدُواْ نَاراً لِّلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللّهُ وَیَسْعَوْنَ فِی الأَرْضِ فَسَاداً وَاللّهُ لاَ یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ، یعنی و یهود گفتند دست خدا بسته است و دست خودشان بسته شد و آنها به خاطر این گفتار به لعن خدا گرفتار گردیدند بلکه دو دست خدا گشاده است و هرگونه بخواهد بر خلق انفاق می کند و همانا قرآنی که به تو نازل گشت بر کفر و طغیان بسیاری از اهل کتاب بیفزود". در تفسیر صافی در ذیل همین آیه در تفسیر بسته بودن دست خدا (یَدُ اللّهِ مَغْلُولَهٌ) از امام صادق (ع) مذکور است که یهود گفتند خداوند از فرمان و امر فارغ گشته و دیگر نه چیزی کم میشود و نه چیزی زیاد. بنابراین یهودیان نیز معتقد شدند که باب فیض و رحمت الهی مسدود شده و تشریع شرایع برای همیشه مقطوع گردیده است. بعبارتی حضرت موسی را خاتم النبیین خواندند و اظهار داشتند که " تمام علوم اولین و آخرین در تورات منظور گشته و علم واسع الهی محدود به آیات تورات است". در نتیجه، دست خدا را بسته دانستند و این تفکر باعث شد که قرآن مجید را رد کردند، که خداوند اینگونه تفکر را مورد لعن و سرزنش قرار داده و تصریح می فرماید که دست خدا گشوده و فیض الهی نا محدود می باشد و هر زمان که خداوند اراده فرماید رسولی مبعوث کرده و بر بندگانش انفاق میکند.

در تأئید آیات قرآنی که ذکر شد، از قاطع ترین دلایل بر استمرار ظهور پیامبران الهی و ادیان الهی، احادیث مرویه موجود در باب ظهور قائم می باشد، در تایید اینکه موعود مسلمین، قائم آل محمد، نیز دارای مقام شارعیت بوده و با دین جدید و کتابی جدید قیام خواهد نمود؛ چنانچه، در تأئید این مطلب که قائم آل محمد از مرسلین میباشد، در ترجمه جلد سیزدهم بحار الانوار توسط مرحوم حسن بن محمد ولی ارومیه رحمه الله علیه، در صفحه ۵۵۰ آمده است: " شیخ صدوق در کتاب کمال الدین از طالقانی او از جعفر بن مالک او از حسن بن محمد سماعه او از احمد بن حرث او از مفضل بن عمر از صادق (ع) او از پدرش (ع) روایت نموده که آنحضرت فرمود که در وقتیکه قائم (ع) قیام میکند این آیه را تلاوت می فرماید (( ففررت منکم لما خفتکم فوهب لی ربی حکما و جعلنی من المرسلین)) یعنی از شما گریختم در وقتیکه از شما ترسیدم پس پروردگار من شریعتی و نبوتی بمن عطا فرمود و مرا از جمله فرستادگان گردانید". همچنین از همان ماخذ، در صفحه ۶۱۰ آمده است: " سید علی بن عبدالحمید در کتاب الغیبه باسناد خود از باقر (ع) روایت نموده که آن حضرت فرمود چون قائم ما اهلبیت ظهور می کند این آیه را تلاوت می نماید:" ففرت منکم لما خفتکم فوهب لی ربی حکما" یعنی در وقتیکه از شماها فرار نمودم پس پروردگار من نبوت و پیغمبری عطا فرمود پس از هلاکت نفس خود ترسیدم فرار کردم وقتی که خدای تعالی بمن اذن داد و کار مرا اصلاح نمود ظهور کردم و نزد شما آمدم".

و در تأئید اینکه دیانت اسلام نیز دوره و پایانی دارد، در صفحه ۳۱۴ کتاب مهدی موعود حدیث زیر روایت شده است: ابن ماجه از امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام روایت کرده که فرمود: به پیغمبر (ص) عرض کردم: آیا مهدی از ما آل محمد است یا از نسل دیگران میباشد؟ پیغمبر (ص) فرمود: او از ماست. خداوند دین خود را بوسیله او ختم کند چنانچه بوسیله ما گشود. انتهی

همچنین، شیخ رجب البرسی العدوی در کتاب مشارق الانوار از حضرت رسول (ص) روایت کرده که حضرت رسول فرمودند: " المهدی منا اهل بیت یختم به الدین کما فتح بنا"، یعنی مهدی از ما اهل بیت میباشد، دین توسط او ختم میشود چنانکه بما آغاز شد.

در ترجمه جلد سیزدهم بحار الانوار توسط مرحوم حسن بن محمد ولی ارومیه رحمه الله علیه، در صفحه ۶۱۰ مذکور است: محمد بن عبدالله در کتاب الغیبه از ابن عقده او از علی بن حسن او از پدرش او از رفاعه او از عبدالله بن عطار روایت نموده او گفته از باقر ( ع) پرسیدم که آیا قائم (ع) وقتیکه قیام می کند بکدام طریق در میان خلایق رفتار می نماید فرمود که بر هم می زند آن احکام را که پیش از او بود چنانچه رسول خدا احکام سابقه را برهم نمود و اسلام تازه احداث می کند { ملاحظه کنید که میفرماید، قائم نیز مانند حضرت رسول (ص) احکام سابقه را بر هم می زند و  در نتیجه مانند حضرت رسول دین جدیدی می آورد که همان دین خدا پرستی، یعنی اسلام است (چنانچه در احادیث نیز آوردن دین جدید توسط قائم صراحتا ذکر شده است)؛ بعبارتی، نظر به اتحاد پیامبران الهی، همان دیانت کلی الهی یعنی اسلام می باشد که یک دین بیش نیست و مرتبا تجدید می شود که در مبحث " در معنای اسلام" به آن پرداختیم}. همچنین شیخ مفید در ارشاد، جلد ۲ صفحه ۲۸۳، روایت کرده از حضرت رضا (ع) که فرمود: " چون حضرت قائم (ع) بر خیزد، مردم را به اسلام تازه بخواند".

و احادیث زیر مؤید این مطلب میباشد که قائم از پیامبران بوده و بنابراین، دارای دین جدید و کتاب جدید میباشد، چنانچه در صفحه ۲۳۰ جلد ۵۲ بحارالانوار از امام باقر (ع) روایت شده است: … هرگاه مهدی خروج کند به امر جدید و کتاب جدید و سنت جدید … قیام خواهد کرد. مجلسی علیه الرحمه در باب علامات ظهور از مجلد غیبت بحار از ابو بصیر روایت می فرماید که حضرت ابی جعفر علیه السلم فرمود: فوالله لکانی انظر الیه بین الرکن و المقام یبایع الناس بامر جدید و کتاب جدید و سلطان جدید من السماء، یعنی پس قسم به خدا که گویا می بینم قائم را میانه رکن و مقام که با مردم مبایعت میفرماید به امری تازه و کتابی تازه و سلطنتی تازه که از آسمان نازل شده است. و در صفحه ۳۳۸ جلد ۵۲ بحار الانوار از امام صادق علیه السلام روایت شده: اذا قام القائم جاء بامر جدید کما دعا رسول الله صلی الله علیه و آله  فی بدو الاسلام الی امر جدید، یعنی وقتی که قائم علیه السلام قیام نماید، چیز جدیدی می آورد چنانچه در بدو اسلام رسول خدا صلی الله علیه و آله  مردم را به سوی امر جدیدی فرا می خواندند (بنابراین، در این حدیث تصریح شده که قائم دارای مقام رسالت می باشد و همانطور که حضرت رسول (ص) در ابتدای اسلام خلق را به شریعت و امر جدیدی دعوت کرد، قائم نیز همین کار را میکند). و در ترجمه جلد سیزدهم بحار الانوار توسط مرحوم حسن بن محمد ولی ارومیه رحمه الله علیه، در صفحه ۵۱۶ مذکور است: " …گویا قائم علیه السلام را در میان رکن و مقام می بینم که خلایق به آنحضرت بامر تازه که از آسمان بوی رسیده بیعت میکنند …".

همچنین، در تأئید سایر اخبار و احادیث مرویه که قائم موعود با شریعت و دستور جدید ظاهر میشود، در دعای ندبه، که مرحوم شیخ عباس محدث قمی (ره) در کتاب مفاتیح الجنان این دعا را نقل کرده، در باب مربوط بقائم موعود، اینچنین ندبه و استغاثه میکند و میگوید: … این المدخر لتجدید الفرائض و السنن، این المتخیر لاعاده المله و الشریعه …، یعنی کجاست آن وجود مبارکی که واجبات و مستحبات دین را تجدید خواهد کرد و کجاست آن کسی که خدا او را برای تجدید ملت و شریعت اختیار فرموده …[۱۸۷] .

و در صفحه ۱۹۵ جلد سیزدهم بحار الانوار آمده است: " عن ابی بصیر قال قال ابو جعفر (ع) یقوم القائم بامر جدید و کتاب جدید و قضا جدید علی العرب شدید لیس شانه الا بالسیف لا یستنیب احدا و لا تاخذه لومه لائم  یعنی ابو بصیر از حضرت امام محمد باقر علی السلام روایت می کند که فرمود قائم به امر جدید و کتاب جدید و قضاوت جدید قیام می کند، بر عرب سخت است شأن او جز شمشیر نبوده و جانشین انتخاب نمی کند و ملامت ملامت کنندگان در او اثری نخواهد داشت " ( کتاب جدید مسلما باید کتابی غیر از کتاب قبل، یعنی قرآن، باشد تا معنای جدید در این حدیث مشخص شود). همچنین، در صفحه ۱۰۹۹ کتاب مهدی موعود آمده است که سید علی بن عبدالحمید در کتاب انوار مضیئه از ابو بصیر روایت نموده که امام محمد باقر (ع) در ضمن حدیثی طولانی فرمود: "… او (قائم) نخستین کسی است که جبرئیل و میکائیل دست در دست او گذارده و با وی بیعت میکنند سپس پیغمبر و امیرالمومنین علیهما السلام با آنها برخاسته کتاب جدید مهر شده ای را که هنوز مهرش خشک نشده و بر عرب دشوار است (علی العرب شدید ) به وی میدهند و با وی میگویند: بر طبق آنچه در این کتاب نوشته است عمل کن …". طبق این حدیث آن کتاب جدید پذیرشش بر عرب دشوار است! (در احادیثی چند عبارت علی العرب شدید آمده است) حال اگر کتاب جدید همان قرآن باشد چه دشواری وسختی برای اعراب دارد؟

در قرآن شریف، در خصوص انحراف امت رسول اکرم (ص) انذار داده شده است ( به این مبحث در قسمت علل ارسال پیامبران خواهیم پرداخت)، که از عواقب آن جایگزینی امتی دیگر با امت حضرت محمد (ص) می باشد، و این مطلب به صراحت تمام در قرآن کریم آمده است.

در آیه ۶ سوره انعام آمده است: " أَلَمْ یَرَوْا کَمْ أَهْلَکْنا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ ما لَمْ نُمَکِّنْ لَکُمْ … فَأَهْلَکْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَ أَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرینَ، یعنی آیا ندیدند چقدر از اقوام پیشین را هلاک کردیم؟! اقوامى که قدرتهایى به آنها داده بودیم که به شما ندادیم … آنان را بخاطر گناهانشان نابود کردیم؛ و جمعیت دیگرى بعد از آنان پدید آوردیم". و در آیه ۸۹ سوره انعام میفرماید: أُولئِکَ الَّذینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّهَ فَإِنْ یَکْفُرْ بِها هؤُلاءِ فَقَدْ وَکَّلْنا بِها قَوْماً لَیْسُوا بِها بِکافِرینَ، یعنی آنها کسانى هستند که کتاب و حکم و نبوّت به آنان دادیم؛ و اگر نسبت به آن کفر ورزند، کسان دیگرى را نگاهبان آن مى‏سازیم که نسبت به آن، کافر نیستند. سپس، در آیه ۱۳۳ سوره انعام میفرماید: " إِن یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَیَسْتَخْلِفْ مِن بَعْدِکُم مَّا یَشَاء کَمَآ أَنشَأَکُم مِّن ذُرِّیَّهِ قَوْمٍ آخَرِینَ، یعنی اگر بخواهد شما را مى‏برد و پس از شما هر که را بخواهد جانشین [شما] مى‏کند چنانکه شما را از قومى دیگر پدید آورد".

در قرآن کریم امتحان امت اسلام، به صراحت تمام، بیان شده است، چنانچه در آیه ۲ سوره عنکبوت آمده است: " أَحَسِبَ النَّاسُ أَن یُتْرَکُوا أَن یَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا یُفْتَنُونَ. وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَلَیَعْلَمَنَّ الْکَاذِبِینَ، یعنی آیا مردم چنین پنداشتند، که بصرف اینکه گفتند ما ایمان بخدا آوردیم رهایشان نموده و هیچ امتحانشان نکنند و ما اممی را که پیش از اینان بودند بامتحان و آزمایش در آوردیم تا خدا دروغ گویان را از راستگویان کاملا معلوم کند". و در آیه ۱۷۹ سوره آل عمران میفرماید: ما کانَ اللَّهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنینَ عَلى‏ ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ حَتَّى یَمیزَ الْخَبیثَ مِنَ الطَّیِّبِ وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَى الْغَیْبِ وَ لکِنَّ اللَّهَ یَجْتَبی‏ مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یَشاءُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَکُمْ أَجْرٌ عَظیمٌ، یعنی چنین نبود که خداوند، مؤمنان را به همان‏گونه که شما هستید واگذارد؛ مگر آنکه ناپاک را از پاک جدا سازد. و نیز چنین نبود که خداوند شما را از اسرار غیب، آگاه کند، ولى خداوند از میان رسولان خود، هر کس را بخواهد برمیگزیند؛ پس به خدا و رسولان او ایمان بیاورید! و اگر ایمان بیاورید و تقوا پیشه کنید، پاداش بزرگى براى شماست. و آیه ۴۸ سوره مائده جای بسی تأمل و تعمق دارد: " وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ الْکِتابِ وَ مُهَیْمِناً عَلَیْهِ … لِکُلٍّ جَعَلْنا مِنْکُمْ شِرْعَهً وَ مِنْهاجاً وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّهً واحِدَهً وَ لکِنْ لِیَبْلُوَکُمْ فی‏ ما آتاکُمْ …، یعنی  و این کتاب‏[ قرآن‏] را به حق بر تو نازل کردیم، که تصدیق به درستی و راستی همه کتب که در برابر اوست نموده و بر حقیقت کتب آسمانی پیشین گواهی می دهد … ما براى هر کدام از شما، آیین و طریقه روشنى قرار دادیم؛ و اگر خدا مى‏خواست، همه شما را امت واحدى قرار مى‏داد؛ ولى خدا مى‏خواهد شما را در آنچه به شما بخشیده بیازماید …". 

خداوند، در قرآن شریف، به جایگزینی اقوام و امتهای دینی اشاره میکند؛ چنانچه ، در آیه ۶۹ سوره اعراف به جانشینی قوم عاد بجای قوم نوح اشاره میشود: " وَاذکُرُواْ إِذْ جَعَلَکُمْ خُلَفَاء مِن بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ، یعنی و متذکر باشید که خدا شما را پس از هلاک قوم نوح جانشین آن گروه کرد". و در آیه ۷۴ سوره اعراف به جانشینی قوم ثمود بجای قوم عاد اشاره میشود: " وَاذْکُرُواْ إِذْ جَعَلَکُمْ خُلَفَاء مِن بَعْدِ عَادٍ، یعنی به یاد آورید که خدا شما را پس از (هلاک) قوم عاد جانشین اقوام سلف نمود".

همچنین، مسئله استخلاف و جایگزینی اقوام دینی و اینکه خداوند به عملکرد امت ها مینگرد، در کلام الله مجید، در مورد امتهای پیشین تصریح شده است، چنانچه در آیه ۱۲۹ سوره اعراف در خصوص قوم حضرت موسی آمده است: " قَالَ عَسَى رَبُّکُمْ أَن یُهْلِکَ عَدُوَّکُمْ وَیَسْتَخْلِفَکُمْ فِی الأَرْضِ فَیَنظُرَ کَیْفَ تَعْمَلُونَ، یعنی موسی گفت: امید است که خدا دشمن شما را هلاک نماید و شما را در زمین جانشین کند آن گاه بنگرد تا شما چه خواهید کرد". و به همین مضمون خطاب به قوم هود، در آیه ۵۷ سوره هود آمده است: " فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقَدْ أَبْلَغْتُکُم مَّا أُرْسِلْتُ بِهِ إِلَیْکُمْ وَیَسْتَخْلِفُ رَبِّی قَوْماً غَیْرَکُمْ، یعنی پس اگر شما روی بگردانید من به وظیفه خود که ابلاغ رسالت بر شماست قیام کردم و خدای من  قومی دیگر را جانشین شما خواهد کرد".

باری، درست روندی را که اقوام دینی در گذشته طی نموده اند، قرآن مجید ادامه و استمرار آنرا صریحاً خبر داده که امت حضرت محمد (ص) نیز مانند امتهای پیشین در معرض آزمایش میباشند تا عملکرد آنان معلوم گردد( حتی با الفاظ مشترک)، که بیانگر وقوع حادثه و جریانی مشابه به آنچه برای اقوام ماضی در گذشته اتفاق افتاده برای امت رسول اکرم (ص) می باشد، چنانچه در آیه ۵۴ سوره مائده میفرماید: یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ أَذِلَّهٍ عَلَى الْمُؤْمِنینَ أَعِزَّهٍ عَلَى الْکافِرینَ یُجاهِدُونَ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ وَ لا یَخافُونَ لَوْمَهَ لائِمٍ ذلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتیهِ مَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلیمٌ، یعنی اى کسانى که ایمان آورده‏اید! هر کس از شما، از آیین خود باز گردد، خداوند قومی را مى‏آورد که آنها را دوست دارد و آنان نیز خدا را دوست دارند، در برابر مؤمنان متواضع، و در برابر کافران سرسخت و نیرومندند؛ آنها در راه خدا جهاد مى‏کنند، و از سرزنش هیچ ملامتگرى هراسى ندارند. این، فضل خداست که به هر کس بخواهد(و شایسته ببیند) مى‏دهد؛ و(فضل) خدا وسیع، و خداوند داناست. و در آیه ۱۶۵ سوره انعام میفرماید: " وَهُوَ الَّذِی جَعَلَکُمْ خَلاَئِفَ الأَرْضِ وَرَفَعَ بَعْضَکُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِّیَبْلُوَکُمْ فِی مَا آتَاکُمْ إِنَّ رَبَّکَ سَرِیعُ الْعِقَابِ وَإِنَّهُ لَغَفُورٌ رَّحِیمٌ، یعنی و او خدایی است که شما را جانشین گذشتگان اهل زمین مقرر داشت و رتبه بعضی را از بعضی بالاتر قرار داد تا شما را در آنچه به شما داده بیازماید که همانا خدا زود کیفر و بسیار بخشنده و مهربان است". همچنین، در آیات۱۳ و ۱۴ سوره یونس آمده است: " وَلَقَدْ أَهْلَکْنَا الْقُرُونَ مِن قَبْلِکُمْ لَمَّا ظَلَمُواْ وَجَاءتْهُمْ رُسُلُهُم بِالْبَیِّنَاتِ وَمَا کَانُواْ لِیُؤْمِنُواْ کَذَلِکَ نَجْزِی الْقَوْمَ الْمُجْرِمِینَ. ثُمَّ جَعَلْنَاکُمْ خَلاَئِفَ فِی الأَرْضِ مِن بَعْدِهِم لِنَنظُرَ کَیْفَ تَعْمَلُونَ، یعنی و محققا ما اقوام و مللی را پیش از شما به کیفر ظلمشان سخت به دست هلاک سپردیم و نیز به کیفر آنکه پیمبرانی با آیات و معجزات بر آنها آمد باز هیچ ایمان نیاوردند. ما اینگونه مردم بد عمل را به کیفر می رسانیم. سپس ما بعد از آنها شما را در زمین جانشین کردیم تا بنگریم که چگونه عمل خواهید کرد". و در آیه ۳۸ سوره محمد، صراحتاً، میفرماید: " وَ إِن تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ثُمَّ لَا یَکُونُوا أَمْثَالَکُمْ، یعنی و اگر شما روی بگردانید خدا قوم دیگری بجای شما میگذارد؛ قومی که دیگر مثل شما نیستند". در تأئید آیه فوق، از امام باقر (ع) آمده است: و روی أبو بصیر عن أبی جعفر ع قال ان تتولوا یا معشر العرب یستبدل قوما غیرکم یعنی الموالی، مضمون بیان اینکه، اگر شما روی بگردانید ای جماعت اعراب، خدا قوم دیگری بجای شما میگذارد، یعنی قوم عجم ( ایرانیها)[۱۸۸].

باری، آیه ۱۰۰ سوره اعراف جای بسی تأمل و تعمق می باشد: أوَ لَمْ یَهْدِ لِلَّذینَ یَرِثُونَ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ أَهْلِها أَنْ لَوْ نَشاءُ أَصَبْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَ نَطْبَعُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا یَسْمَعُونَ، یعنی آیا کسانى که وارث روى زمین بعد از صاحبان آن مى‏شوند، عبرت نمى‏گیرند که اگر بخواهیم، آنها را نیز به گناهانشان هلاک مى‏کنیم، و بر دلهایشان مهر مى‏نهیم تا(صداى حق را) نشنوند؟! 

در تأیید مطالب فوق، در احادیث نیز تصریح شده که خداوند بعد از قبض روح پیامبر اسلام، دینش را از اعراب گرفته وبه اولاد عجم می بخشد؛ چنانچه، در جلد دوم اصول کافی آمده است: " … و لکن الله تبارک و تعالی لم یزل منذقبض نبیه (ص) هلم جرا یمن بهذا الدین علی اولاد الاعاجم و یصرفه عن قرابه نبیه (ص) هلم جرا فیعطی هولاء و یمنع هولاء …"، یعنی و لکن خدای تبارک و تعالی از زمانیکه پیغمبرش (ص) را قبض روح فرموده این دین را به عجم زادگان می بخشد و منت میگذارد و از خویشان پیغمبرش (ص) باز میدارد همواره بعجم زادگان عطا میکنند … . و در صفحه بعد از همان مأخذ از قول امام صادق (ع) مذکور است: اگر قرآن بر عجم نازل میشد، عرب به آن ایمان نمیآورد ولی بر عرب نازل شد و عجم بدان ایمان آورد … و پیغمبر (ص) فرمود: اگر دین از دسترس بشر اوج گرفته و نزد ستاره ثریا باشد، مردانی از عجم بآن دست پیدا میکنند"[۱۸۹]. و در صفحه ۶۳۳ مشکوه شریف، و همچنین در کتاب مصابیح السنه که جامع احادیث صحاح سته است در باب جامع المناقب در تفسیر آیه ۳۸ سوره محمد، آمده است: ان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم تلاهذه الآیه من سوره محمد ( و ان تتلوا یستبدل قوما غیرکم ثم لا یکونوا امثالکم) و قالوا یا رسول الله من هولاء الذین ان تولینا استبدلو بنا ثم لا یکونوا امثالک فضرب علی فخذ سلمان الفارسی ثم قال هذا و قومه و لوکان الدین عند الثریا لتناوله رجال من الفرس، یعنی همانا رسول الله (ص) آیه سوره محمد را تلاوت فرمود: " و اگر شما روی بگردانید خدا قوم دیگری بجای شما میگذارد؛ قومی که دیگر مثل شما نیستند". عرض کردند ای رسول خدا اینان چه کسانی هستند که ذکر کرده است خدا که اگر روی بگردانیم ما را با آنها عوض میکند که مانند ما (یعنی اعراب) نیستند؟ پس زد بر ران سلمان فارسی و سپس فرمود این و قومش، و اگر دین در ثریا باشد مردانی از فارس آن را خواهند یافت.

در تفسیر آیه ۱۰۵ سوره انبیاء: وَ لَقَدْ کَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصَّالِحُونَ،( یعنى در زبور (حضرت داود) بعد از کتب آسمانى سابق نوشتیم که: زمین را بندگان صالح ما به ارث میبرند) در احادیث آمده است: اینان قائم آل محمد و یاران او میباشند[۱۹۰]. و نهایتاً حدیث ذیل، در باب ظهور قائم، فصل الخطاب این مبحث میباشد که در صفحه ۴۱۴ ترجمه جلد سیزدهم بحار الانوار توسط مرحوم حسن بن محمد ولی ارومیه رحمه الله علیه از کتاب الغیبه روایت نموده که " بزنطی گفته که بخدمت امام رضا علیه السلام عرض کردم که فدای تو شوم اصحاب ما از شهاب او از جدت روایت کرده که آنحضرت فرمود خدای تعالی ابا دارد از اینکه احدی را مالک گرداند بچیزی که رسول خدا را در مدت بیست و سه سال با آن مالک گردانید یعنی خدای تعالی امر شریعت و دعوترا بعد از رسول خدا بکسی دیگر نخواهد داد. آن حضرت در جوابم فرمود که اگر جدم صادق علیه السلام آنرا فرموده است هر آینه چنان میشود که فرموده عرض کردم فدای تو شوم در این باب تو چه میفرمائی، فرمود چه خوب است صبر نمودن و منتظر فرج بودن یعنی امر شریعت و دعوت خلایق بعد از رسول خدا (ص) بدست کسی دیگر خواهد رسید پس انتظار وی را باید کشید بنابراین حدیث شهاب اصل ندارد. بعد از آن فرمود آیا نشنیده ای قول عبد صالح را یعنی قول پدرم موسی بن جعفر (ع) را که میفرمود " فارتقبوا انی معکم رقیب وانتظروا انی معکم من المنتظرین" یعنی چشم بظهور آن حضرت بدوزید منهم با شما چشم بآن دوخته ام و منتظر فرج او باشید بدرستیکه منم با شما از انتظار کشندگان فرج اویم … جدم  امام محمد باقر علیه السلام فرمود: به خدا سوگند یاد میکنم هر آینه سنتهای این امت با سنتهای امتان گذشته طابق النعل بالنعل مطابق است، ناچار است از اینکه در میان شما واقع شود هر آن چیزی که در میان امتان گذشته واقع شده اگر شما در یک حال بودید هر آینه در غیر سنت و طریقه کسانی میشدید که پیش از شما بودند"[۱۹۱]. انتهی

باری، این روشی است که در تمامی ادیان الهی به وقوع پیوسته، و هشدارها یی که به امم دیگر داده شده، همان انذارها و تذکرها خطاب به مسلمین نیز آمده است؛ جالب توجه آنکه، در قرآن شریف همواره تأکید شده که سنتهای الهی غیر قابل تغییر و دائمی می باشد: " فَهَلْ یَنظُرُونَ إِلَّا سُنَّتَ الْأَوَّلِینَ فَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِیلاً وَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِیلاً (۴۳/ فاطر)، یعنی پس آیا اینان جز آنکه به طریقه امم گذشته هلاک شوند انتظاری دارند؟ و طریقه خدا هرگز مبدل نخواهی یافت و طریقه حق را هرگز تغییر پذیر نخواهی یافت". و آیه ۴۴ سوره مؤمنون در خور تعمق و تأمل می باشد: ثُمَّ أَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا کُلَّ ما جاءَ أُمَّهً رَسُولُها کَذَّبُوهُ فَأَتْبَعْنا بَعْضَهُمْ بَعْضاً وَ جَعَلْناهُمْ أَحادیثَ فَبُعْداً لِقَوْمٍ لا یُؤْمِنُونَ، یعنی  سپس رسولان خود را یکى پس از دیگرى فرستادیم؛ هر زمان رسولى براى(هدایت) قومى مى‏آمد، او را تکذیب مى‏کردند؛ ولى ما این امّتهاى سرکش را یکى پس از دیگرى هلاک نمودیم، و آنها را احادیثى قرار دادیم. دور باد(از رحمت خدا) قومى که ایمان نمى‏آورند! 

بنابراین، احادیث مرویه مذکور مطابق و هماهنگ با آیات قرآنی بوده و مطالب مورد استناد به این دو منبع (قرآن و احادیث) در این خصوص، مؤید و مکمل یکدیگر و روشنگر این مبحث میباشند.

 

باری، در آیه ۷۵ سوره حج مذکور است: اللَّهُ یَصْطَفِی مِنَ الْمَلَائِکَهِ رُسُلاً وَمِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ ( خداست که از میان فرشتگان و آدمیان رسولانی بر می گزیند، که همانا خدا(به سخن عالمیان) شنوا و (به لیاقت آنان) بیناست) و خداوند همواره برای هدایت خلق رسولانی مبعوث میفرماید و در این سنت الهی هیچ تغییری نیست، سُنَّهَ مَن قَدْ أَرْسَلْنَا قَبْلَکَ مِن رُّسُلِنَا وَلاَ تَجِدُ لِسُنَّتِنَا تَحْوِیلاً ( بنی اسرائیل، ۷۷ ) یعنی، سنت آنان که بتحقیق فرستادیم قبل از تو رسولانمان را و نیابی مر سنت ما را تغییری.

گفت در قرآن خدا با عقل  کل         سنت    ما    بود    ارسال    رسل

   سنت الله را ز پی تبدیل  نیست        زان در ارسال رسل تعطیل نیست

خواجه نصیرالدین طوسی، در قسمت سیر و سلوک از کتاب شرح اشارات می فرمایند: " بدان که همه مقالات از یک اصل منشعب شده است وهمه مذاهب از یک شخص ظاهر شده و همه بجای خویش و بوقت خویش حق بوده و (ما یبدی الباطل و ما یعید) الا آنکه هر روزگاری قومی از نکته غافل مانده اند و به حجباتی محجوب شده، دین حق و راه راست که از تغییر و استحاله و تکثیر و منافقت منزه است همیشه یک دین و یک راه بوده است و خواهد بود، (لا مبدل لکلمات الله) اما در هر وقت چنانکه حکمت الهی و عنایت ایزدی اقتضاء آن می کند فرمانی مشتمل بر مصالح اعمال و خطابی متضمن خیرات و حسنات اضافی از حق بخلق برسد و خلق در آن دو مذهب گیرند قومی آنرا قبول کنند طوعا او کرها منقاد شوند و رقم اسلام بمثل برایشان گشته و قومی از آن ابا کنند و بر سنت لم اکن لا سجد البشر اظهار نمایند و برقم کفر موسوم شوند"[۱۹۲].

حسن الختام این مبحث، بیانی از حضرت عبدالبهاء، مبین و مفسر آثار دیانت بهائی، را زینت بخش این مقال می کنیم که می فرمایند: "هنگامیکه وحی الهی بر پیامبران نازل می شود آنان سخنگوی خدا می شوند و نباید عشق و محبت به یکی از این پیامبران، انسان را از مشاهده جمال دیگر پیامبران محروم سازد … عشق به نور نباید انسان را عاشق چراغ کند بلکه انسان باید شیفته نور باشد از هر محلی که بتابد … پس باید انسان طالب حقیقت باشد آن حقیقت را در هر ذات و مقری یابد واله و حیران گردد و منجذب فیض یزدان شود مانند پروانه عاشق نور باشد در هر زجاجی بر افروزد و به مثابه بلبل عاشق گل باشد در هر گلشنی بروید ".


قائمیت

آنچه پیش رو دارید، تحقیقی در باب ظهور قائم می باشد، که با استناد به احادیث مرویه و روایات تاریخی صورت گرفته و در خور تامل و تعمق برای جویندگان حقیقت می باشد. در ابتدا باید گفت، هیچکدام از راویان احادیث که از ائمه اطهار نقل قول کرده اند معصوم نبوده و جائز الخطا می باشند، و روایت زیر از امام صادق (ع) مصداق یکی از مشکلات اساسی در نقل احادیث می باشد: " ما براى برخى از مردم سخنانى مى‏گوییم، ولى آنها کلام را به گونه‏اى دیگر تأویل کرده، و نتیجه‏اى را که خودشان دوست دارند مى‏گیرند، و حدیث‏ها را آن گونه که سلیقه آنها را تأمین کند روایت مى‏کنند"[۱۹۳].

باری، احادیث کثیره ای موجود است که در آنها بحسب ظاهر مناقشه وجود دارد و بسیار متزلزل می باشند و صحت و سقم آنها معلوم نیست {فی المثل، در احادیث روایت شده است که وقتی قائم می آید: " گوینده ای از آسمان نام قائم را میبرد بطوریکه از مشرق تا مغرب آنرا میشنوند. هر کس خواب است بیدار میشود و هر کس ایستاده می نشیند و هر کس نشسته از وحشت آن صدا بر میخیزد (مهدی موعود،ص ۱۰۱۰)" و " به همین صدای آسمانی صاحب الامر شناخته میگردد (مهدی موعود،ص ۱۰۱۳)" –  از سوی دیگر، در تفسیر آیه ۶۶ سوره زخرف " انتظار میکشند جز ساعه << قیامت >> را البته می آید ناگهان و نمی فهمند" در کتاب ینابیع زراره ابن اعین از امام محمد باقر (ع) آمده است: " ساعه قائم است که ناگهان می آید و مردم ادراک نمیکنند او را". و همچنین، در تفسیر " و انی لهم التناوش من مکان بعید" آمده است: " ایشان مهدی را در وقتی میطلبند که هرگز به او نمیرسند و حال آنکه خدای تعالی او را بایشان عطا فرموده بود در وقتی که اگر او را در آنوقت میطلبیدند هر آینه به او میرسیدند ( ترجمه بحار الانوار توسط مرحوم ولی ارومیه، ص ۴۷۹)". و باز در احادیث آمده است: " با ظهور قائم شعاع دین پیغمبر چنان بالا گیرد که در روی زمین شرک و بی دینی نماند (مهدی موعود،ص۲۶۱)" و " این امر واقع نشود مگر اینکه نه دهم مردم از بین بروند (مهدی موعود،ص ۱۰۲۵)" و " در شرق و غرب عالم یک نفر خدا نشناس نماند (مهدی موعود،ص۱۱۲۲)"، و قائم، با این تفاسیر، در مدت هفت یا نه سال که زمان سلطنتتش میباشد (مهدی موعود،ص ۳۰۶)، زمین را پر از عدل میکند — از سوی دیگر آمده است که: " حضرت مهدی (عج) بعد از هفت یا نه سال حکومت به شهادت میرسد ( پیرامون ظهور حضرت امام مهدی (عج)، صفحه ۹۳)" — یعنی با وجود یک چنین کشتاری که نه دهم مردم از بین میروند باز هم قائم را شهید میکنند! و همچنین، این دیگر چه نوع برقراری عدل توسط قائم میباشد که خود او را شهید میکنند؟ و همچنین در حدیثی که اشاره به متولد شدن قائم میباشد، آمده است: " همواره وضع شما چنین خواهد بود تا گاهیکه کسی متولد گردد که مردم او را نشناسند (مهدی موعود، ص ۲۷۶)"، ولی شیعیان میگویند که فرزند امام حسن عسکری قائم موعود است، در این صورت  او که شخص ناشناسی نیست! و…}.

مطلب دیگر آنکه، خود مسلمین به موجودیت احادیث جعلی اذعان نموده اند، چنانچه، در کتاب تاریخ عمومی حدیث، نوشته دکتر مجید معارف، آمده است: " از مهمترین انگیزه های جعل حدیث از همان آغاز، نصرت مذاهب بوسیله طرفداران هر کدام از فرقه ها بوده است"[۱۹۴]. و یا در کتاب تاریخ فلسفه در جهان اسلامی، نوشته دانشمندان حنا فاخوری و خلیل جر، آمده است: " اختلافات سیاسی موجب شد که هزارها حدیث مجعول بوجود آید"[۱۹۵].

باری، در این مبحث اشاره ای خواهیم داشت به احادیثی که شیعیان ائمه اطهار را در یومشان قائم موعود میدانستند؛ از سوی دیگر، احادیثی موجود میباشند که قائم را فرزند امام یازدهم نامیده اند – که اگر هم احادیث روایت شده در خصوص قائمیت پسر امام حسن عسکری درست باشد ( با تمام تناقض هایی که در این مقاله بدان اشاره میشود)، احادیثی موجود است که باب بداء را کاملا باز گذاشته است که موعود مسلمین صرفا نباید فرزند بلا فصل امام حسن عسکری باشد، بلکه میتواند فرزند و یا از نوادگان او باشد; کوتاه سخن آنکه، دوازدهمین نفر از ائمه، قائم آل محمد میباشد –  اما اعتقاد به قائمیت امام دوازدهم، به عنوان موعود اسلام و وصی پیامبر اسلام، با بسیاری از احادیث مرویه متناقض میباشد، احادیثی که به صراحت بیان میکند قائم، مقام شارعیت دارد نه وصایت! و از مرسلین می باشد و به امری جدید (دینی جدید) و کتابی جدید که بر آن حضرت نازل میشود قیام خواهد فرمود. گذشته از این مطالب، در برخی از احادیث به صراحت بیان شده، که ممکن است ظهور موعود بر وفق بشارات مذکور در احادیث واقع نشود، چرا که خداوند مظهر کلمه مبارکه یفعل ما یشاء است و بعث قائم منوط به اراده مشیت اوست تا به هرصورتی که اراده فرماید موعود اسلام را مبعوث نماید، و تنها وظیفه مؤمنین سر تسلیم فرود آوردن در برابر اراده حق میباشد (چنانچه، ظهور موعود در امتهای ما قبل نیز بر خلاف انتظارات قوم واقع گردید و این خود یکی از دلایل مهمی است که موعود ادیان، در ادوار ظهور، مورد انکار واقع شدند)؛ چنانچه، امام محمد باقر (ع) نیز در حدیثی میفرمایند: " این امر (ظهور قائم) چنان نیست که بحسب خواهش و اراده خلق بیاید، بلکه امر امر خدای تعالی و قضای اوست"[۱۹۶]. باری، حدیثی در صفحه ۸۸۵ مهدی موعود، فصل الخطاب این مطلب می باشد: " … ما نیز هر گاه حدیثی برای شما نقل کردیم و همانطور که گفته ایم واقع شد بگوئید خدا راست گفت و چنانچه مطلبی به شما گفتیم و بعکس ظاهر شد باز هم بگوئید خدا راست گفت تا دو بار اجر ببرید"[۱۹۷].

لازم بذکر است که، طبق آثار دیانت بهائی، بسیاری از علامات ظهور، مذکور در کتب آسمانی و احادیث مرویه، معنایی غیر از معنای ظاهری دارند و در تاریخ ادیان، من جمله دوران ظهور حضرت مسیح، یکی از دلایل رد آنحضرت توسط یهودیان به وقوع نپیوستن ظاهری علامات ظهور بود؛ چنانچه، یهودیان هنوز منتظرند که آن ظهوری که در تورات ذکر شده، با همان علامات، به وقوع بپیوندد. بفرموده حضرت بهاءالله: علامات ظهور مظاهر مقدسه که در کتب سماویه نازل شده از آیات متشابهه و دارای معانی باطنیه میباشد[۱۹۸] و محققین گرامی برای کسب اطلاع در این خصوص باید به آثار دیانت بهائی رجوع نمایند. همچنین، در کتاب عیون از حضرت رضا (ع) روایت آورده که فرمود: " در اخبار ما نیز مانند قرآن محکم و متشابه هست، باید که شما متشابهات آنرا بمحکماتش بر گردانید (متشابه در اصطلاح خلاف محکم است که نتوان معنی منظور را به آسانی استخراج نمود)، و زنهار متشابهات را پیروی مکنید که گمراه میشوید"[۱۹۹].


و اگر پیروی از اکثر مردم روی زمین کنی تو را از راه خدا گمراه خواهند کرد، که اینان جز از پی گمان (هوا و هوس) نمی روند و جز اندیشه باطل و دروغ چیزی در دست ندارند.

( آیه ۱۱۶ سوره انعام)

موعود ادیان

ظهور موعود ادیان الهی، یکی از مسائلی بوده که همواره سبب امتحان پیروان ادیان آسمانی گردیده است. فی المثل، پیروان حضرت موسی، حضرت عیسی و حضرت محمد، همگی منتظرند که ظهور موعودشان با علائم خاصی اتفاق افتد و موعود آنها ترویج شریعتشان را بنماید، نه ابطال آن را! – بنابراین، بسیاری از پیروان این ادیان به ظهور دیانت بعدی ایمان نیاورده اند. باری، " اگرچه ادیان بعدی در نزد پیروان ادیان قبل گمراه محسوب می شوند و راه را به اشتباه رفته اند، لیکن پیروان ادیان بعدی در حقانیت ادیان خویش ذره ای شبهه و تردید ندارند، چرا که حقیقت چون روز روشن است". از سوی دیگر شناخت یک مربی آسمانی و فرستاده الهی ورای این احتجابات و قید و بندها و محدودیت های بشری است؛ دعوت یک پیغمبر آسمانی به سوی خداوند، استقامت ایشان بر ادعای خویش و تحمل تمام مصائب در این راه، نفوذ کلام الهی در میان مردم برای هدایت بشر و بقا و گسترش روز افزون یک دیانت ربانی، تمامی از دلائل حقانیت یک مربی آسمانی و آئین ربانی می باشد.

باری، تفکر و تعمق در کتب مقدسه آسمانی و نگاهی بر تاریخ ادیان در ایام ظهور پیامبران، روشن کننده این مطلب است، که امتحانات الهی همواره در بین خلق بوده و " سُنَّهَ اللَّهِ الَّتِی قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلُ وَلَن تَجِدَ لِسُنَّهِ اللَّهِ تَبْدِیلاً، ( سوره فتح: ۲۳) یعنی سنت الهی بر این بوده و ابدا در سنت خدا تغییری نخواهی یافت"، و امت اسلام نیز با ظهور قائم امتحان خواهند شد، همانطور که جمیع ادیان گذشته با ظهور موعود خویش مورد امتحان قرار گرفتند. چنانچه، حضرت ابی الحسن علیه السلام[۲۰۰]، در باب حتمی بودن امتحانات الهی، به آیه ۲ سوره عنکبوت استناد میفرمایند: أَحَسِبَ النَّاسُ أَن یُتْرَکُوا أَن یَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا یُفْتَنُونَ. وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَلَیَعْلَمَنَّ الْکَاذِبِینَ (آیا مردم چنین پنداشتند، که بصرف اینکه گفتند ما ایمان بخدا آوردیم رهایشان نموده و هیچ امتحانشان نکنند و ما اممی را که پیش از اینان بودند بامتحان و آزمایش در آوردیم تا خدا دروغ گویان را از راستگویان کاملا معلوم کند). همچنین، در حدیثی از امام باقر علیه السلام، در خصوص امتحان شیعه در یوم ظهور قائم، در صفحه  ۴۲۰ ترجمه جلد سیزدهم بحار الانوار علامه مجلسی، توسط مرحوم محمد حسن بن محمد ولی ارومیه رحمه الله علیه، آمده است: " لا محاله فتنه و امتحانی بعد از این واقع خواهد شد، چنان امتحانی که محرمان و اهل اسرار ما از آن امتحان درست در نمی آیند"[۲۰۱].

در کتاب برهان واضح، در باب ظهور حضرت رسول (ص) و عکس العمل قوم بعد از اعلان رسالت آن حضرت آمده است: " حضرت رسول (ص) بعد از اظهار امر رسالت، محبوبیتی که در بین قوم داشت بکلی از دست داد و مورد تنفر قوم واقع شد و بنص قرآن آنحضرت را دیوانه و شاعر و دروغگو و مفتری و ساحر میخواندند حتی خویشان و نزدیکانش با وی دشمن شدند برای آنکه بخلاف آراء و عقاید و انتظارات دیرینه آنها سخن میگفت و اعراب قریش را که قرنها بپرستش بت ها عادت کرده بودند از این عقیده منع و بپرستش خدای یکتا دعوت میفرمود. قوم یهود نیز که آمدن شریعتی اعظم از شریعت حضرت موسی ( شریعت خداوند کامل است و جان را بر میگرداند، آیه ۷ مزمور نوزدهم) و کتابی برتر از تورات را باور نداشتند ( ای خداوند، کلام تو تا ابدالاباد در آسمانها پایدار است امانت تو نسلا بعد نسلا، مزمور ۱۱۹، آیه ۹۸) و از جمله محالات می پنداشتند و چنانچه در قرآن مجید وارد است یدالله را مغلول میخواندند چون احکام قرآن را ناسخ شریعت تورات دیدند با آنحضرت عداوت ورزیدند. همچنین مسیحیان که به آمدن پیغمبری بعد از حضرت مسیح اعتقاد نداشتند ( مسیح فروغ جلالش و خاتم جوهرش بوده، رساله بعبرانیان، باب اول آیه سوم) و بر این باور بودند که کتاب و احکام انجیل ابدیست و منتظر کتابی که ناسخ انجیل باشد نبودند؛ زیرا که در انجیل مذکور است: آسمان و زمین زایل میشود لیکن سخنان من زائل نخواهد شد ( انجیل لوقا باب ۲۱ آیه ۳۳)، و منتظر موعودی بودند که قبل از ظهورش علائمی ظاهر شود و زمین وسیع تنگ گردد و ماه و خورشید نور ندهند و ستاره های آسمان بزمین سقوط کنند و قبایل روی زمین به نوحه و زاری برخیزند آنگاه موعود آنها در حالیکه سوار بر ابر است از آسمان ظاهر شود (آیه ۲۱۰ سوره بقره: آیا کافران جز این انتظار دارند که خدا با ملائکه در پرده های ابر بر آنها در آید و حکم فرا رسد؟) و فوج ملائکه در اطرافش شیپور زنند و با جلال عظیم و مجد کبیر از آسمان به زمین فرود آید و بر ممالک و سلاطین جهان سلطنت کند و احکام انجیل را رواج دهد و چون به خلاف عقیده و انتظارات دیرینه خود مشاهده کردند که شخص دیگری بنام محمد فرزند عبدالله از بطن آمنه در مکه متولد شده در صورتی که علائمی ظاهر نگشته و او از آسمان هم نیامده و اظهار میدارد که من موعود منتظر شما هستم (آیه ششم سوره صف اشاره به این مطلب است که حضرت محمد (ص) موعود مسیحیان است) و به جای انجیل قرآن را که ناسخ انجیل است آورده، بنابراین گفتند که این شخص دروغگو است و نسبت به آنحضرت عداوت ورزیدند و جمیع قبایل بر علیه حضرتش قیام کردند"[۲۰۲].

  یهودیان نیز در یوم ظهور حضرت مسیح  مورد امتحان قرار گرفتند، چرا که معتقد بودند که ظهور موعود به نص واضح تورات مشروط به علاماتی است و تا این علامات ظاهر نشود هر کس ادعای مظهریت کند کاذبست. چنانچه، در کتاب برهان واضح در این باب آمده است: "… حضرت مسیح از ظلم دشمنان به کوه و بیابان متواری و از شدت فقر غذای آن حضرت ریشه گیاهان صحرا بود با اینحال میفرمود کیست از من غنی تر و میفرمود که من موعود تورات و پادشاه یهودم و این ادعا بر خلاف عقیده و انتظار قوم بود زیرا که یهود قرنهای متمادی عقیده داشتند که شخصی از اولاد حضرت داود در دوران قدیم تولد یافته و غائب شده و در شهری بنام " بن موشه" که گرد آن شهر خندقی از ریگ روان است زنده و موجود میباشد و باید از آنجا بیرون آید و ظهور کند و بر سریر سلطنت حضرت سلیمان و داود تکیه زند و ترویج احکام تورات کند و قبل از ظهورش علائمی باید ظاهر شود که گرگ و میش و شیر و آهو و پلنگ و گوساله و ببر و بزغاله در ظاهر همه با هم صلح و سازش کنند و در یک چراگاه همچرا گردند و طفل شیرخوار دست در دهان افعی کند و باو آسیبی نرسد و از زمین بیت المقدس چشمه شیر و عسل جاری گردد و چون مشاهده کردند که بدون ظهور آن علامات بجای موعود غیبت کرده که از اولاد حضرت داود است شخص دیگری بنام عیسی از مریم متولد شده بر خلاف عقاید و انتظارات دیرینه آنها آمده و بجای ترویج تورات کتاب انجیل را که ناسخ احکام تورات است آورده و بجای حشمت سلیمانی و سلطنت داودی از دست آنان بکوه و بیابان فراری است و بنهایت فقر زندگی می کند و  در زمان سلطنت او عدالت می بایست به درجه ای می رسید که عدل و حق از عالم انسان به عالم حیوان سرایت نماید (شیر و آهو در یک چراگاه بچرند) حال ظلم و عدوان در زمان او بدرجه ای رسیده که خود او را بصلیب زنند، با اینحال میگوید من پادشاه یهودم؛ بنابراین همه گفتند دروغگوست و موعود منتظر ما نیست و علمای یهود فتوی بقتلش دادند …"[۲۰۳] انتهی.

در هر صورت، حضرت رسول (ص) امتحان امت خویش و تبعیت ایشان از حالات امم قبل را پیشا پیش اخبار فرموده اند، چنانچه در صفحه ۲۳۹ جلد سیزدهم بحار الانوار آمده است: " لتتبعن سنن من قبلکم شبرا فشبرا و ذراعا بذراع حتی لو دخلوا حجر ضب لتبعتموهم، یعنی که روش اقوام قبلیه خود را وجب به وجب ذراع به ذراع متابعت خواهید کرد حتی اگر در سوراخ ضب (حیوان کوچکی است شبیه موش) وارد شدند حتما شما هم وارد خواهید شد". همچنین در صفحه ۸۷۴ کتاب مهدی موعود آمده است: در قرب الاسناد است که بسند مزبور بزنطی گفت از حضرت رضا (ص) که از قول امام محمد باقر (ع) فرمود: بخدا قسم آنچه در این امت است، درست در امتهای پیشین هم بوده است، از اینرو می باید در میان شما آن باشد که در میان پیشینیان وجود داشته است بطوریکه اگر بطرز خاصی زندگی می کردید بر خلاف روش مردم پیشین بوده اید.

 باری، تفحص و تعمق در احادیث اسلامی روشنگر این مطلب است که ظهور قائم نیز مطابق انتظار مسلمین و معتقداتشان نخواهد بود و امتحان مسلمین در یوم ظهور قائم از امور حتمیه خواهد بود. چنانچه، مجلسی در باب تمحیص در کتاب بحارالانوار از حضرت رضا علیه التحیه و الثناء روایت نموده است که آن حضرت ببزنطی فرمود: امر ظهور قائم چنان نمیشود که مردم می خواهند هر آینه آن امرالله است و قضای او. و مجلسی در باب تمحیص از مجلد غیبت از کتاب بحارالانوار به استناد از حسن بن علی علیهما السلم روایت نموده لا یکون الامر الذی تنتظرون حتی یبرا بعضکم بعضا و حتی یسمی بعضکم فی وجوه بعض و حتی یلعن بعضکم بعضا و حتی یسمی بعضکم بعضا کذابین، (نخواهد بود امری که شما منتظر آن هستید تا آنوقت که بعضی از شما از بعض دیگر تبری جویند و بعضی در روی بعضی آب دهان اندازند و بعضی بعضی را لعن کنند و بعضی از شما بعضی را دروغگو نامند). و همچنین مجلسی در باب سیرت و اخلاق قائم از کتاب بحار از مفضل روایت می فرماید که به حضرت ابی عبد الله گفتم که: امیدوارم که امر قائم بسهولت غالب شود، پس گفت نخواهد شد تا اینکه عرق و خون را مسح کنید و هم فرمود اهل حق لازال تا بوده اند در شدت و سختی بوده اند. و در همین باب مجلسی از بشیر نبال روایت مینماید که به ابی جعفر علیه السلام گفتم: که مردم می گویند که چون قائم قیام فرماید امور به سلامت برای او مستقیم میشود و بقدر آلت حجامتی خون ریخته نخواهد شد، فرمود نه قسم بدان کس که نفس من در ید قدرت اوست اگر امر بسلامت برای کسی استقامت می یافت هر آینه برای رسول خدا یافته بود هنگامی که دندان های آن حضرت خون آلود و در صورتش شکسته شد، حاشا که قائم ظاهر شود تا ما و شما عرق و خون را از جبین خود مسح ننمائیم پس دست بر جبین خود کشید.

همچنین، احادیثی موجود می باشد که صراحتا بیانگر اختلاف نظر مسلمین با قائم موعود در هنگام ظهور آنحضرت می باشد. مجلسی در مجلد غیبت بحار از کتاب کافی حدیثی را نقل فرموده که در صفحه ۶۰۹ از ترجمه جلد سیزدهم بحار الانوار توسط مرحوم حسن بن محمد ولی ارومیه رحمه الله نیز آمده است: " عن ابی عبدالله علیه السلم انه قال کأنی بالقائم علیه السلم علی منبر علیه قباء فیخرج من وریان قبائه کتابا مختوما بخاتم ذهب فیفکه فیقرأه علی الناس فیجفلون عنه اجفال الغنم فلم یبق الا النقباء فیتکلم بکلام فلا یجدون ملجأ حتی یرجعوا الیه و انی لأعرف الکلام الذی یتکلم به یعنی حضرت ابی عبدالله فرمود کانه می بینم قائم را که بر منبری است و قبائی در بر دارد پس از جیب قبایش کتابی مختوم به ذهب بیرون آرد و چون بگشاید و بر مردم بخواند خلق از گرد او فرار کنند و پراکنده شوند چنانکه گوسفندان پراکنده می شوند و باقی نمی ماند الا نقباء پس به کلامی تکلم فرماید که آنان نیز مضطرب گردند و ملجاء و پناهی نیابند تا آنکه ناچار به او رجوع نمایند و هر آینه آن کلام را که سبب فرار و اضطراب خلق می گردد من می دانم"[۲۰۴].

در تفسیر آیه ۱۱۰ سوره هود: وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَى الْکِتَابَ فَاخْتُلِفَ فِیهِ (ما به موسی کتاب آسمانی دادیم؛ سپس در آن اختلاف شد)، در صفحه ۲۶۴ کتاب مهدی موعود، از امام محمد باقر (ع) نقل شده که می فرمایند: " این امت نیز مانند بنی اسرائیل درباره معانی قرآن اختلاف پیدا کردند چنانچه درباره کتابی که با قائم ما است و برای آنها می آورد نیز اختلاف نظر خواهند داشت بطوریکه بسیاری از مردم آنرا انکار می کنند و قائم هم گردن آنها را میزند". و از این احادیث معلوم می شود، همانطور که قرآن شریف باعث امتحان و نهایتاً اختلاف دینداران شد، کتابی که قائم بهمراه میآورد، نیز، باعث اختلاف بین دینداران خواهد شد؛ بعبارتی، " کتابی که قائم بر خلق می خواند و سبب فرار و پراکندگی ایشان می گردد همان تغییر حدود و احکام دینیه است که قبول آن بر خلق مشکل تر از هر چیز است"[۲۰۵].

{ در قرآن کریم مذکور است که پیروان ادیان پس از ظهور پیامبران و نزول کتاب و بینات و علم، با هم اختلاف پیدا میکنند؛ چنانچه، در آیه ۲۱۳ سوره  بقره میفرماید: "… فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرینَ وَ مُنْذِرینَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ فیمَا اخْتَلَفُوا فیهِ وَ مَا اخْتَلَفَ فیهِ إِلاَّ الَّذینَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیِّناتُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ فَهَدَى اللَّهُ الَّذینَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فیهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَ اللَّهُ یَهْدی مَنْ یَشاءُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیم‏، یعنی خداوند، پیامبران را برانگیخت؛ تا مردم را بشارت و بیم دهند و کتاب آسمانى، که به سوى حق دعوت مى‏کرد، با آنها نازل نمود؛ تا در میان مردم، در آنچه اختلاف داشتند، داورى کند. و در کتاب حق اختلاف و شبهه نیفکندند مگر همان گروه که بر آنان کتاب آسمانی آمد، برای تعدی به حقوق دیگران. پس خداوند به لطف خود اهل ایمان را از آن ظلمت شبهات و اختلافات به نور حق هدایت فرمود، و خدا هر که را خواهد به راه راست هدایت کند". همچنین، در آیه ۴ سوره بینه میفرماید: " وَ ما تَفَرَّقَ الَّذینَ أُوتُوا الْکِتابَ إِلاَّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیِّنَه، یعنی اهل کتاب اختلاف نکردند مگر بعد از آنکه دلیل روشن براى آنان آمد!". و در آیه ۱۹ سوره آل عمران آمده است: " وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذینَ أُوتُوا الْکِتابَ إِلاَّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْیاً بَیْنَهُم‏ …، یعنی و کسانى که کتاب آسمانى به آنان داده شد، اختلافى(در آن) ایجاد نکردند، مگر بعد از آگاهى و علم، آن هم به خاطر ظلم و ستم در میان خود …". و در آیه ۱۴ سوره شورى آمده است: وَ ما تَفَرَّقُوا إِلاَّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ وَ لَوْ لا کَلِمَهٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ وَ إِنَّ الَّذینَ أُورِثُوا الْکِتابَ مِنْ بَعْدِهِمْ لَفی‏ شَکٍّ مِنْهُ مُریب، یعنی آنان پراکنده نشدند مگر بعد از آنکه علم و آگاهى به سراغشان آمد؛ و این تفرقه جویى بخاطر انحراف از حق بود؛ و اگر فرمانى از سوى پروردگارت صادر نشده بود که تا سرآمد معیّنى باشند، در میان آنها داورى مى‏شد؛ و کسانى که بعد از آنها وارثان کتاب شدند نسبت به آن در شک و تردیدند، شکى همراه با بدبینى! و در آیه ۴ سوره انعام میفرماید: وَ ما تَأْتیهِمْ مِنْ آیَهٍ مِنْ آیاتِ رَبِّهِمْ إِلاَّ کانُوا عَنْها مُعْرِضین‏، یعنی هیچ نشانه و آیه‏اى از آیات پروردگارشان براى آنان نمى‏آید، مگر اینکه از آن رویگردان مى‏شوند. و در آیه ۲۳ سوره آل عمران میفرماید: أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذینَ أُوتُوا نَصیباً مِنَ الْکِتابِ یُدْعَوْنَ إِلى‏ کِتابِ اللَّهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ یَتَوَلَّى فَریقٌ مِنْهُمْ وَ هُمْ مُعْرِضُونَ، یعنی آیا ندیدى کسانى را که بهره‏اى از کتاب(آسمانى) داشتند، به سوى کتاب الهى دعوت شدند تا در میان آنها داورى کند، سپس گروهى از آنان، روى مى‏گردانند، در حالى که(از قبول حق) اعراض دارند؟ و در آیه ۱۷۶ سوره بقره میفرماید: " ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ نَزَّلَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ الَّذینَ اخْتَلَفُوا فِی الْکِتابِ لَفی‏ شِقاقٍ بَعیدٍ، یعنی اینها، به خاطر آن است که خداوند، کتاب را به حق، نازل کرده؛ و آنها که در آن اختلاف مى‏کنند، در شکاف عمیقى قرار دارند".

بنابراین، نزول آیات و بینات همواره سبب اختلاف می شود؛ معمولاً، گروهی آنرا قبول کنند و جمع کثیری از پیروان ادیان قبل از پیامبر جدید رویگردان می شوند؛ دلیل این رویگردانی و اعتراض از پیامبران که در تمامی دوران صورت گرفته، به سبب تعلق متدینین به دین خاص خود و پیامبر و کتاب آسمانی خویش می باشد: " وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسَى الْکِتابَ وَ قَفَّیْنا مِنْ بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ وَ آتَیْنا عیسَى ابْنَ مَرْیَمَ الْبَیِّناتِ وَ أَیَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ أَ فَکُلَّما جاءَکُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوى‏ أَنْفُسُکُمُ اسْتَکْبَرْتُمْ فَفَریقاً کَذَّبْتُمْ وَ فَریقاً تَقْتُلُونَ (بقره/۸۷)، یعنی  ما به موسى کتاب(تورات) دادیم؛ و بعد از او، پیامبرانى پشت سر هم فرستادیم؛ و به عیسى بن مریم دلایل روشن ( بینات) دادیم؛ و او را به وسیله روح القدس تأیید کردیم. آیا چنین نیست که هر زمان، پیامبرى چیزى بر خلاف هواى نفس شما آورد، در برابر او تکبر کردید؛ پس عده‏اى را تکذیب کرده، و جمعى را به قتل رساندید؟!". و در آیه ۹۱ سوره بقره میفرماید:  وَ إِذا قیلَ لَهُمْ آمِنُوا بِما أَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا نُؤْمِنُ بِما أُنْزِلَ عَلَیْنا وَ یَکْفُرُونَ بِما وَراءَهُ وَ هُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقاً لِما مَعَهُمْ قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنْبِیاءَ اللَّهِ مِنْ قَبْلُ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ، یعنی و هنگامى که به آنها گفته شود: «به آنچه خداوند نازل فرموده، ایمان بیاورید!»مى‏گویند: «ما به چیزى ایمان مى‏آوریم که بر خود ما نازل شده است.» و به غیر آن، کافر مى‏شوند؛ در حالى که حق است؛ و آیاتى را که بر آنها نازل شده، تصدیق مى‏کند. بگو: «اگرایمان دارید، پس چرا پیامبران خدا را پیش از این، به قتل مى‏رساندید؟!»

بنابراین، همانطور که امت های قبل هنگام نزول کتاب آسمانی و بینات الهی اختلاف مینمودند عده ای می پذیرفتند و عده ای اعتراض می نمودند، در اینجا نیز، هشدارمشابهی به این امت داده شده است که مبادا مانند امم قبل که در وقت نزول پیامبر با کتاب و بینات متفرق شدند شما هم مثل آنان متفرق شوید و در رد و قبول آن به اختلاف افتید: " وَلاَ تَکُونُواْ کَالَّذِینَ تَفَرَّقُواْ وَاخْتَلَفُواْ مِن بَعْدِ مَا جَاءهُمُ الْبَیِّنَاتُ وَأُوْلَـئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ ( آل عمران، ۱۰۵)، یعنی و شما مسلمانان مانند مللی نباشید که پس از آنکه آیات روشن برای (هدایت) آنها آمد راه تفرقه و اختلاف پیمودند که البته برای آنها عذاب بزرگ خواهد بود". بنابراین، حدیث فوق که اظهار میدارد: کتاب قائم موجب اختلاف بین امت رسول اکرم (ص) میشود، تلویحاً، اشاره به این مطلب دارد که قائم شارع دیانتی جدید بوده و از مرسلین می باشد و کتابی جدید می آورد؛ و متعاقباً، سنت همیشگی اختلاف در میان این امت نیز رخ میدهد!}

و همچنین، در تفسیر آیه ۱۵ سوره قلم: إِذَا تُتْلَى عَلَیْهِ آیَاتُنَا قَالَ أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ (هنگامیکه آیات ما بر او خوانده می شود می گویند اینها افسانه های خرافی پیشینیان است)، در صفحه ۲۶۳ کتاب مهدی موعود، از کنز الفوائد از امام ششم، حضرت صادق (ع)، نقل شده که می فرمایند: بی دینان چون خبر ظهور قائم آل محمد را بشنوند آن را افسانه می پندارند و هنگامیکه او را ببینند می گویند: ما تو را نمی شناسیم و تو از فرزندان فاطمه زهرا علیهما السلام نیستی همچنان که مشرکین اینگونه سخنانی به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می گفتند.

در کتاب اربعین محدث بحرینی نقل شده که حضرت ابو عبدالله صادق بن محمد (ع) میفرماید: یظهر من بنی هاشم صبی ذو احکام جدیده فیدعو الناس و لم یجبه احد و اکثر اعدائه العلماء فاذا حکم بشیی لم یطیعوه و یقولون هذا خلاف ما عندنا من ائمه الدین، یعنی ظاهر می شود پیشوا و رئیسی از بنی هاشم ( اولاد رسول ص ) که دارای احکام جدید و تازه است و کسی دعوت او را اجابت نمی کند و اکثر دشمنانش از علما خواهند بود و چون حکم به چیزی بدهد می گویند این خلاف آنست که در پیش ما از ائمه دین است [۲۰۶].

در کتاب الیواقیت والجواهر سید عبدالوهاب شعرانی حدیث ذیل مندرجست: یخالف (مهدی) فی غالب احکامه مذاهب العلماء فینقبضون منه لظنهم ان الله ما بقی من یحدث من بعد ائمتهم مجتهدا، یعنی حضرت مهدی احکامش بر خلاف آراء و فتوای علما میباشد، پس آنها از وی عصبانی و غضبناک میگردند، چون آنها گمان نمیکنند که خداوند دیگر بعد از پیشوایان دینیشان در مورد تغییر احکام هیچ صاحب اجتهاد و رای مخصوصی را بفرستند[۲۰۷]. انتهی

شیخ احمد احسائی در کتاب عصمه الرجعه در حدیثی در خصوص قائم موعود بیان زیر را از امام صادق (ع) آورده است: و لهذا ورد ان اکثرما یرد علیه المتفقهون لانه یحکم بالحق الذی اراه الله ایاه عن علم لا بشهاده شهود … مضمون بفارسی، بیشتر اشخاصی که با (قائم) مخالفت میکنند فقها می باشند، زیرا او به حق حکم میکند  و به آنچه خداوند به او می نمایاند امر می فرماید و احتیاجی به شهادت شهود ندارد[۲۰۸]. 

و در صفحه ۱۸ کتاب پیرامون ظهور حضرت امام مهدی آمده است: " علما گناهکار با او می جنگند پس به او می گویند: بر گرد، تو امام مهدی غایب نیستی"[۲۰۹].

و در فصوص الحکم، در خصوص اعتقاد ابن عربی راجع به حضرت مهدی آمده است: " آنگاه که او (مهدی) ظهور کند فقها کمر بقتلش می بندند و اگر شمشیر به دست مهدی نباشد به فتوای فقها کشته می شود"[۲۱۰].

همچنین، در احادیث مرویه یاران قائم را بعدد شهدای غزوه بدر کبری، ۳۱۳ نفر، که در راه او بشهادت می رسند روایت شده است که این نشان دهنده قلت اصحاب آن حضرت می باشد، چرا که ظهور آن حضرت مخالف انتظارات مسلمین می باشد، چنانچه در تفسیر آیه هشتم سوره هود: وَلَئِنْ أَخَّرْنَا عَنْهُمُ الْعَذَابَ إِلَى أُمَّهٍ مَّعْدُودَهٍ، از حضرت باقر و حضرت صادق (ع) روایت شده که فرمودند: امت معدوده، یعنى اصحاب حضرت مهدى عجل الله فرجه در آخر الزمان که سیصد و سیزده نفرند به تعداد سلحشوران جنگ بدر [۲۱۱].

در صفحه ۱۰۷۶ کتاب مهدی موعود آمده است: در غیبت نعمانی هم از بطائنی از آنحضرت این روایت را ذکر کرده و می گوید: در غیر این روایت حضرت فرمود: یکی از بزرگترین گرفتاری این است که صاحب الامر بصورت جوانی بسوی مردم بر می گردد. در حالیکه مردم خیال می کنند او پیرمردی سالخورده است.

همچنین، در صفحه ۶۱۶ ترجمه جلد سیزدهم بحار الانوار توسط مرحوم حسن بن محمد ولی ارومیه رحمه الله علیه از فضیل ابن یسار روایت نموده از امام صادق (ع) که " چون قائم قیام میکند در مقابلش از جهال کسانی میایستند و مخاصمه میکنند که در جهالت و نادانی سخت تر و شدید تر میباشند از جهال ایام جاهلیت که در مقام رسول خدا (ص) ایستادند و با وی مخاصمه کردند، عرض کردم این چگونه میباشد فرمود رسول خدا بخلایق مبعوث گردید در حالتی که ایشان ببتهائی که از سنگ و چوب و تخته ساخته شده بودند عبادت می کردند و قائم (ع) ما در وقتیکه قیام مینماید بخلایق مبعوث میشود در حالتیکه همه ایشان کتاب خدا را بعقاید باطله خود تاویل میکنند و بعقاید خود بآیات آن حجت و دلیل می آورند بعد از آن فرمود آگاه شوید بخدا سوگند یاد می کنم هر آینه عدالت آنحضرت بایشان میرسد در حالتی که در توی خانه ها هستند چنانچه سرما و گرما داخل خانه میگردد"[۲۱۲].

جناب ابوالفضل گلپایگانی، درتوضیح حتمی بودن امتحانات الهی می فرمایند: " و هم معلوم است که اگر ظهور موعود بر وفق مأمول  و معتقدات قوم وقوع یافتی هرگز این حوادث واقع نشدی و باب امتحان و افتتان که سنت حتمیه الهیه است مسدود ماندی نه کسی از کسی تبری جستی و نه نفسی نفسی را واجب القتل خواندی…و حال آنکه آیات صریحه قرآنیه و احادیث کثیره اسلامیه و انذارات بلیغه بیانیه کل را اعلام فرموده بود که هرگز ظهور موعود بر وفق مامول قومی نشود و همواره ظهور حق خارق اوهام و عقاید ملل قبل باشد چنانکه فرموده است: أَفَکُلَّمَا جَاءکُمْ رَسُولٌ بِمَا لاَ تَهْوَى أَنفُسُکُمُ اسْتَکْبَرْتُمْ فَفَرِیقاً کَذَّبْتُمْ وَفَرِیقاً تَقْتُلُونَ، یعنی هر زمان رسولی برای شما فرستاده شد، بر خلاف نفس و هوای شما، استکبار کردید و بعضی را تکذیب نمودید و گروهی را کشتید (آیه ۸۷ سوره بقره)"[۲۱۳].

 


در باب قائمیت فرزند امام حسن عسکری (ع)

برخی از شیعیان معتقدند که موعود اسلام، قائم آل محمد، فرزند امام حسن عسکری (ع) است که در ۵ – ۶ سالگی در سرداب خانه سامره غیبت نموده است. لازم بذکر است که " این فرزند ابدا در مرآی و منظر عمومی قرار نگرفته و جامعه او را به چشم ندیده است"[۲۱۴] و حتی درباره وجود چنین فرزندی تا مدتها چیزی نمی دانسته اند. ارتباط با امام دوازدهم در طول مدت غیبت صغری، ۷۰ سال، توسط چهار نفر، نواب اربعه، که نمایندگان خاص امام غائب بودند صورت گرفت که تنها خودشان موید رابطه شان با امام غائب بوده اند، و در طول این ۷۰ سال، " مراسلات شیعیان و وجوهات و نذورات آنان را برای مقام مقدس امامت دریافت می کردند"[۲۱۵]. همچنین، تمامی روایات نقل شده در مورد امام غائب از اشخاصی است که هیچ کدام معصوم نبوده و جائزالخطا می باشند. در این مقام، این مطلب را از جهات مختلف مورد بررسی قرار می دهیم.

۱) روایات نقل شده در خصوص تولد قائم

در ابتدا باید گفت که راوی تمامی حکایات نقل شده در خصوص تولد قائم، حلیمه یا حکیمه خاتون، که دختر امام محمد تقی و خواهر امام علی نقی و عمه امام حسن عسکری معرفی شده است، اسمش در تواریخ قدیمه نیست، فی المثل " در ارشاد مفید و برخی از منابع علم انساب چنین دختری برای امام جواد (ع) ذکر نشده است "[۲۱۶] و همچنین، " صاحب کتاب جنات الخلود که از کتب معتبره شیعه است اسم او را ذکر نکرده و در شرح حال امام جواد (ع) میگوید که آنحضرت دو دختر داشتند یکی بنام فاطمه و دیگری بنام امامه، و ذکری از حلیمه یا حکیمه خاتون نیست"[۲۱۷] و نام ایشان ناگهان در زمان امام حسن عسکری می آید که داستان تولد قائم را بنحوی عجیب نقل می کند، که اختلاف روایات در مورد تولد قائم بسیار زیاد و متناقض می باشد. فی المثل، اختلاف اقوال و اخبار درباره اسم مادر قائم با استناد به بحار الانوار مجلسی می توان از نامهای نرجس، صیقل، صقیل، زینب، ملیکه، ریحانه، سوسن نام برد. اختلاف تاریخ تولد امام دوازدهم به روایات زیر نقل گردیده است: " اول رمضان ۲۵۴ (کمال الدین: ۴۷۳ و ۴۷۴)، ۱۵ شعبان ۲۵۴ (مسار الشیعه: ۶۱)، ۸ شعبان ۲۵۵(تاریخ قم: ۲۰۴/ دستور المنجمین: ۳۵۴ پ)، ۱۵ شعبان ۲۵۵ (کافی: ۱/۵۱۴/ کمال الدین: ۴۳۰ و غیبت شیخ:۱۴۱)، ۸ شعبان ۲۵۶ (کمال الدین: ۴۳۲/ غیبت شیخ: ۲۴۱ – ۲۴۲)، ۸ شعبان ۲۵۷ (دلائل الامامه: ۲۷۰ – ۲۷۱ و ۲۷۲/ هدایه خصیبی: ۳۳۴، ۳۵۵ و ۳۷۸)، ۱۵ شعبان ۲۵۷ (دلائل الامامه: ۲۷۱)، ۱۹ ربیع الاول ۲۵۸( وفیات الاعیان ۴: ۱۷۶)، ۲۳ رمضان ۲۵۸ (مطالب السئول:۸۹ / کشف الغمه ۳: ۲۲۷) و سال ۲۵۹ بدون تعیین روز و ماه (مصحح تاریخ الائمه ابن ابی الثلج: ۸۸) و …"[۲۱۸] انتهی ( مگر ذکر تاریخ دقیق تولد ایشان، حتی بگوییم بعد از غیبتشان، خطری برای امام غایب بوجود می آورد که هیچ وقت این مسئله روشن نشد؟ حتی نوابان اربعه نیز که با امام در تماس بودند چنین نکردند!).

روایت حکیمه خانم درخصوص تولد فرزند امام حسن عسکری هم بسیار ضد و نقیض است. فی المثل، در صفحه ۳ ترجمه بحارالانوار مجلسی حکیمه خاتون روایت می کند: در وقت تولد فرزند نرجس (قائم موعود)، من با نرجس بخواب رفتیم و نفهمیدم چطور طفل به دنیا آمد، در صورتیکه در صفحه ۴ حکیمه خاتون می گوید، چون طفل از شکم مادر بیرون آمد بزمین افتاد و سجده کرد. در صفحه ۷ از قول حکیمه خاتون آمده: شنیدم طفل در شکم مادرش اتی امرالله را تلاوت می کرد من ترسیدم امام حسن عسکری فرمود که از کار خدا تعجب مکن … و در صفحه ۱۲ می گوید: که ابدا آثار حمل در نرجس مشاهده نکردم و شک کردم تا آنکه امام فرمود همه ما همینطور هستیم که تا حین تولد آثار حمل در مادر ما مشاهده نمی شود (اگر این حالات برای همه ائمه اتفاق می افتد، چطور عمه ایشان دچار شک و شبهه شده و تا حالا این موضوع را ندیده بودند و یا هیچ اطلاعی نداشتند، کسی که دختر یک امام، خواهر یک امام، و عمه یک امام باشد، نمی داند که آثار حمل در مادر امام ظاهر نمی شود!) و در جای دیگر میگوید نزد نرجس رفتم و او را تجسس کردم و آثار حمل در وی ندیدم و تعجب کردم و امام حسن عسکری فرمودند ما جماعت اوصیا آثار حمل نداریم و از ران راست مادر خود خارج می شویم (در صورتیکه، در جلد ۲ اصول کافی، علامه کلینی در باب کیفیت ولادت ائمه علیهم السلام صفحه ۲۲۵ به بعد روایات زیادی آورده است که امام در شکم مادرش میشنود، و یا چون امام از شکم مادرش فرود می آید و …).

همچنین، در همین روایات حکیمه خاتون بیان میکند که بعد از چهل روز از تولد طفل به منزل امام حسن عسکری رفتم و آن طفل را دو ساله دیدم و تعجب کردم. امام فرمود: ای عمه تعجب مکن، ما اوصیا هر ماه به قدر یک سال دیگران رشد می کنیم. در صفحه ۷ درباره رشد ائمه می گوید هر ماه بقدر یک سال، در صفحه ۱۰ می گوید هر روز به قدر یک سال و در صفحه ۱۲ می گوید هر روز به قدر یک جمعه (هفته) و هر جمعه به قدر یک سال .

به هر حال، این تناقض های بیشمار که چند نمونه از آن ذکر شد، مسائلی است که نمی توان نادیده گرفت و این اختلافات، نشانه تزلزل اصل مطلب می باشد.

۲) اتفاقاتی که بعد از رحلت امام حسن عسکری (ع) در میان شیعیان رخ داد

در این مقام، نگاهی می اندازیم به اتفاقاتی که بعد از رحلت امام حسن عسکری در میان شیعیان رخ داد؛ چنانچه، در صفحه ۱۰۷ از کتاب خاندان نوبختی، تألیف دانشمند فقید، عباس اقبال آشتیانی، آمده است: " امام یازدهم حضرت امام ابو محمد حسن بن علی عسکری بروایت شیعه در روز جمعه هشتم ربیع الاول سال ۲۶۰ بعد از پنج سال و هشت ماه و پنج روز امامت در سّر من رأی وفات یافت در حالیکه ظاهرا از آن حضرت فرزندی در مشهد و مرآی عامه باقی نبود و خلیفه عصر یعنی المعتمد علی الله (۲۵۶- ۲۷۹) بهمین جهت امر داد خانه امام و حجرات آنرا تفتیش کردند و جمیع آنها را مهر نمودند و عمال او در پی یافتن فرزند آن حضرت کوشیدند و زنان قابله را بتحقیق حال کنیزکان امام یازدهم گماشتند و چون یکی از ایشان اظهار داشت که کنیزکی از آن امام حامله است او را در اطاقی مخصوص منزل دادند و خادمی را با کسان او و چند زن بر او موکل کردند … خلیفه و یاران او در یافتن فرزند امام یازدهم جهد بسیار بکار بردند و چون به نتیجه ای نرسیدند و کنیزکی که در حق او توهم حمل رفته بود پس از دو سال تحت نظر ماندن فرزندی نیاورد رأی خلیفه بر تقسیم میراث حضرت امام حسن عسکری قرار گرفت"[۲۱۹].

همچنین، "مادر امام حسن عسکری (ع) (حُدَیث که با نام جدّه و امّ الحسن شناخته می شد) حتی اظهار می فرمود که ایشان در زمان رحلت آن حضرت هنوز چشم به جهان نگشوده و در بطن مادر بوده اند (دستور المنجمین: ۳۴۵ پ. منابع دیگر این اظهار را به یکی از کنیزان حضرت عسکری (ع) نسبت داده اند که ادعا کرد خود (کمال الدین: ۴۷۴و ۴۷۶) یا کنیز دیگر (کافی ۵۰۵:۱/ کمال الدین ۴۳) حامله است). همچنین در وصیت نامه ای که از حضرت عسکری (ع) به جای مانده بود ایشان تنها از مادر خود نام برده است (الفصول العشره: ۳۴۸ و ۳۵۷/ غیبت شیخ: ۷۵ و ۱۳۸)"[۲۲۰].

باری، پس از رحلت امام یازدهم، شک و تحیری فراگیر و عمومی در میان شیعیان رخ داد، و " شیعه بشعب بسیار تقسیم شد و چهارده فرقه از آن میان برخاست که جمعی منکر فرزند داشتن امام یازدهم و گروهی در این باب متردّد و طایفه ای معتقد ختم امامت و جماعتی مدعی غیبت امام یازدهم و رجعت آن حضرت بودند…"[۲۲۱].

در صفحه ۱۶۲، مرحوم اقبال آشتیانی در باب تعداد فرق شیعه بعد از رحلت امام یازدهم مینویسد: "… در آن ایام هر کس باظهار مقاله ای در باب امامت میپرداخته و جماعتی را دور خود جمع میکرده است و تا مدتی نزاع بر سر جانشین امام یازدهم باقی بوده و به تدریج بر چهارده فرقه فوق، فرق دیگری نیز اضافه شده است که در جمع به بیست فرقه رسیده"، که نمونه هایی از این فرق را جهت استحضار ذکر می کنیم:

 " ۱ – طرفداران زنده بودن امام یازدهم و غیبت و رجعت آن حضرت بعنوان مهدی، ۲- معتقدین برحلت امام یازدهم و قیام آن حضرت بعد از رحلت، ۳- منکرین فرزند داشتن امام یازدهم اصلا و معتقد بحامله بودن یکی از کنیزکان آن حضرت بپسری که بادعای ایشان هر وقت آن کنیزک آن پسر را بدنیا بیاورد ولو پس از صد سال دیگر باشد بعد از امام یازدهم مقام امامت دارد، ۴- طرفداران انقطاع امامت پس از رحلت امام یازدهم بعلت معصیت مردم و غضب خداوند، ۵- مشکوکین در باب امامت معتقد برحلت امام یازدهم و خالی نماندن زمین از حجت ولی منتظر روشن شدن مسئله امامت، ۶- طرفداران پسر منتظر امام یازدهم بنام محمد ولی معتقد برحلت و رستاخیز او، ۷- کسانیکه در باب فرزند داشتن یا نداشتن امام یازدهم در شبهه بوده اند و در انتظار آنکه مسئله روشن شود فرزند داشتن امام یازدهم را فعلا پذیرفته بودند، ۸- طرفداران سیزده امام یعنی قائلین برحلت امام دوازدهم و معتقد بامامت پسری از آن حضرت، ۹- طرفداران حلاج (وی به دوازده امام بیشتر عقیده نداشته میگفته است که امام دوازدهم وفات یافته و دیگر امامی ظاهر نخواهد شد و قیام قیامت نزدیک است)…"[۲۲۲] انتهی.

باری، سؤالی که در این مقام به ذهن متبادر می شود اینکه، اگر در احادیث شیعه صراحتا بشارت به قیام امام دوازدهم به عنوان قائم موعود داده شده است، پس این هنگامه عظیم و بوجود آمدن ۲۰ فرقه در میان شیعه از بهر چه بوده است؟

۳) اعتقاد به غیبت پسر امام حسن عسکری (ع)

در ارتباط با اعتقاد به غیبت پسر امام حسن عسکری (ع) در کتاب خاندان نوبختی آمده است: " … در عصر بروز این هنگامه که از عهد معتمد خلیفه تا زمان مقتدر طول کشید و در آن مدت فرقه امامیه از هر طرف معرض آزار و تعرض قرار گرفتند … "[۲۲۳]، ابوسهل نوبختی در طول دوره ۵۱ ساله از عمر خود، بر فرقه امامیه اثنی عشریه ریاست داشته " و تقریبا هدایت این فرقه در آن ایام با او و سایر افراد خاندان نوبختی بوده است که بزرگترین دوره های بحرانی برای فرقه قطعیه اثنی عشریه محسوب می شود… پس از وفات امام یازدهم و نماندن فرزندی به ظاهر از آن حضرت … که این پیش آمد در آن دوره نه تنها مخالفین طایفه امامیه را در مخالفت جسور کرد بلکه مومنین باین مذهب را هم دچار اضطراب و حیرت عجیبی نمود و چنان اختلافی در میان ایشان بروز کرد که بچهارده فرقه منشعب شدند و هر فرقه فرقه دیگر را تکفیر و لعن کرد و نزدیک شد که بر اثر این اختلافات و سعی دشمنان امامیه، اساسی که در نتیجه سالها زحمت و محنت قوام گرفته بود در هم فرو ریزد…"[۲۲۴].

همچنین، " محمد بن ابراهیم نعمانی در کتاب غیبت خود ( غیبت نعمانی: ۲۱، ۱۵۷، ۱۶۰، ۱۶۵، ۱۷۰، ۱۷۲، ۱۸۶) مینویسد که اکثریت مطلق شیعیان در عراق (در واقع تمام جامعه شیعه با چند استثنای معدود) همه یک سر در شک و تزلزل شدید بودند و هر یک بنحوی وجود امام غایب را انکار می کردند. در مناطق شرقی تر بلاد شیعه نیز وضع بهتر از این نبود چه که چند سال بعد از این، شیخ صدوق جامعه شیعه در خراسان و حتی علمای مورد احترام آنان را در شک و تحیر عمیق یافت (کمال الدین: ۲-۳)"[۲۲۵]. باری، دقیقا در یک چنین وضعیتی بود که اعتقاد به غیبت امام دوازدهم در بین شیعیان اساس گرفت و منتشر شد و جزو معتقدات قطعیه شیعه اثنی عشری گردید، چنانچه " پس از رحلت حضرت عسکری (ع)، آن عده از شیعیان که وجود و امامت فرزند ایشان را پذیرفتند مستمرّی و حقوق خود را طبق معمول دریافت می کردند و آن عده که منکر چنین عقیده ای شدند، مستمرّیشان قطع شد (کافی: ۱: ۴۷۹، ۵۰۱-۵۰۳، ۵۰۹، ۵۱۶، ۵۱۸)"[۲۲۶].

قابل توجه است که مرحوم اقبال آشتیانی در صفحه ۱۱۰ همان کتاب مینویسد: " ابن الندیم در الفهرست در باب غیبت ابوسهل رأی خاصی که هیچکس نیز قبل از او باظهار آن نپرداخته بوده نسبت می دهد و آن اینکه، ابوسهل می گفته است که من به امامت فرزند امام یازدهم یعنی حضرت قائم معتقدم ولی می گویم که امام دوازدهم در حال غیبت رحلت یافته و فرزند او در حال غیبت جانشین او گردیده و این ترتیب یعنی انتقال امامت از پدر بفرزند در غیبت دوام خواهد داشت تا آنکه مشیت الهی باظهار امام غایب قرار بگیرد…؛ سپس استاد اقبال آشتیانی ادامه میدهد: ابو سهل که از شهادت دهندگان بولادت و رویت و غیبت امام دوازدهم و از تصویب کنندگان مقام نیابت و وکالت شیخ ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی بوده، از بزرگترین کسانی است که مسئله غیبت را موافق عقیده امامیه دفاع و تقریر و در کتب خود مدون کرده و بعد از او علمای دیگر این فرقه در این طریق هم از او پیروی نموده اند و اگر هم چنان عقیده ای را که ابن الندیم باو نسبت میدهد در اول کار اظهار نموده بوده، باقرب احتمالات بعدها بتصحیح آن پرداخته و رأیی را که جمهور امامیه پذیرفته اند بیان و دفاع کرده است".

حال آیا پیدایش عقیده نسبت به غیبت امام دوازدهم، که با توجه به قرائن روشن و معلومی  بصورت روایات و احادیث پدیدار شده، صرفا جهت حفظ و نگهداری ضعفای ناس در آن زمان نبوده که بعدا آن شواهد معلوم و روشن از بین رفته و به صورت یک اعتقاد در آمده است؟ چنانچه، در صفحه ۹۸ کتاب تاریخ عمومی حدیث، نوشته دکتر مجید معارف، آمده است: " از مهمترین انگیزه های جعل حدیث از همان آغاز، نصرت مذاهب بوسیله طرفداران هر کدام از فرقه ها بوده است"[۲۲۷].

در توجیه این نوع نگرش، در شرح حدیثی از علی بن یقطی در صفحه ۱۹۲ جلد دوم اصول کافی آمده است: " اگر بما گویند: این امر (ظهور دولت حق) تا دویست سال دیگر واقع نمیشود، دلها سخت شود و بیشتر مردم از اسلام برگردند، ولی می گویند: چقدر زود می آید، چقدر بشتاب میآید، برای اینکه دلها گرم شود و گشایش نزدیک گردد"؛ و سپس در صفحه ۱۹۳ همان ماخذ آمده است: " و اما آنچه علی بن یقطین بپدرش گفت مطلبی است صحیح و متین که مضمون آن را هم مرحوم صدوق در علل الشرایع خود از حدیثی نقل میکند و توضیحش اینست که: موضوع امید و آرمان در اخبار و روایات و هم در علم روانشناسی امروز از موثرترین موجبات پیشرفت و ترقی انسان بشمار آمده است، و بر عکس یأس و نومیدی از بزرگترین بلاها و موجبات سقوط و انحطاط معرفی شده است تا آنجه که یأس از رحمت خدا در ردیف گناهان کبیره قرار گرفته است. امر ظهور و فرج امام زمان علیه السلام و پیشرفت دولت حق و عزت مومنین امریست قطعی و مسلم و ضروری نزد شیعه ، ولی مصلحت و واقع بینی خدای تعالی چنین اقتضا کرده است که به آن سرعتیکه اصحاب ائمه علیه السلام انتظارش را داشتند واقع نشود ، بلکه برای مدت مدید و نامعلومی بطول انجامد ، تا مومنین راسخ از منافقین ظاهری مشخص گردند و نیز همه شیعیان با آرزو وامیدیکه نسبت به ظهور آنحضرت دارند، چون وقتش را نمی دانند و احتمال میدهند در زندگی آنها آنحضرت ظهور فرماید، از اینجهت با روحی زنده و با نشاط وظایف دینی و اجتماعی خود را انجام میدهند … اگر بآنها بگویند، ظهور دولت حق تا دویست یا سیصد یا هزارو بیشتر بطول میانجامد که در آنصورت ملال و افسردگی همه را فرا گیرد و بلکه از آن جهت که انسان طبعا به آرزو و امید راغب تر و شایق تر است ، دینیکه او را ملول و افسرده کند ، رها می کند و در پی کسی میرود که به او وعده های زود و خوش ظاهر دهد ، اگر چه پوشالی و تو خالی باشد"[۲۲۸].

۴) از دلایل غیبت و ریشه تاریخی آن

دلایل متناقضی با علت غیبت امام (خوف از اعداء و ترس از دشمنان) که در بین شیعیان منتشر شده بود، در روایات تاریخی دیده می شود، که در خور تأمل و تعمق میباشد: " اکنون دیگر همه معتقد بودند که اگر امام غایب فی الواقع (چنان که سفیر اول، جناب عثمان بن سعید، در اولین روزهای غیبت گفته بود) به خاطر خوف جانی به غیبت رفته بود و حقیقتا اگر ۳۱۳ نفر هوا دار شمشیر زن – چنان که در روایتی گفته شده (کمال الدین: ۳۷۸، شیخ مفید نیز رساله ای در پشتیبانی از این نظریه نوشته که با عنوان "الرساله الثالثه فی الغیبه" به چاپ رسیده) – می یافت قیام می فرمود دیگر موقع خروج و ظهور ایشان بود چه همه شرط موجود بود و هم مانع مفقود …"[۲۲۹]، " چنانچه، در پایان قرن سوم، ائمه زیدیه در یمن و شمال ایران فرمانروایی های مستقل خود را بنیاد نهاده بودند. در نیمه اول قرن چهارم با به قدرت رسیدن سلسله طرفدار شیعه آل بویه در ایران و استیلای آنان بر بغداد و خلافت عباسی و به قدرت رسیدن آل حودان در شام، وضع سیاسی در همه جا به طور بی نظیری به نفع شیعه تغییر کرد و رجال شیعه چنان در همه مناصب و مقامات حکومت جا گرفته و نفوذ اجتماعی این مذهب در چنان حد بالا رفته بود که مورخان غربی امروز آن قرن را "قرن شیعه" می خوانند"[۲۳۰]. در هر صورت، امام غایب حتی در چنین شرایط خاصی که برای شیعیان وجود داشت در هیچ مجمعی از شیعیان حاظر نشد تا مردم را از تفرق و تشتت عقیده نجات دهد و حکمت غیبت خود را ذکر فرماید و بعد به غیبت خود ادامه دهد!

اما مطلب دیگری که در خور تحقیق میباشد اعتقاد تاریخی به وجود غیبت می باشد (که این خود می تواند مبحثی در باب علم روانشناسی باشد که چرا در تاریخ ادیان، زمانی که پیروان یک آئین دچار یأس و نومیدی می شوند به چنین عقیده ای متمسک میشوند، چنانچه اعتقاد به غیبت در یهودیان، مسیحیان و ادیان دیگر نیز وجود دارد). باری، " بنا بر روایات تاریخی پس از وفات حضرت رسول اکرم (ص)، شنیده شد که صحابه ایشان اظهار کرد که، حضرت محمد (ص) وفات نفرموده و تنها از نظر ها غائب شده است تا بعدا مراجعت نماید و " دست و پای کسانی را که بدو نسبت وفات دهند قطع کند" (سیره ابن هاشم  ۳۰۵:۴- ۳۰۶  / تاریخ طبری ۲۰۰:۳ – ۲۰۱)"[۲۳۱]. " ادعای مشابه پس از شهادت امام علی (ع) شنیده شد که گروهی ادعا کردند آن حضرت همچنان زنده است و نخواهد مرد تا آن که سراسر جهان را فتح کند و عرب را به انقیاد و اطاعت امر خود وادار سازد (کتاب البیان و التبیین جاحظ ۸۱:۳ / مقتل امیر المومنین ابن ابی الدنیا: ۱۱۶و ۱۱۷ / فرق الشیعه نوبختی: ۴۴-۴۰ / المقالات و الفرق سعد بن عبدالله اشعری: ۱۹-۲۰)"[۲۳۲]. "همین ادعا بار دیگر پس از در گذشت فرزند آن حضرت محمد بن الحنیفه در سال ۸۱ هجری مجددا شنیده می شود که بسیاری از هواداران وی می گفتند که وی نمرده است بلکه خود را از مردمان پنهان کرده و سر انجام در آخر الزمان ظهور خواهد کرد " تا جهان را از عدل و داد پر کند پس از آنکه از ظلم وجور آکنده شده باشد (کتاب " الکیسانیه فی التاریخ و الادب" و داد القاضی: ۱۶۸ به بعد)"[۲۳۳]. همچنین، " نگارندگان کتب ملل و نحل، نوع دیگری از این عقیده را ذکر میکنند … که امام صادق (ع) در واقع رحلت نفرموده بلکه در غیبت رفته و در آینده به عنوان قائم باز خواهد گشت. و یا مولف کتاب الشجره می گوید که ناوویسه معتقدند امام صادق (ع) وفات نکرده بلکه در جزیره ای از جزایر دریای مغرب زندانی است"[۲۳۴]. و باز، " پس از درگذشت حضرت موسی بن جعفر (ع) به سال ۱۸۳، گروهی از بر جسته ترین یاران آن حضرت و وکلای ایشان در نقاط مختلف به این نظریه گراییدند که امام زنده است جز آن که از نظر ها پنهان گردیده و به زودی به عنوان قائم آل محمد ظاهر خواهد شد …"[۲۳۵].

بنا به گفته ابوسهل نوبختی در صفحه ۹۴ کتاب التنبیه، " بطور کلی اعتقاد به آن که یکی از ائمه حق در آینده غیبت نموده و سپس به عنوان قائم آل محمد ظهور خواهد کرد در ذهنیت شیعه سابقه استوار دارد"[۲۳۶]. این نوع نگرش را در مندرجات دیگر نویسندگان اسلامی نیز می توان مشاهده کرد، چنانچه در صفحات ۱۶۶- ۱۶۷ کتاب تاریخ فلسفه در جهان اسلامی، نوشته دانشمندان حنا فاخوری و خلیل جر آمده است: "…از آنجا که شیعیان مورد شکنجه و ستم خلفا واقع شده بودند…و تشیع مذهب ستمدیدگان و محرومانی شد که علیه قدرت طبقه حاکمه برخاسته بودند، در این احوال اندیشه مهدویت ظهور کرد… اولین بار که به این معنی دقیقش بر می خوریم، آغاز قیام مختار است در کوفه. مختار مدعی بود که محمد بن حنیفه مهدی منتظر است و در این روزگار کوفه مهد آشوبها و فتن بود. مختار و محمدبن حنیفه هر دو وفات یافتند ولی اندیشه مهدویت همچنان زنده ماند و به طور سریع نشر یافت. کسانی که به مهدویت معتقد بودند میگفتند که مهدی نمرده است و روزگاری باز می گردد و از اینجا بود که فکر غیبت و رجعت که اکثر فرق شیعه بدان معتقدند نهج یافت. همچنین، اسماعیلیان نیز به دو گروه تقسیم شدند: گروهی به اسماعیل پسر بزرگ امام جعفر صادق (ع) پیوسته و معتقد بر اینکه او نمرده است و اسمائیل قائم و مهدی منتظر است که برای نجات امت خود باز خواهد گشت. دسته دیگر می گویند که امامت بعد از امام جعفر صادق به محمد بن اسمائیل رسید و او نمرده است و قائم و مهدی و خاتم پیغمبران است. در اعتقادات اسماعیلی اندیشه مهدویت و عقیده به امام زمانی که روزی باز می گردد تا بر بنی عباس غلبه جوید و عدل و صلح را در زمین جایگزین استبداد و ستم سازد نیز پدیدار شد"[۲۳۷]. همچنین، " پیروان مغیریه، اصحاب مغیره بن سعید، بعد از وفات حضرت امام محمد باقر (ع)، معتقد شدند که محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب (ع) نمرده و زنده است و مهدی میباشد. پیروان محمدیه، که بعد از حضرت امام علی النقی (ع) پسرش محمد را که در حیات آن حضرت وفات یافت امام می دانند و می گویند نمرده و زنده است و اوست قائم مهدی … . پیروان عسگریه امام حسن عسکری (ع) را قائم غایب می دانند و می گویند که او نمرده و بعضی گفتند وفات کرده و بعد از آن زنده شده … "[۲۳۸].

حال با تمام این تفاسیر، اعتقاد بوجود احادیثی که امام دوازدهم، قائم موعود میباشد جای بسیار تردید می باشد و پیداست که اصلا چنین اعتقادی وجود نداشته است. در تأیید این ادعا، در ادامه این مبحث، به ذکر مطالبی می پردازیم که با قائمیت پسر امام حسن عسکری (ع) متناقض میباشند.

۵) اعتقاد به قائمیت ائمه اطهار

علاوه بر اعتقادات مذکور فوق که با عقیده قائمیت امام دوازدهم منافات دارد، احادیثی موجود است که از آنها این نتیجه حاصل میشود که احادیث مربوط به اینکه قائم آل محمد، امام دوازدهم شیعیان می باشد در دوران ائمه وجود نداشته و یک چنین عقیده ای در بین مسلمین نبوده است و شیعیان ائمه اطهار را در یومشان قائم موعود می دانستند و منتظر خروج او بودند (جالب توجه آنکه در این احادیث وقتی از هر یک از ائمه سوال می شود که آیا او قائم موعود می باشد، اصلا ذکری از این مطلب که قائم امام دوازدهم میباشد نیست!).

مجلسی در مجلد بحار در باب کیفیت خروج قائم از ابو بصیر روایت می کند: که گفتم به حضرت ابی عبد الله که آیا تویی صاحب ما یعنی قائم موعود آن حضرت فرمود من صاحب شما باشم پس پوست بازوی خود را گرفت و کشید و فرمود من پیر و کبیر السن شده ام و صاحب شما جوانی نو رسیده باشد. در جلد دوم اصول کافی، صفحه ۱۴۱ آمده است: " ابو حمزه گوید: خدمت حضرت صادق (ع) رسیدم و عرض کردم: صاحب الامر شمائید؟ فرمود نه گفتم: پسر شماست؟ فرمود نه گفتم پسر پسر شماست؟ فرمود نه گفتم پسر پسر  پسر شماست؟ فرمود نه گفتم پس او کیست؟ فرمود: همان کسی است که زمین را پر از عدالت کند، چنانکه پر از ظلم و جور شده باشد. او در زمان پیدا نبودن امامان بیاید، چنانکه رسول خدا صلی الله علیه و آله در زمان پیدا نبودن رسولان مبعوث شد. و باز در جلد دوم اصول کافی، صفحه ۱۴۲ آمده است: ایوب بن نوح گوید بحضرت رضا علیه السلام عرض کردم: من امیدوارم که شما صاحب الامر باشید، و خدا امامت را بدون شمشیر و خونریزی بشما رساند ….انتهی. و باز از همان مأخذ در صفحه ۱۴۳ آمده است: عبدالله بن عطا گوید: بامام باقر علیه السلام عرض کردم: شیعیان شما در عراق بسیارند و بخدا مانند شما هم در خاندانت کسی نیست، پس چرا خروج نمیکنی؟ فرمود: ای عبدالله بن عطا! تو گوشهایت را برای بیخردان می گستری بخدا که من صاحب شما نیستم … انتهی. و همچنین در صفحه ۹۴۶ مهدی موعود در قرب الاسناد از ابن اسباط روایت می کند که بزنطی گفت: شنیدم امام رضا (ع) می فرمود: ابن ابی حمزه گمان میکرد که جعفر (گویا مقصود جعفر بن بشیر است از شاگردان آن حضرت بوده است) خیال می کند، پدرم (حضرت موسی کاظم) قائم آل محمد است… انتهی.

۶) احادیث در خصوص جوانی قائم هنگام ظهور

از طرف دیگر، احادیثی موجود میباشد که اشاره به جوانی قائم هنگام ظهور دارد. جالب توجه است که ابوسهل نوبختی که در سالهای اولیه غیبت امام دوازدهم می زیسته، در کتاب التنبیه صفحات ۹۳ – ۹۴ حتی به برخی شیعیان که اعتقاد به غیبت حضرت موسی بن جعفر (ع) و سپس قیام ایشان که بیش از یکصد و پنج سال می گذشته ایراد میگیرد، چرا که این مدت از حداکثر عمر عادی مردمان بیشتر میباشد. ذهنیت به یک چنین استدلالی، حدیثی است که در صفحه ۴۵۸ رجال کشی از حضرت رضا (ع) آمده است: " اگر خداوند می خواست عمر کسی را به خاطر احتیاج جامعه به او طولانی کند عمر پیامبر اکرم (ص) را طولانی کرده بود"[۲۳۹]. از جمله احادیثی که اشاره به جوانی قائم دارد، حدیثی است که در غیبت شیخ طوسی، الغیبه صفحه ۴۲۰، روایت کرده از امام صادق (ع) که فرمود: " اگر خروج کند قائم (ع) هر آینه انکار میکنند او را مردم. رجوع می نماید به سوی ایشان در حالتی که جوانی است موفق". و در صفحه ۱۰۷۶ کتاب مهدی موعود آمده است: شیخ صدوق در کمال الدین از حضرت صادق (ع) روایت میکند که فرمود: … کسی که عمرش از چهل سال تجاوز کرده است، صاحب الامر نیست. و همچنین، در غیبت شیخ طوسی، الغیبه صفحه ۴۲۰، روایت شده از امام صادق (ع) که فرمود: " ظاهر می شود آن حضرت (قائم)، جوان موفق سی ساله". و در حدیثی، در جلد دوم اصول کافی، صفحه ۴۸۶، حکم بن ابی نعیم در مدینه از امام محمد باقر (ع) میپرسد که آیا ایشان قائم موعود هستند و امام در جواب میفرمایند: " ای حکم! چگونه من او باشم، در صورتیکه به ۴۵ سال رسیده ام و حال آنکه صاحب این امر از من بدوران شیر خوارگی نزدیکتر و هنگام سواری چالاک تر است". و یا حدیثی که در صفحه ۱۰۷۶ کتاب مهدی موعود آمده است: در غیبت شیخ از ابوبصیر از حضرت صادق (ع) روایت کرده که فرمود چون قائم ظهور کند مردم منکر وی می شوند ، زیرا او بصورت جوان موفقی بسوی مردم بر می گردد و جز آنها که خداوند در عالم ذر از آنان پیمان گرفته باشد کسی بر اعتقاد سابقش نسبت به او باقی نمی ماند. و ایضا، در همان صفحه از کتاب مهدی موعود آمده است: در غیبت نعمانی هم از بطائنی از آنحضرت این روایت را ذکر کرده و می گوید: در غیر این روایت حضرت فرمود: یکی از بزرگترین گرفتاری این است که صاحب الامر بصورت جوانی بسوی مردم بر می گردد. در حالیکه مردم خیال می کنند او پیرمردی سالخورده است.

۷) احادیثی پیرامون قیام قائم و تولد او در آخر الزمان

در صفحه ۲۱۷ مهدی موعود، از پیغمبر اکرم (ص) روایت شده که فرموده اند: مثل اهل بیت من میان امت مانند ستارگان آسمان است که چون ستاره ای غروب کند ستاره دیگری بدرخشد و چون بامامی برسید که دستها به طرف وی دراز کنید و با انگشتان باو اشاره نمائید ملک الموت میاید و او را میبرد و شما در طول روزگار بی سرو سامان میمانید حتی اولاد عبدالمطلب از این بی سر و سامانی بی نصیب نخواهند بود! و هنگامی که بدینجا کشید، خداوند ستاره شما را آشکار گرداند. پس حمد خدا نموده او را پذیرش کنید. و همچنین مجلسی در بحار الانوار از ابو سعید خراسانی گفته است: از حضرت ابی عبدالله علیه السلام پرسیدم که مهدی و قائم یکی است فرمود بلی پس پرسید که چرا او را مهدی نامیده اند فرمود بجهت اینکه او هدایت می فرماید به هر امر مخفی مستوری و بجهت این بقائم نامیده شده است که او قیام می فرماید پس از آنکه بمیرد و فوت شود هر آینه او قیام خواهد فرمود به امری بزرگ. در تأئید احادیث فوق در صفحه ۲۱۷ کتاب مهدی موعود آمده است: شلمغانی مزبور از ابراهیم بن ادریس روایت می کند که او گفت امام حسن عسکری (ع) بره ای نزد من فرستاد و فرمود که آن را برای فرزندم عقیقه (قربانی) کن خود از آن بخور و به کسانت نیز بخوران، چنین کردم و بعد که خدمت رسیدم فرمود: بچه ما در گذشت.

و مجلسی در بحار الانوار از ام هانی ثقفیه روایت نموده است( این حدیث در صفحه ۳۶۲ مهدی موعود آمده است): انها قالت غدوت علی سیدی محمد بن علی الباقر علیه السلام فقلت یا سیدی آیه فی کتاب الله عز و جل عرضت بقلبی اقلقتنی و اسهرتنی قال فاسئلی یا ام هانی قلت قول الله عز و جل فلا اقسم بالخنس الجوار الکنس قال نعم المسئله سالتنی یا ام هانی هذا مولود فی آخر الزمان هو المهدی من هذا العتره تکون له حیره و غیبه یضل فیها أقوام و یهتدی فیها أقوام فیا طوبی لک ان أدرکته و یا طوبی لمن أدرکه، یعنی ام هانی ثقفیه گفته است که بامدادی خدمت حضرت امام محمد باقر مشرف شدم و عرض کردم یا سیدی آیه ای از کتاب الله بر قلب من وارد شده و مرا مضطرب کرده و از خواب ممنوع داشته است، فرمود بپرس آن را یا ام هانی. گفتم قول خداوند عز و جل که فرموده است: فلا اقسم بالخنس الجوار الکنس، فرمود نیکو مسئله ای سؤال نمودی یا ام هانی. این تولد شونده ای است در آخر الزمان و او مهدی است از این عترت، او را حیرتی و غیبتی است که در آن گروهی گمراه گردند و گروهی هدایت یابند خوشا بحال تو اگر او را دریابی و خوشا بحال کسی که او را دریابد.

۸) احادیث مربوط به بداء

از سوی دیگر احادیثی موجود میباشد که بیانگر این مطلب است که بشاراتی که در مورد هر کدام از ائمه داده شده، ممکن است راجع به فرزند و یا نوادگان او باشد، که در خور تامل و تعمق می باشد و مسئله قیام فرزند امام حسن عسکری را به کلی می تواند متفاوت جلوه دهد چرا که این احادیث در ارتباط مستقیم با ظهور قائم روایت شده است. چنانچه، در جلد دوم اصول کافی، صفحه ۴۸۵ آمده است: " امام صادق علیه السلام فرمود: هرگاه درباره مردی سخنی گوئیم و در او نباشد و در فرزند یا نوه او باشد، انکار نکنید، زیرا خدایتعالی هرچه خواهد میکند". و ایضا از همان مأخذ در صفحه مذکوره آمده است: " امام صادق علیه السلام میفرمود: گاهی انسان با صفت عدالت یا ستم سنجیده می شود و به آن سنجش نسبتش می دهند، در صورتیکه خودش آن صفت را دارا نیست، بلکه پسرش یا پسر پسرش بعد از او دارای آن صفت می باشد، پس او همانست (که آن صفت درباره اش گفته شده)". همچنین، در صفحه ۸۸۷ کتاب مهدی موعود، ترجمه جلد ۱۳ بحارالانوار آمده است: که کلینی از ابو بصیر نقل می کند که حضرت صادق (ع) فرمود: خداوند وحی فرستاد برای عمران که من فرزندی نیکو و با برکت بتو موهبت می کنم که کور مادرزاد را شفا دهد و باجازه خدا مرده را زنده گرداند و خدا او را به سوی بنی اسرائیل مبعوث گرداند. عمران هم به زنش حنه که مادر مریم بود خبر داد، وقتی حنه باردار شد باور می داشت که پسر است ولی چون دختر زائید گفت پروردگارا من که دختر زائیدم؟! با اینکه میدانم پسر مثل دختر نیست (مقصودش این بود که دختر پیغمبر نمی شود) خداوند هم فرمود: خدا داناتر است که مادر مریم چه زائید. وقتی خداوند عیسی را به مریم موهبت کرد او همان پسری بود که خداوند به عمران مژده و وعده داده بود بنابراین ما هم هر گاه درباره یکی از مردان خود چیزی گفتیم ممکن است راجع به نوادگان او باشد منکر آن نشوید.

۹) نمونه تاریخی انتظار موعود با مشخصات خاص در ادیان قبل

ذکر این مطلب بی مناسبت نمی باشد، که در ادیان پیشین نیز مسئله انتظار ظهور موعود با اسم و ویژگیهای خاص ( مانند برخی از شیعیان که منتظر ظهور قائم موعود، پسر امام حسن عسکری می باشند) وجود داشته است. بعضی از یهودیان نیز منتظر ظهور الیاس قبل از ظهور حضرت مسیح بودند و بسیاری از آنها از آنجا که به ظهور الیاس پی نبردند، از درک ظهور حضرت مسیح نیز عاجز ماندند.

باری، " در کتب بنی اسرائیل نازل شد که قبل از ظهور مسیح موعود ایلیا یعنی الیاس رجعت مینماید وخلق را به قرب ظهور موعود بشارت می دهد. زیرا که یهود حضرت الیاس را بر وفق آنچه در فصل دویم ملوک وارد شده زنده وحی صاعد به آسمان میدانستند. علمای بنی اسرائیل به آن حضرت اعتراض نمودند که اگر تو مسیح موعودی چرا ایلیا رجعت نفرمود و ما را به ظهور تو بشارت نداد و شاگردان حضرت مسیح این مسئله را از آن حضرت مستفسر شدند. حضرت عیسی در جواب فرمود که حضرت یحیی همان ایلیا بود که آمد و او را نشناختند و آنچه خواستند با او کردند چنانچه این فقره در باب هفدهم انجیل متی مشروحا مسطور است و در باب یازدهم همین انجیل متی پس از ذکر و تمجید حضرت یحیی میفرماید اگر باور کنید همان ایلیا است که باید بیاید پس هر کس گوش شنوا دارد بشنود"[۲۴۰]. بنابراین، " مقصود انبیای الهی از رجوع، رجوع ذاتی نیست بلکه رجوع صفاتیست یعنی رجوع مظهر نیست ظهور کمالاتست. در انجیل میفرماید که یحیی بن زکریا حضرت ایلیاست. از این بیان مراد رجوع نفس ناطقه و شخصیت حضرت ایلیا در جسد حضرت یحیی نه، بلکه مراد اینست کمالات و صفات حضرت ایلیا در حضرت یحیی جلوه و ظهور نمود"[۲۴۱].

جناب گلپایگانی، در ارتباط این موضوع با قیام قائم، می فرمایند: بعضی ائمه اثنی عشر به این نکته تصریح فرمودند که رجعت و قیام حضرت حجه بن الحسن پس از موت و وفات آن حضرت  باشد یعنی رجعت و قیام قائمی که شیعه به آن منتظرند مانند رجعت ایلیا به اسم حضرت یحیی شود (گروهی از شیخیه و از جمله شیخ احمد احسائی هم عقیده بر این داشته است)[۲۴۲].

شیخ احمد احسائی درباره غیبت امام زمان میفرموده: ان الامام روحی له الفداء لما خاف من اعدائه خرج من هذا العالم و دخل فی جنه هورقلیا و سیعود الی هذا العالم بصوره شخص من اشخاصه، که منظور اینکه جسد عنصری از امام منتزع شده و در جسد هورقلیائی (لغتی سریانی وبه اصطلاح جناب شیخ عالم برزخ است که حد فاصل بین عالم محسوس و عالم غیب است) باقیست و این است سر بقا و حیات امام که فنا او را اخذ نمی نماید[۲۴۳].

۱۰) مقام قائم به عنوان موعود اسلام

اما مطلب دیگری که با قیام امام دوازدهم به عنوان موعود اسلام منافات دارد اینکه در بسیاری از احادیث مذکور است که قائم با امری جدید، کتابی جدید و قضاوتی جدید قیام میکند؛ حال آنکه هیچ امامی و یا هیچ کدام از جانشینان پیامبران در تاریخ ادیان، حق تغییر کتاب آسمانی را نداشته اند و بر هیچ کدام از آنها کلام الله نازل نگردید، چه رسد به آوردن کتابی جدید و قضائی جدید! که این مهم از وظایف پیامبران می باشد و نگاهی بر احادیث و روایات این موضوع را به صراحت تمام بیان میکند که قائم دارای مقام رسالت می باشد نه وصایت!

در تأئید این مطلب که قائم تابع دین قبل نمی باشد، در ترجمه جلد سیزدهم بحار الانوار توسط مرحوم حسن بن محمد ولی ارومیه رحمه الله علیه، در صفحه ۶۰۶ آمده است:" … اول کسیکه به آنحضرت(قائم) تابع میشود محمد (ص) میباشد و علی (ع) دومین است …" (چطور ممکن است که قائم از وصیین (دوازدهمین امام ) باشد و حضرت رسول اکرم (ص)، پیامبر و شارع دیانت اسلام، از ایشان تبعیت و پیروی کنند!؟). همچنین، در خصوص عظمت ظهور قائم در صفحه ۱۱۱۹ مهدی موعود آمده است که: " در خرائج راوندی از ابن بن تغلب از حضرت صادق (ع) نقل کرده که فرمود: علم ۲۷ حرف است. آنچه پیغمبران آورده اند دو حرف است و مردم هم تا کنون بیش از آن دو حرف ندانسته اند، پس موقعی که قائم قیام میکند بیست و پنج حرف دیگر را بیرون می آورد و آنرا در میان مردم منتشر میسازد و آن دو حرف را هم بآنها ضمیمه نموده تا آنکه بیست و هفت حرف خواهد شد". و یا حدیثی که صراحتاً رسالت قائم را هم پایه با رسالت پیامبران الهی ذکر نموده و برتری مقام آنحضرت را به وضوح نمایان میکند؛ چنانچه در کتاب اصول کافی و همچنین در صفحه ۹۲ جلد سیزدهم بحارالانوار از حضرت موسی بن جعفر علیه السلام در باب ظهور قائم آمده است: " راهب از حضرت موسی بن جعفر پرسید که مرا خبر ده از هشت حرفی که در آسمان نازل شد و چهار حرف از آن در زمین ایستاد و چهار دیگر آن در هوا ماند. آیا این چهار بر که نازل شود و که آن را تفسیر نماید. حضرت میفرمایند: آن قائم ما است که خداوند تبارک و تعالی بر او نازل خواهد فرمود و او آن را تفسیر خواهد نمود و نازل خواهد شد بر قائم چیزی که نازل نشده است بر صدیقین و مرسلین و مهتدین". همچنین، در جلد ۵۲ بحار الانوار صفحه ۲۲۶ و صفحه ۱۴۶ غیبت نعمانى آمده است: کعب الاحبار مى گوید: " مهدى قائم(علیه السلام) که از نسل على بن ابى طالب(علیهما السلام) است در اخلاق و اوصاف، شکل و سیما، هیبت وشکوه چون عیسى بن مریم(علیه السلام) است. خداى تعالى آنچه به پیامبران داده، به او نیز با اضافات بیشترى خواهد داد" ( این حدیث بیانگر آن است که آنچه به پیامبران قبل داده شده به قائم بیشتر داده خواهد شد و زمانی این امر امکان پذیر خواهد بود که قائم از مرسلین بوده و مانند آنها دارای شریعت، کتاب و نفوذ کلام باشد). و همچنین احادیثی موجود، که قائم را به صراحت از مرسلین میخواند: چنانچه، در ترجمه جلد سیزدهم بحار الانوار توسط مرحوم حسن بن محمد ولی ارومیه رحمه الله علیه، در صفحه ۵۵۰ آمده است: " شیخ صدوق در کتاب کمال الدین از طالقانی او از جعفر بن مالک او از حسن بن محمد سماعه او از احمد بن حرث او از مفضل بن عمر از صادق (ع) او از پدرش (ع) روایت نموده که آنحضرت فرمود که در وقتیکه قائم (ع) قیام میکند این آیه را تلاوت می فرماید (( ففررت منکم لما خفتکم فوهب لی ربی حکما و جعلنی من المرسلین)) یعنی از شما گریختم در وقتیکه از شما ترسیدم پس پروردگار من شریعتی و نبوتی بمن عطا فرمود و مرا از جمله فرستادگان گردانید". ایضا، از همان ماخذ، در صفحه ۶۱۰ آمده است: " سید علی بن عبدالحمید در کتاب الغیبه باسناد خود از باقر (ع) روایت نموده که آن حضرت فرمود چون قائم ما اهلبیت ظهور می کند این آیه را تلاوت می نماید:" ففرت منکم لما خفتکم فوهب لی ربی حکما" یعنی در وقتیکه از شماها فرار نمودم پس پروردگار من نبوت و پیغمبری عطا فرمود پس از هلاکت نفس خود ترسیدم فرار کردم وقتی که خدای تعالی بمن اذن داد و کار مرا اصلاح نمود ظهور کردم و نزد شما آمدم". همچنین، در پی‏نوشت‏های علل جعل حدیث از علم الحدیث کاظم میر شانچی مذکور است: " مثلا حدیثی از پیغمبر نقل شده که خداوند نبوت و وصایت را در خاندان بنی هاشم جمع نساخته"[۲۴۴].

و در صفحه ۳۳۸ جلد ۵۲ بحار الانوار از امام صادق علیه السلام روایت شده: اذا قام القائم جاء بامر جدید کما دعا رسول الله صلی الله علیه و آله  فی بدو الاسلام الی امر جدید، یعنی وقتی که قائم علیه السلام قیام نماید، امر جدیدی می آورد چنانچه در بدو اسلام رسول خدا صلی الله علیه و آله  مردم را به سوی امر جدیدی فرا می خواندند ( در این حدیث تصریح شده که قائم دارای مقام رسالت می باشد و همانطور که حضرت رسول (ص) در ابتدای اسلام خلق را به شریعت و امر جدیدی دعوت کرد، قائم نیز همین کار را میکند). همچنین در صفحه ۴۸۷ جلد دوم اصول کافی آمده است: الحسین بن محمد الاشعری، عن معلى بن محمد، عن الوشاء، عن أحمد بن عائذ عن أبی خدیجه، عن ابی عبدالله (علیه السلام) أنه سئل عن القائم فقال: کلنا قائم بأمر الله، واحد بعد واحد حتى یجیئ صاحب السیف، فإذا جاء صاحب السیف جاء بأمر غیر الذی کان، یعنی ابو خدیجه از امام صادق علیه السلام راجه بامام قائم علیه السلام پرسید، حضرت فرمود: همه ما قائم به امر خدائیم، یکی پس از دیگری تا زمانیکه صاحب شمشیر بیاید چون صاحب شمشیر آمد، امر و دستوری غیر از آنچه بوده می آورد (جاء بأمر غیر الذی کان). و در جلد ۵۲ بحار الانوار، صفحه ۲۹۴ آمده است: ابوبصیر از امام صادق (ع) نقل مى‏کند که فرمود: "… والله لکأنی أنظر إلیه بین الرکن والمقام یبایع الناس على کتاب جدید … یعنی، به خدا سوگند! گویا نظر مى‏کنم به مهدى در بین رکن ومقام که با مردم بر کتاب جدید بیعت مى‏کند…"( کتاب جدید مسلما باید کتابی غیر از کتاب قبل، یعنی قرآن، باشد تا معنای جدید در این حدیث مشخص شود – مگر برای اینکه بخواهند بگویند قائم کتاب جدیدی می آورد چه لغتی باید استفاده شود؟). همینطور احادیثی که به وضوح بیان میدارد که قائم از پیامبران بوده، و با امری جدید، کتابی جدید و قضاوتی جدید قیام میکند؛ چنانچه، در جلد ۵۲ بحارالانوار، صفحه ۲۳۰ از امام باقر (ع) روایت شده است: "…هر گاه مهدى خروج کند به امر جدید وکتاب جدید وسنت جدید… قیام خواهد کرد". و در کتاب حضرت مهدی (عج)، فروغ صفحه ۱۱۱ آمده است: امام صادق علیه السلام فرمود: " هنگامی که قائم (عج) خروج می کند، فرمان نو، کتاب نو و روشی نو و قضاوت نو می آورد". و در غیبت نعمانی، الغیبه صفحه ۲۳۳، روایت شده که فرمود: " خروج می کند قائم (ع) به امری جدید و قضائی جدید و کتابی جدید".

۱۱) خداوند مظهر کلمه مبارکه یفعل ما یشاء می باشد

با تمام تفاسیر فوق، در صفحه ۸۸۵ مهدی موعود حدیثی آمده است که جای بسی تامل و تعمق دارد؛ در غیبت نعمانی از فضیل بن یسار روایت نموده که گفت: از حضرت باقر (ع) پرسیدم آیا ظهور صاحب الامر وقت معینی دارد؟ فرمود: آنها که وقت آنرا تعیین می کنند دروغ می گویند ، وقتی حضرت موسی بمیقات پروردگار رفت بمردم گفت: من سی شب از میان شما میروم. ولی موقعی که خداوند ده شب بر آن افزود بنی اسرائیل گفتند موسی خلف وعده کرده و همه گمراه و گوساله پرست شدند. ما نیز هر گاه حدیثی برای شما نقل کردیم و همانطور که گفته ایم واقع شد بگوئید خدا راست گفت و چنانچه مطلبی به شما گفتیم و بعکس ظاهر شد باز هم بگوئید خدا راست گفت تا دو بار اجر ببرید.( با وجود یک چنین حدیثی، چگونه می توان گفت که ظهور قائم باید دقیقا مطابق با انتظارات ما باشد!؟).

باری، تاریخ نشان داده است که پیروان ادیان همواره امر خدا را چون و چرا کرده اند، زیرا ایمان نداشته اند که خداوند مظهر کلمه مبارکه یفعل ما یشاء می باشد و وظیفه بندگان چیزی نیست الا، لا یسئل عما یفعل. چنانچه حضرت بهاءالله در باب اعتراضات قوم به وعود علائم الهی در یوم ظهور می فرمایند: " امر و فعل در قبضه قدرت اوست. کل شیء فی قبضه قدرته اسیر و ان ذلک علیه سهل یسیر. فاعل است آنچه اراده نماید و عامل است آنچه میل فرماید. لا یسئل عما یفعل. سبحان الله، جهل و نادانی عباد به مقام و حدی رسیده که به علم و اراده خود مقبل شده، از علم و اراده حق جل و عز معرض گشته اند. حال انصاف دهید اگر این عباد موقن به این کلمات دریه و اشارات قدسیه شوند و حق را یفعل ما یشاء بدانند، دیگر چگونه به این مزخرفات تشبث می نمایند و تمسک می جویند؟ بلکه به آنچه بفرماید به جان و دل اقرار نمایند و مذعن شوند. قسم به خدا اگر تقدیرات مقدره و حکمتهای قدریه سبقت نیافته بود ارض جمیع این عباد را معدوم می نمود و لکن یوخر ذلک الی میقات یوم معلوم"[۲۴۵]. و یا در لوحی میفرمایند: در پستی مقام معرضین تفکر نما، کل بکلمه انه هو محمود فی فعله و مطاع فی امره ناطق اند، معذلک اگر بقدر سم ابره مخالف نفس و هوی ظاهر شود اعراض نمایند، بگو بر مقتضیات حکمت بالغه الهیه احدی آگاه نه. و در مقامی دیگر چنین هدایت می فرمایند: یا حزب الله، الیوم کل به افق کلمه مبارکه یفعل ما یشاء وحده متوجه باشند. چه اگر احدی به این مقام فائز گردد او بنور توحید حقیقی فائز و من دون آن در کتاب الهی از اصحاب ظنون و اوهام مذکور.

در اینجا بیانی از حضرت عبدالبهاء را، برای وضوح این مطلب، زینت بخش این مقال می کنیم که میفرمایند: " حضرات شیعیان هر یک از ائمه اطهار را در یومش قائم می دانستند و منتظر خروج او بودند. بعد از حضرت امام حسن عسکری روساء ملاحظه کردند که بنیان امید شیعیان بکلی ویران خواهد شد و مایوس و مضمحل خواهند گشت خواستند به وسیله ای نگهداری کنند لهذا کنایه و استعاره و مجاز و تاویل بکار برده و روایات مختلفه پدیدار شد …"[۲۴۶]؛ همچنین میفرمایند: " در خصوص امام ثانی عشر استفسار نموده بودید، این تصور از اصل در عالم جسم وجود نداشته بلکه حضرت امام ثانی در حیز غیبت بود اما در عالم جسد تحققی نداشت … بعضی اکابر شیعیان در آن زمان محض محافظه ضعفای ناس چنین مصلحت دانستند که آن شخص موجود در حیز غیب را چنین ذکر نمایند که تصور شود که در حیز جسم است لان عالم الوجود عالم واحد ما کان غیبا الا بکم و ما کان شهود الا بکم. چنین تفکری و تصوری و تدبیری نمودند"[۲۴۷].  انتهی

 

خلاصه کلام آنکه، " اهل بهاء به حکایات مربوط به فرزند حضرت امام حسن عسکری و غیبت آن فرزند در پنج سالگی یا بیشتر یا کمتر و نزولشان در سرداب خانه سامره و اقامت ظاهری ایشان در شهرهای جابلقا و جابلصا … معتقد نمی باشند"[۲۴۸]. شواهد قاطعی دال بر این است که روایات نقل شده در خصوص فرزند امام حسن عسکری (ع)، به عنوان قائم آل محمد، صرفا محض محافظه ضعفای ناس بوجود آمده است و در طول زمان بصورت یک اعتقاد در بین شیعیان ریشه دوانده است، و این نوع راهکارها را پیروان ادیان دیگر نیز بکار برده اند که بعدا به عنوان اعتقادات دینی در آمده است. بهائیان معتقدند که، سید علی محمد باب، قائم آل محمد می باشند که از اهلبیت پیغمبر اسلام بودند، یبعث الله رجلا من عترتی اهل بیتی (شیخ ابن الحجر العسقلانی، کتاب رد المبتدعه)، و بنا به حدیثی از رسول اکرم (ص): یختم الله به الدین کما بنا فتحنا (ترجمه جلد ۱۳ بحار الانوار، حدیث سی و چهارم، ص۶۳)، دیانت اسلام توسط ایشان ختم شد چنانچه توسط حضرت محمد (ص) گشوده شده بود و با استناد به حدیث یقوم القائم بامر جدید و کتاب جدید و قضا جدید (مهدی موعود، ص ۱۱۲۵)، حضرتشان قیام نمودند به امری (دینی) جدید، و کتابی جدید و قضاوتی جدید. آیات الهی نازله بر ایشان و علاوه بر آن، بیست هزار نفس مقدس که در اول ظهور با تمام وجود، جان براه جانان دادند و جام شهادت نوشیدند از دلایل روحانی بودن و حقانیت این آئین ربانی میباشد. لرد کرزن، سیاستمدار انگلیسی، مینویسد: " در صفحات تاریخ بابی که به خون شهدای آن رنگین شده، داستانهای شگفت انگیزی از مراتب خلوص و جانبازی این طایفه موجود است که مایه جلوه و عظمت آن می باشد …"[۲۴۹].

باری، در اینجا برخی از مفاد احادیث وارده،  که با ظهور مبارک حضرت باب تطبیق می نماید با ذکر بابی در بحار الانوار مجلد غیبت که حدیث مزبور در آن آمده است، فهرست وار ذکر می گردد[۲۵۰].

 ۱- اصحاب قائم در مسجد کوفه چادر می زنند، باب سیرت و اخلاق قائم به دو سند ذکر شده است.

اشاره به اعتکاف ملاحسین بشرویه و همراهانش در مسجد کوفه

۲- سن قائم از چهل سال کمتر است، باب سیرت قائم.

سن حضرت باب در هنگام اعلان امر ۲۵ سال بود

۳- اصحاب قائم بعدد اصحاب حضرت رسول الله در بدر سیصد و سیزده نفر هستند، بدو سند روایت شده در دو موضع باب سیرت و اخلاق قائم.

اصحاب حضرت باب در قلعه شیخ طبرسی ۳۱۳ نفر بودند.

۴- سیصد و سیزده نفر اصحاب قائم از اولاد عجم هستند، باب سیرت و اخلاق قائم.

اصحاب حضرت باب در قلعه شیخ طبرسی ایرانی بودند

 ۵- حدیث آذربایجان که شهادت حضرت در آنجا واقع شد، باب سیرت و اخلاق.

حضرت باب در سال ۱۲۶۶ هجری قمری در شهر تبریز تیر باران شدند

۶- دوره قائم نوزده سال است، باب خلفای مهدی و باب سیرت و اخلاق.

ظهور حضرت باب ۱۲۶۰ هجری قمری و ظهور حضرت بهاءالله که پایان دوره حضرت باب است ۱۲۷۹ هجری قمری که برابر است با ۱۹ سال

۷- ظهور علمهای سیاه از خراسان، باب علامات ظهور قائم.

این امر دقیقا با حرکت ملاحسین بشرویه و اصحاب با علمهای سیاه به وقوع پیوست

۸- قیام اصحاب از مشرق، باب علامات ظهور.

اصحاب حضرت باب، از جمله جناب قدوس و ملاحسین بشرویه و … از مشرق (ایران) برای نصرت امر الهی قیام کردند

 ۹- قائم گیلانی و قائم خراسانی، باب سیرت و اخلاق

اشاره به قیام حضرت باب از خراسان با علمهای سیاه و قیام جناب قدوس در مازندران است که از آن به گیلان، بر حسب معارف مردم آن روز، تعبیر شده است

۱۰ – اسم قائم مرکب از دو اسم است (علی محمد) (خطبه حضرت امیر (ع) باب الرجعه) و حدیث دیگری نیز روایت شده که حضرت رسول (ص) فرمودند القائم اسمه علی اسمی و این اشاره به نام مقدس حضرت رب اعلی است که علی محمد است و لا یخفی لطفه … (باب سیرت و اخلاق)

 


بشارات در باب ظهور قائم: اعتقاد به روز هزاره اسلام و قیام دولت حقه

" در قرون اولیه پس از ظهور اسلام محمدی، علماء و روحانیون پاکدل و حقیقت پرست و بسیاری از مسلمانان متقی و پرهیزکار، قرآن را با خلوص نیت مطالعه میکردند، و در درک معانی سعی بلیغ داشتند. آنان به قرآن، فهرست ها نوشتند و نام آنرا کشف الآیات و کشف المطالب گذاردند. یک نمونه از این کشف الآیات و کشف المطالب (( قرآن کریم بخط طاهر خوشنویس چاپ کتابفروشی علمیه اسلامیه)) است که شامل هجده باب میباشد. باب دهم فصل شانزدهم در رابطه با اعتقاد به روز هزار ساله و قیام دولت حقه ، اعتقاد راستین امت اسلام و بخصوص شیعه در آن بوده و هست که قائم آل محمد با کتاب جدید و دین جدید در راس هزار سال قمری ظهور خواهد فرمود. در باره این اعتقاد کتابها نوشته اند و حدیث ها گرد آورده اند"[۲۵۱]. فی المثل، طول عمر اسلام در تاریخ طبری، ذیل تفسیر سوره سجده مطرح گردیده است. ابن خلدون نیز در نوشتجات خود فاصله میان رحلت حضرت رسول اکرم (ص) تا ۱۰۰۰ سال پس از آن را "روز محمدی" نامیده است[۲۵۲].

یُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ ثُمَّ یَعْرُجُ إِلَیْهِ فِی یَوْمٍ کَانَ مِقْدَارُهُ أَلْفَ سَنَهٍ مِّمَّا تَعُدُّونَ ( آیه ۳ سوره سجده) یعنی، اوست که امر عالم را از آسمان تا زمین تدبیر می کند سپس در روزیکه مقدارش به حساب شما بندگان هزار سال است باز به سوی خود بالا می برد. وَیَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذَابِ وَلَن یُخْلِفَ اللَّهُ وَعْدَهُ وَإِنَّ یَوْماً عِندَ رَبِّکَ کَأَلْفِ سَنَهٍ مِّمَّا تَعُدُّونَ ( آیه ۴۷ سوره حج) یعنی، ایرسول ما آن کافران به سخریه از تو تعجیل در عذاب می کنند و هرگز وعده خدا خلاف نخواهد شد و همانا روز نزد خدا چون هزار سال به حساب شماست. وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا کَافَّهً لِّلنَّاسِ بَشِیراً وَنَذِیراً وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ. وَیَقُولُونَ مَتَى هَذَا الْوَعْدُ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ. قُل لَّکُم مِّیعَادُ یَوْمٍ لَّا تَسْتَأْخِرُونَ عَنْهُ سَاعَهً وَلَا تَسْتَقْدِمُونَ ( آیات ۲۸ – ۳۰ سوره سبا) یعنی، ما تو را نفرستادیم جز آنکه تمام مردمان را بشارت دهی و انزار نمایی ولکن اکثر مردمان نمی دانند و می گویند این وعده کی خواهد بود اگر راست می گویید. بگو وعده شما یک روز (هزار سال) است که ساعتی جلو و عقب نخواهد شد.

در حاشیه قرآن کریم با تجوید و ترجمه تفسیر آقای محمد کاظم معزی، بخط طاهر خوشنویس ذکر شده است که: " یرثها عبادی – از امام ابی جعفر باقر علیه السلام است که مقصود از این بندگان(بندگان صالح)، یاران مهدی موعود است، عجل الله تعالی فرجه در آخر الزمان. و دلیل صحت این خبر روایتی است که عامه و خاصه (تمام فرق اسلام از شیعه و سنی) بر نقل آن اتفاق کردند. که پیغمبر گفت: اگر نماند از دنیا مگر یکروز – همانا خدای چندان درازش گرداند و بکشد تا برانگیزاند مرد صالحی از اهل بیتم، که زمین را از داد بیاکند از پس آنکه آکنده باشد از جور و ستم…انتهی"[۲۵۳].

و در آیه ۳۴ سوره اعراف آمده است: وَ لِکُلِّ أُمَّهٍ أَجَلٌ فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ لاَ یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَهً وَلاَ یَسْتَقْدِمُونَ (هر قومی را اجل و دوره معینی است که چون فرا رسد لحظه ای مقدم و موخر نتوانند کرد). در تفسیر آیه لِکُلِّ أُمَّهٍ أَجَلٌ ، در مبحث ۶۵ کتاب الیواقیت و الجواهر عبدالوهاب شعرانی مذکور است که، پیغمبر اکرم در مورد اجل اسلام فرمودند: ان صلحت امتی فلها یوم و ان فسدت فلها نصف یوم و ان یوما عند ربک کالف سنه مما تعدون ( اگر امت من صالح و نیکوکار باشند اجل و مدت ایشان یک روز است و اگر فاسد و بدکار باشند نصف روز که همانا روز در نزد خدا هزار سال است). همچنین در صفحه ۲۸۷ جلد اول نجم الثاقب میرزا حسین طبرسی نوری آمده است: " شیخ تقی الدین بن ابی المنصور در عقیده خود گفته: … رسول خدا (ص) امت خود را به قول خود (وعده کرده) که: " اگر امت من صالح شد، پس برای ایشان روزی است و اگر فاسد شد برای ایشان نصف روز است"؛ یعنی از ایام پروردگار که اشاره شد به آن، در قول خداوند عز و جل: ( و َإِنَّ یَوْماً عِندَ رَبِّکَ کَأَلْفِ سَنَهٍ مِّمَّا تَعُدُّونَ)"[۲۵۴].

و در ترجمه جلد سیزدهم بحار الانوار توسط مرحوم حسن بن محمد ولی ارومیه رحمه الله علیه (انتشارات جاویدان)، در صفحه ۴۹ مذکور است: در عیون اخبار رضا از عبدالله بن محمد صائغ او از محمد بن سعید او از حسن بن علی او از ولید بن مسلم او از صفوان بن عمر و او از شریح بن عبید او از عمر و بکائی او از کعب الاخبار روایت کرده او در خصوص خلفا گفته که ایشان دوازده نفرند زمانی که ایشان رفتند و طبقه صالحه آمدند خدا عمرهای ایشان را طولانی میکند چنین وعده کرده است خدای تعالی به این امت بعد ازآن ابن عباس این آیه را خواند " وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُم فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ (سوره نور، ۵۵)"  راوی گوید که مثل این را خدای تعالی درباره بنی اسرائیل کرد و بر خدا گران و مشکل نیست که این امت را در یک روز یا در نصف روز جمع بکند بعد از آن خواند " وَإِنَّ یَوْماً عِندَ رَبِّکَ کَأَلْفِ سَنَهٍ مِّمَّا تَعُدُّونَ ".

شیخ تقی الدین ابن منصور در عقاید این حدیث را بیان میکند: قال الشیخ تقی الدین بن أبی منصور فی عقیدته: " وکل هذه الآیات تقع فی المائه الأخیره من الیوم الذی وعد به رسول الله صلى الله علیه وآله وسلّم أمته بقوله: إنْ صلحت أمتی فلها یوم، وإنْ فسدت فلها نصف یوم. یعنی من ایام الرب المشار الیها بقوله تعالى: { وإنَّ یوماً عند ربّک کألفِ سنه مما تعدون }"[۲۵۵].

ابن عربی نیز از قول حضرت رسول (ص) این روایت را نقل میکند: " قال سیدنا رسول اللّه صلى اللّه علیه وسلم: إن صلحت أمتی فلها یوم وإن فسدت فلها نصف یوم والیوم ربانی فإن أیام الرب کل یوم ألف سنه مما یعد بخلاف أیام اللّه…"[۲۵۶].

ابن عربی در شعری نیز، به سال ظهور اشاره میکند:

 

اذا دار الزمان  علی  حروف          ببسم   الله   فالمهدی   قاما

     اذا دارالحروف عقیب صوم         فاقرؤا الفاطمی منی السلاما[۲۵۷]

"در این ابیات ارزش رقمی (علم حروف یا ابجد) "بسم الله" معادل ۱۶۸ است و اگر کلمه (صوم) را معادل ماه رمضان که ماه صوم است بگیریم رقم "رمضان" معادل عدد ۱۰۹۱ خواهد بود و جمع دو رقم ۱۶۸ و ۱۰۹۱ برابر ۱۲۵۹ خواهد گردید. در این صورت عقیب رقم ۱۲۵۹ رقم ۱۲۶۰ است که سنه ظهور حضرت رب اعلی به حساب هجری قمری میباشد"[۲۵۸].

خاقانی شروانی در شعری به هزاره اشاره میکند:

گویند که هر هزار سال از عالم       آید  به  وجود   اهل  وفایی   محرم

    آمد زین پیش و ما نزاده  ز عدم         آید پس از این و ما فرو رفته به غم [۲۵۹]

بابا طاهر عریان همدانی نیز به اجل اسلام، الف (هزاره)، و ظهور موعود اشاره نموده است:

مو آن بحرم که در ظرف آمدستم             چو نقطه  بر  سر حرف  آمدستم

   به  هر  الفی  الف   قدی  بر  آیه               الف  قدم   که   در  الف  آمدستم[۲۶۰]

عطار نیشابوری، در تفسیر آیه ۳ سوره سجده، اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا فِی سِتَّهِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ (خداست کسیکه آفرید آسمانها و زمین را و آنچه مابین آن دو است در شش روز پس مستولی شد بر عرش) میفرماید:

به  قرآن این چنین  فرمود  داور                 تو تا  دینش  بدانی  ای  برادر

که عالم را به شش  روز آفریدم                  محمد  را  به  عالم  بر گزیدم

بود   عالم   حقیقت   عالم    دین                  چنین  دارم  ز  پیر  راه  تلقین

بود  شش  روز  دور شش  پیمبر                 مرا  تعلیم  قرآن  گشت   یاور

ولیکن روز دین سال هزار است                  بین ترتیب عالم را مدار است

چو گردد شش هزاران سال آخر                  شود  قائم   مقام  خلق   ظاهر

حکیم نظامی گنجوی که در سال پانصد و هفتاد که مقارن نصف یوم بوده منظومه مخزن الاسرار را سروده گمان میکرده که اجل امت اسلام و ظهور حضرت قائم طبق حدیث، ان صلحت امتی فلها یوم و ان فسدت فلها نصف یوم و ان یوما عند ربک کالف سنه مما تعدون، در نصف یوم باید باشد. اینست که در کتاب مخزن الاسرار بهمین مناسبت اشعاری سروده که چند بیت آن نقل می شود:  

      ای مدنی  برقع   و  مکی   نقاب                               سایه   نشین   چند   بود   آفتاب

منتظران  را   بلب   آمد    نفس                   ای  ز  تو  فریاد   بفریاد   رس

سوی عجم ران منشین در عرب                  زرده روز اینک و شبدیز  شب

ملک  بر آرای و جهان تازه  کن                 هر دو جهان را پر از آوازه کن

سکه  تو  زن  تا  امرا  کم  زنند                   خطبه تو خوان  تا خطبا دم زنند

باز کش  این  مسند  از آسودگان                  غسل  ده  این  منبر از  آلودگان

ما همه  جسمیم  بیا جان تو باش                   ما همه موریم  سلیمان  تو باش

از  طرفی   رخنه   دین  میکنند                   وز دگر  اطراف  کمین  میکنند

خیز  و   بفرمای    سرافیل   را                   تا  بدمد  این  دو  سه  قندیل  را

خلوتی     پرده     اسرار     شو                   ما  همه  خفتیم   تو   بیدار   شو

      پانصد و هفتاد بس  ایام  خواب                  روز  بلند  است  بمجلس  شتاب

(یعنی، پانصد و هفتاد سال مقارن نصف یوم میباشد، پس ایام غیبت بس است چون یک روز( که هزار سال است) بلند میباشد بظهورت شتاب کن).

همچنین، شیخ جلال الدین سیوطی در صفحه ۳۷۹ اشعه اللمعات مینویسد:" که بعضی از علماء وقت فتوا دادند که در مائه عاشر (یعنی سنه دهم که می شود هزار سال) خروج مهدی و دجال و نزول عیسی و وقوع دیگر علامات قیامت واقع گردد".

جوهری در صفحه ۴۱۸ کتاب طوفان البکاء، از علم نجوم سال ظهور را بدست آورده و می گوید وقتی کواکب به خانه های خود رفتند همان سال ظهور است، به عبارتی اهل زیج گویند هفت شاه که هفت کواکبند دو مرتبه به اتفاق به خانه های خویش داخل شدند هر مرتبه آشوب عظیمی در عالم برپاشد. یک مرتبه سالی که طوفان نوح شد و مرتبه ثانی سالی که مظلوم کربلا جناب سید الشهداء در صحرای کربلا به درجه رفیع شهادت رسید و در سنه هزار و دویست و پنجاه و شش نیز کواکب به خانه های خود داخل خواهند شد و عجیب تر از ظهور آن حضرت به نظر نمی رسد. ایضا در همان صفحه از مأخذ فوق آمده است: قولی دیگر از سید عظیم الشأن فاضلی شنیدم که کتابی بسیار کهنه در ولایتی به هم رسیده و احادیث غریبه بسیار استکتاب شده است، از آن جمله حدیثی در وی دیده اند که عمر حضرت صاحب چون به هزار می رسد ظهور خواهد نمود  العلم و عند الله. و باز در همان صفحه آمده است: باز مصنف گوید که شخصی از سیاحان روزی مرا ملاقات نموده بشارت داد که به یک واسطه از قول ابوالادیان تا حال هست و تا قیامت خواهد بود شنیدم که عمر قائم که به هزار می رسد ظهور می نماید.

شیخ حسین اخلاطی اشعاری دارد که سال ظهور را تعیین نموده است :

یجیئ ربا لکم فی النشأتین     لیجیی الدین بعد الرا و غین

یعنی کسی که رب شما در دو عالم است بعد از را و غین ظهور خواهد نمود تا دین را احیا کند (کلمه رب در عدد نیز با نام حضرت باب (علی محمد) مطابق است). طبق حروف ابجد: را ۲۰۰ سال و غین ۱۰۶۰ سال است، یعنی بعد از ۱۲۶۰ ظاهر می شود.

علّامه ناظم الاسلام در کتاب علائم الظهور للمهدی الموعود در مورد دوره هزار ساله چنین استنباط نموده که دوره اول یعنی دوره تدبیر مربوط به قسمت اول سوره سجده، یدبر الامر، است که از زمان هجرت تا انتهای غیبت صغری یعنی سال ۳۳۰ خواهد بود و دوره دوم که هزار سال باید طول بکشد از غیبت صغری تا ظهور حضرت مهدی است که مجموعا (۱۳۳۰=۱۰۰۰+۳۳۰)  ۱۳۳۰ خواهد بود. این عالم بزرگ اسلامی بعد از این احتساب اینگونه نتیجه گیری نموده که ان شاءالله در سال ۱۳۳۰ چشم همه ما به جمال امام زمان روشن خواهد شد. ( استدلال بهائیان و این عالم اسلامی مشابه هم می باشند.تفاوت فقط دراین است که چون بهائیان غیبت صغری را قبول ندارند انتهای دوره تدبیر را فوت امام حسن عسگری یعنی سال ۲۶۰ هجری حساب نموده اند لذا ۲۶۰ را به ۱۰۰۰ جمع می کنند و ۱۲۶۰ را سال ظهور می دانند)

در نتیجه، بر اساس علم آمار و احتمالات عقلاً صحیح نمی باشد که روایات زیادی تصادفا باهم موافق آیند; بنابراین، کثرت این اخبار که همه وجه مشترک دارند به آنها حالت تواتر می دهد و کلیت موضوع به خاطر کثرت این روایات اثبات می شود. لازم بذکر است که، بسیاری از بشارات اسلامی به ظهور بعد، منطبق با علم حروف می باشد و در امالی شیخ صدوق روایت ذیل، در خصوص اهمیت حروف ابجد، بیان گردیده است: " عثمان بن عفان از رسول خدا (ص) پرسید تفسیر ابجد چیست؟ رسول خدا (ص) فرمود تفسیر ابجد را بیاموزید که همه عجائب در آنست واى بر عالمى که تفسیر ابجد را نداند"[۲۶۱]. انتهی

ارتباط عدد ۱۰۰۰ و عدد ۱۲۶۰ در اسلام: باری، قرآن کریم عدد ۱۰۰۰  را ۳ بار بشارت داده است ( سوره های سجده، حج، سبا). اما عدد ۱۲۶۰ بیانگر دوره کامل اسلام است، از ابتدای هجرت تا انتهای دوره امامان. عدد ۱۰۰۰ فقط درباره عصر تکوین است.

عصر رسالت و امامت روی هم ۲۶۰ سال               ( از هجرت تا فوت آخرین امام حاضر)

عصر تکوین و عروج ۱۰۰۰ سال             ( انتهای دوره امام تا انتهای دوره اسلام و ظهور مهدی)

مجموع برابر است با ۱۲۶۰ سال  و این برابر است با اظهار امر حضرت باب، که در دو ساعت و یازده دقیقه از شب پنجم جمادی الاولی سال ۱۲۶۰ هجری قمری واقع شد.
" و در این کور خداوند عالم، بنقطه بیان (از القاب حضرت باب) آیات و بیّنات خود را عطا فرموده و او را حجّت ممتنعه بر کلّ شیء قرار داده و اگر کلّ ما على الارض جمع شوند نمیتوانند آیه بمثل آیاتى که خداوند ازلسان او جارى فرموده اتیان نمایند و هر ذى روحى که تصوّر کند بیقین مشاهده میکند که این آیات از شأن بشر نیست بلکه مخصوص خداوند واحد احد است که بر لسان هر کس که خواسته جارى فرموده، و جارى نفرموده و نخواهد فرمود الاّ از نقطه مشیّت ( روح الامین) زیرا که او است مرسل کلّ رسل و منزل کلّ کتب … کلّ با علوّ قدرت خود خواستند که اطفاء کلمات الله را نمایند ولى کلّ عاجز شده  و نتوانستند. "

(منتخباتی از کتاب بیان فارسی از آثار حضرت باب)

 

دیانت بابی

در جمیع ادیان آسمانی بشارت به دو ظهور بزرگ پی در پی داده شده است که توسط آن دو ظهور عالم به نور خداوند روشن شود و سلطنت الهی در جهان برقرار گردد و مرحله جدیدی در تاریخ عالم انسانی شروع گردد، که به اعتقاد بهائیان ظهور اول ظهور حضرت باب، جهت آماده سازی مردم برای عرفان ظهوری عظیم تر، و ظهور ثانی ظهور حضرت بهاءالله میباشد که اساس نظمی نوین و مدنیتی روحانی در عالم بشریت را بنا نهاد. دیانت بابی در محیطی که مذهب شیعه اسلام بود ظهور کرد، (چنانچه دیانت مسیحی نیز از محیطی که یهودیان بودند بپا خاست و " بسیاری از عقاید یهودی توسط مسیحیت اخذ شد و به صورت جزئی از این دین در آمد"[۲۶۲] و " به مدت دو قرن دیانت مسیحی در نظر همسایگان، تجدید و تجددی از آن دیانت آبا اجدادی (دیانت یهودی) بشمار می آمد"[۲۶۳] ) و مومنین اولیه این آئین الهی، مسلمینی بودند که اعتقاد به رجعت امام دوازدهم داشتند که مومنان را هدایت نموده و دیانت الهی را تجدید نماید. این اعتقاد به ظهور و رجعت، اساس تعالیم مکتب شیخی بود که به دنبال نام شیخ احمد احسائی نامیده شده بود. " این نجم بازغ الهی و مصباح هدایت ربانی … قلب پاک و ضمیر منیرش بانوار تقدیس و تنزیه محل تجلی اسرار پروردگار شد و با اتصاف بکمالات روحانی و زهد و تقوای ربانی نفوس مستعده را بقرب طلوح صبح حقیقت بشارت داد"[۲۶۴]. معروف است که شیخ احمد احسائی همیشه اوقات در بالای منبر بیانات خود را باین بیت شروع میفرمود:

من آن ستاره صبحم که در زمان ظهور                    همیشه پیشرو آفتاب می آید

شیخ احمد احسائی و جانشینش سید کاظم رشتی اعتقاد سنتی تفسیر و تعبیر لفظی را ترک کردند و اعتقاد به مفاهیمی چون رجعت امام دوازدهم را تمثیلی و نمادین دانستند[۲۶۵]. این دو عالم جلیل القدر، برگزیده خداوند و مبشرین ظهور قائم موعود بودند، که پیروانشان را برای ظهور موعود در آینده ای بسیار نزدیک آماده کردند (در کتاب مهدی موعود آمده است: ابن ماجه این حدیث حسن و صحیح را که ثقات محدثین نقل کرده اند در کتاب سنن از عبدالله بن حارث بن جزء زبیدی روایت نموده که پیغمبر (ص) فرمود: مردمی از جانب مشرق قیام نمایند و سلطنت را برای مهدی آماده سازند).

در هر صورت، در نیمه قرن سیزدهم هجری قمری، زمانیکه مردم ایران زمین در مرداب اوهام و خرافات و تعصبات جاهلانه غرق گشته و در خواب غفلت و نادانی فرو رفته بودند، جوانی بیست و پنج ساله، از سلاله اهل بیت حضرت محمد (ص) به نام سید علی محمد، ملقب به باب، مشهور به طهارت ذات و حسن رفتار و صداقت و تقوی در بین ناس ، در شب پنجم جمادی الاول سال ۱۲۶۰ هجری قمری در شیراز (همچنین سال بعد در مکه) در حالی که یکهزار سال تمام از رحلت امام حسن عسگری می گذشت اعلان نمود که برگزیده خداوند برای رسالت آسمانی جدید و همان قائم موعود است.

جمالی  ز شیراز  و  شیرازیان                    همان روح خیزد  که از تازیان

که شیراز نشان  دارد از حجاز                    حقیقت شمر این سخن نی مجاز

( پیر جمالی)

خدیجه بیگم، همسر حضرت باب، درباره نحوه پی بردن به مقام حضرت باب حکایت میفرمایند که: شبی از شبها نیمه شب، هیکل مبارک ( حضرت باب)  را دیدم که در اطاق طبقه فوقانی منزل ایستاده و دستها بسوی آسمان بلند کرده بودند و در حالی که سیل اشک از چشمان مبارک جاری بود با صدائی دلکش به مناجات مشغول بودند. نوری درخشان صورت مبارک را چنان روشن کرده بود که اشعه آن به اطراف ساطع می شد. جلال و شکوهی که در آن هیکل مبارک منعکس بود مرا چنان دچار رعب و وحشت کرد که بدون اختیار در جای خود میخکوب شده سرتا پای بدنم بلرزه در آمد… حضرت باب در توضیح آن شب تاریخی به حرم مبارک میفرمایند: این خواست خداوند بود که تو مرا در آن حالت ببینی تا هرگز بخود شک و تردید راه ندهی و به یقین بدانی که من همان مظهر موعودی هستم که مردم هزار سال است انتظارش را می کشند. آن نوری که دیدی از وجود و قلب من سرچشمه می گرفت  انتهی.[۲۶۶]

باری، " از آنجا که پیام حضرت باب استبداد سیاسی سران قاجار و نیز استبداد دینی سران مذهبی ایران را مورد سوال قرار داد و مشروعیت قدرت ایشان را که بر مبنای سنت پرستی استوار بود با طرد و نفی سنت های پوسیده به امر الهی مورد خطر انداخت، بسیاری از علمای دینی و حکام محلی و زمامداران مملکتی، آن حضرت و پیروانش را تکفیر کردند و با هزاران تهمت و دروغ و افتراء مردم را از تحقیق در مورد آئین جدید ترساندند که این شیوه عقیم و ظالمانه هم اکنون نیز ادامه دارد. … در سه سال اول پس از اظهار امرشان، حضرت باب در شهرهای گوناگون از جمله شیراز و مکه و اصفهان اقامت داشتند که اکثر این اوقات در حبس خانه به سر میبردند. اما سه سال آخر زندگانی عنصری حضرت باب در زندانهای ماکو و چهریق ( آذربایجان) گذشت، چرا که علماء و صدر اعظم ایران در آن زمان یعنی میرزا آغاسی را امید بر این بود که شاید به این ترتیب ارتباط مردم با آن حضرت قطع شود و امرش فراموش گردد. اما تعداد پیروان حضرتش روز به روز بیشتر شد"[۲۶۷]. خانم دیولافوآ که در سالهای ۱۸۸۱ و ۱۸۸۴ در ایران تحقیقات بسیاری در خصوص بابیان انجام داده، درباره حضرت باب مینویسد: " مانند تمام قائدین رفورماتر به شدت با خرابی اوضاع عمومی و فساد اخلاق و حرص و آز حکام و مأمورین دولتی و رفتار روحانیون مبارزه کرد …"[۲۶۸].

باری، پیام حضرت باب بسرعت در سراسر ایران منتشر شد و در بین همه اقشار جامعه، " شهری و روستایی، شاهزادگان، مشایخ، علما، تجار، کسبه، بازاری و دهقانان"[۲۶۹] جنبشی بی نظیر پدید آمد و بسیاری از علمای مذهبی اسلام به آئین حضرتش ایمان آوردند که از بین روحانیان شخصیت های بزرگی چون سید یحیی دارابی و ملا محمد علی زنجانی را میتوان نام برد. ملا محمد علی زنجانی، حجهالاسلام، از جمله مجتهدین عالیقدر شیعه " که دارای احترام و نفوذ فراوان بود و در محضر درسش صدها نفر تحصیل نموده و دهها تن به درجه اجتهاد رسیده بودند"[۲۷۰]. مقام علمی او به حدی بود که هنگام باز گشت از عتبات، علما دو فرسنگ وی را مشایعت نمودند. ایشان پس از شنیدن ندای حق وکسب اطلاع ازاینکه تعداد کثیری به آئین حضرت باب گرویده اند به مصداق آیه ۱۶ سوره شوری، برهان و حجت محاجین را باطل شمرده ( وَالَّذِینَ یُحَاجُّونَ فِی اللَّهِ مِن بَعْدِ مَا اسْتُجِیبَ لَهُ حُجَّتُهُمْ دَاحِضَهٌ عِندَ رَبِّهِمْ وَعَلَیْهِمْ غَضَبٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ، یعنی آنان که در دین خدا جدل و احتجاج می کنند پس از آنکه خلق دعوت او را پذیرفتند حجت آنها نزد خدا لغو و باطل است و بر آنها قهر و غضب و عذاب سخت خواهد بود)، ندای حق را حجت بالغه شمرده، خود را موظف به تحقیق و تفحص درباره آئین حضرت باب دانسته و به کلمه مبارکه " رَّبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِیاً یُنَادِی لِلإِیمَانِ أَنْ آمِنُواْ بِرَبِّکُمْ فَآمَنَّا "[۲۷۱]، ناطق شده و به شرف ایمان نائل آمد. همچنین، سید یحیی دارابی، " که در فصاحت بیان مانند نداشت و بر معارف اسلامی و حقایق قرآن احاطه ای عمیق داشت و در علم و فلسفه کم نظیر بود. شگفتی آور است که سی هزار حدیث از حفظ داشت و بعلت همین فضل و دانش وقتی ندای حضرت باب بلند گردید محمد شاه وی را انتخاب کرد که به شیراز رود و در امر باب تحقیق بعمل آورد. البته نیت سید یحیی آن بود که بتواند با فصاحت و بلاغتی که داشت و علم و فضیلتی که دارا بود جوان بیست و پنج ساله درس نخوانده را متقاعد سازد تا از ادعای خویش دست بر دارد. به گفته خود او با همین نیت روانه شیراز گردید. سه بار حضرت باب را ملاقات کرد و به اعتراف خود او در دفعه نخست علم خود را در برابر علم وی چون قطره در مقابل دریا دید و بار دوم او را چون آفتاب و خود را چون ذره مشاهده کرد و در مرتبه سوم در محضرش از هوش برفت و بیهوش شد. آنچنان شیفته حضرت باب گردید که بازگشت به طهران و تسلیم گزارش حضوری به شخص شاه را اتلاف وقت دانست و به یک گزارش کوتاه کتبی اکتفا نمود…"[۲۷۲]. چنانچه گیلبرت (Gilbert) رمان نویس فرانسوی در مجله آسیائی ( La Journal Asiatique ) که به سال ۱۸۷۳ در مارسی چاپ شده مینویسد: " … تعجب فوق العاده پادشاه هنگامی روی داد که شنید که این مأمور عالی او که برای در هم شکستن اصول عقاید باب اعزام شده بود در سلک پیروان مخلص و جانفشان او در آمده است …".

حضرت باب در کتابها و الواح متعددی که از قلم ایشان به وحی الهی نازل گردید، تاکید بر ظهور قریب الوقوع موعودی عظیم تر، من یظهره الله (آنکه خداوند ظاهرش خواهد ساخت)، را نمود که منظور از آن، ظهور پیغمبری جدید بود. سرانجام، در سال ۱۲۶۶ هجری قمری، بدلیل گرویدن روز افزون مردم به این آئین آسمانی، به مصداق آیه ۸۷ سوره بقره با این مربی ربّانی عمل نمودند: أَفَکُلَّمَا جَاءکُمْ رَسُولٌ بِمَا لاَ تَهْوَى أَنفُسُکُمُ اسْتَکْبَرْتُمْ فَفَرِیقاً کَذَّبْتُمْ وَفَرِیقاً تَقْتُلُونَ ( آیا هر گاه برای شما پیغمبری از جانب خدا بیاید و اوامری بر خلاف هوای نفس شما آرد سرکشی نموده و گروهی را تکذیب نموده و جمعی را می کشید؟)، و حضرت باب به تائید و فتوای علماء در شهر تبریز تیر باران شدند و روایت نقل شده از ائمه اطهار در احادیث مرویه در باب سیرت و اخلاق قائم، در مورد واقعه ناگواری که در آذربایجان اتفاق می افتد به وقوع پیوست ( در صفحه ۹۰۸ مهدی موعود و ۴۳۶ ترجمه جلد سیزدهم بحارالانوار آمده است: در غیبت نعمانی از ابو بصیر از حضرت صادق نقل کرده که گفت: پدرم فرمود: " لابدنا من آذربیجان لا یقوم لها شئی فاذا کان ذلک فکونوا احلاس بیوتکم و البدوا ما البدنا فاذا تحرک محرک فاسعوا الیه و لو حبوا و الله لکانی انظر الیه بین الرکن و المقام یبایع الناس علی الکتاب جدید علی العرب شدید، یعنی  ناچار ما (اهل بیت) را در آذربایجان واقعه ای پیش آید که هیچ چیز نمی تواند با آن برابری کند. پس چون این حادثه وقوع یابد، ملازم بیت خود باشید و در جای خود اقامت کنید، مادامی که ما اقامت نمودیم پس چون شخص متحرکی بجنبش آمد آنگاه  بسوی او بشتابید (اشاره به ظهور ثانی، ظهور حضرت بهاءالله) اگر چه با سینه باشد. بخدا قسم گویا می بینم او را که مابین رکن و مقام با مردم بیعت می فرماید به کتابی جدید که بر عرب سخت است و شدید)".

مولوی در مثنوی میفرماید:

متهم  داری  کسانی  را که حق                   کرد امین  مخزن  هفتم  طبق

متهم نفس است نی عقل شریف                   متهم حس است نی نور لطیف

در کتاب عوالم بحرینی از امام صادق (ع) روایت شده که فرموده اند: " و لقد یظهر صبی من بنی هاشم و یامر الناس ببیعته و هو ذو کتاب جدید، یبایع الناس بکتاب جدید علی العرب شدید فان سمعتم منه شیئا فاسرعوا الیه"؛ حضرت بهاءالله با توجه به این حدیث می فرمایند: " خوب وصیت ائمه دین و سرج یقین را عمل نمودند. با اینکه می فرماید: اگر شنیدید که جوانی از بنی هاشم ظاهر شد و می خواند مردم را به کتاب جدید الهی و احکام بدیع ربانی بشتابید بسوی او، مع ذلک جمیع حکم کفر و خروج از ایمان به آن سیّد امکان دادند و نرفتند بسوی آن نور هاشمی و ظهور سبحانی مگر با شمشیرهای کشیده و قلب های پر کینه"[۲۷۳].

گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند            جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد

بیاناتی از حضرت بهاالله را زینت بخش این مقال می کنیم که میفرمایند: " به علماء از قول بهاء بگو ما به زعم شما مقصریم، از نقطه اولی (حضرت باب) روح ما سواه فداه چه تقصیری ظاهر که هدف رصاصش (گلوله سربی) نمودید. نقطه اولی مقصر، از خاتم النبیین روح العالمین له الفداء چه تقصیری باهر که بر قتلش مجلس شورا ترتیب دادید. خاتم النبیین مقصر، از حضرت مسیح چه تقصیر و افترا هویدا که صلیبش زدید. حضرت مسیح به زعم باطل شما کاذب، از حضرت کلیم چه کذبی و افترایی آشکار که بر کذبش گواهی دادید. حضرت کلیم به زعم باطل شما کاذب و مقصر، از حضرت خلیل چه تقصیری هویدا که در آتشش انداختید. اگر بگویید ما آن نفوس نیستیم، می گوییم اقوال شما همان اقوال و افعال شما همان افعال"[۲۷۴].

در مدرسه کس را نرسد دعوی توحید           منزلگه مردان موحد سر دار است

 باری، مخالفین را امید چنان بود که این آئین ربانی با از بین رفتن موسسش رو به نابودی و زوال گذارد، و لیکن همچنانکه در آیه ۳۲ سوره توبه قرآن مجید آمده است: یُرِیدُونَ أَن یُطْفِؤُواْ نُورَ اللّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَیَأْبَى اللّهُ إِلاَّ أَن یُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ (کافران میخواهند که نور خدا را با دهانشان خاموش کنند و خدا نگذارد، تا آنکه نور خود را در منتهای ظهور و حد اعلای کمال برساند هر چند کافران ناراضی و مخالف باشند)، آوازه این آئین آسمانی نه تنها خاموش نشد، بلکه به اراده الهی، به خارج از مرزهای ایران نیز کشیده شد.

داستان حیرت انگیز حیات حضرت باب بسیاری از متفکرین و دانشمندان جهان را تحت تاثیر خود قرار داده که در اسناد تاریخی گزارشاتی در این خصوص به ثبت رسیده است. پروفسور ادوارد براون، شرق شناس دانشگاه کمبریج در خصوص حیات حضرت باب مینویسد: " کیست که بتواند مجذوب روح متعالی باب نشود؟ زندگی پر از رنج و عذاب او، خلوص او، جوانی او، شهامت و صبر عاری از گلایه او در سختی ها… و از همه بالاتر مرگ اندوهگین او، اینها همه بشدت احساس همدردی ما را نسبت به پیامبر جوان شیرازی بر می انگیزد"[۲۷۵]. سر فرانسیس یانگ هازبند ((Younghusband دانشمند انگلیسی و رئیس هیئت مطالعات مذهبی، در کتاب تاریخ اعصار (History of the Times) می نویسد: " حکایت باب … حکایتی از دلاوری های روحانی است که هیچ چیز بر آن تفوق نتواند جست … زندگی باب از مهمترین وقایع قرن است که حقیقتاً ارزش مطالعه و تحقیق را دارا می باشد"[۲۷۶]. عالیجناب دکتر چاین (F.K. Cheyne)  دکتر در علم الهیات و دانشمند معروف کتب مقدسه در دانشگاه آکسفورد و عضو فرهنگستان انگلستان حضرت باب را چنین می خواند: "مسیح عصر … و فرستاده الهی، بلکه صاحب مقامی والاتر. ترکیبی که او از قدرت و عطوفت در خود داشت آنقدر نادر است که ما باید او را در ردیف مردانی خارق العاده به شمار آوریم"[۲۷۷]. و در نهایت، نیکولا (Nicola)، مورخ مشهور فرانسوی مینویسد: " زندگی او (باب) از نمونه های برجسته شجاعت و شهامتی است که بشریت تا بحال اقبال دیدنش را داشته است"[۲۷۸]، او حتی فراتر رفته و عصر حاضر را به زمان حضرت مسیح تشبیه نموده است:" او خود را فدای بشر کرد … او هم مثل مسیح جان خود را در راه برقراری حکومت مساوات، عدالت و محبت برادرانه فدا نمود"[۲۷۹]. جالب توجه آنکه، جناب ویلیام سیرز وجوه تشابه فی مابین حیات حضرت باب و حضرت مسیح را بررسی کرده اند، که خود شاهدی است بر این مدعا که تاریخ همواره تکرار میشود. ذکر برخی از این وجوه تشابه در این مقام خالی از لطف نیست: " هر دو جوان بودند ( هر دو تقریباً در ۲۵ سالگی به رسالت بر گزیده شدند)، هر دو بخاطر محبت و شفقتشان معروف و مشهور بودند، دوره حیات هر دو بسیار کوتاه بود و با سرعتی فوق العاده به اوج خود رسید، هر دو شجاعانه با سنن و آداب کهنه و پوسیده و قوانینی که از ادیان گذشته به ارث رسیده بودند به مبارزه برخاستند ، آنها جامعه باجگیر و فاسد زمان خود را چه در زمینه های مذهبی و چه غیر مذهبی هر دو محکوم کردند ، بزرگترین دشمنان آنها رهبران مذهبی سرزمینشان بودند این رهبران محرک تمام مصائبی بودند که آنها می بایست تحمل نمایند ، هر دو آنها را به زور نزد مقامات دولتی حاضر کرده و در معرض محاکمه قرار دادند ، هر دو را پس از استنطاق تازیانه زدند ، هر دو آنها در ملأ عام و با تحقیر و اهانت بسیار به قربانگاه خود برده شدند ، هر دو کلماتی امیدبخش و پر از وعد و وعید به آن کسی گفتند که می بایست با آنها به قتل برسد این کلمات حتی در حرف و لغت هم شبیه به هم بودند مانند: " تو در بهشت با من خواهی بود" ، در واقعه شهادت هر دو که در ساعت ۱۲ ظهر صورت گرفت به دنبال شهادت، ظلمت همه جا را فرا گرفت ، در هر دو مورد پس از شهادت ، سرگشتگی ، حیرانی و نا امیدی مومنین را فرا گرفت، امر هر دو آنها توسط حواریون آنها (پطرس و پولس هر زمان) به سراسر جهان برده شد، هر دو آنها با کلمات مشابهی به این سوال که " آیا شما شخص موعود هستید؟" پاسخ گفتند ، هر دو آنها حواریون خود را مخاطب قرار دادند و تشویق کردند که پیامشان را تا به اقصی نقاط عالم ببرند"[۲۸۰]. بلی، تاریخ آئینه عبرت است و این است سّر حدیث مشهور نبوی که در صفحه ۱۳۱ جلد ۵۳ بحارالانوار و همچنین در صفحه ۱۶۹ جلد چهارم " طاووس بهشتیان" از حضرت رسول اکرم (ص) در خصوص امت اسلام نقل شده است: " در میان بنی اسرائیل هیچ حادثه ای روی نداده است جز اینکه در میان امّت من نظیر آن روی خواهد داد، حتّی خَسْف و قَذْفٌ و مَسْخٌ."  


" باید هر نفسی امروز در آنچه ظاهر شده تفکر کند و بعقل ودرایت خود تفحص نماید که شاید از اشراقات انوار آفتاب حقیقت محروم نماند. حق لازال از دونش ممتاز بوده و هست. اعراض معرضین و انکار منکرین منوط نبوده و نخواهد بود چه که در هر عصر و قرن که نیر حقیقت (پیامبر الهی) ظاهر شد علما و عرفا و امرا به اعراض قیام نمودند و بر اطفای نور الهی کمال جد و جهد را مبذول داشتند"[۲۸۱]

(حضرت بهاءالله)

دیانت بهائی

حضرت بهاءالله، پیامبر و شارع دیانت بهائی، در روز دوم محرم ۱۲۳۳ هجری قمری در خانـواده‌اى از نجـباء و اشـراف ایران متولد شدند. اگر چه حضرتشان به مدرسه ای داخل نشدند، ولی از همان اوایل کودکی مراتب علم و دانائی در ایشان نمودار بود. " … از صغر سن آثار مهربانی و جود و کرمشان مشهور بود. … قوه جاذبه ای داشتند که هر کس مجذوب می شد و همیشه حولشان جمعیت بود. وزرا و وکلا همیشه حول جمال مبارک(حضرت بهاءالله) بودند و اطفال مفتون آن طلعت و سیما. … در سن سیزده چهارده مشهور به علم بودند و در هر موضوعی صحبت می کردند و هر مسئله را حل می فرمودند. در محافل بزرگ علما صحبت می کردند، مسائل مشکله علما را حل می فرمودند و جمیع اذعان می نمودند. … زمانی که نام او را برای یک منصب دولتی عنوان نمودند، صدر اعظم ایران چنین اظهار نظر کرده بود که کاری به ایشان نداشته باشید. این جوان تنزل به وزارت نمی کند. همتش از این بلند تر است. مقصد او را کشف ننمودم ولی می دانم فکر امری عظیم دارد که مشابهتی به افکار ما ندارد. او را به خود واگذارید"[۲۸۲]. حضرت بهاءالله یکی از پیروان نخستین حضرت باب بود و از همان آغاز ظهور حضرت باب به تبلیغ و گسترش آئین بابی قیام کرده و بارها بدین خاطر دچار آزار و اذیت شده و حتی دستگیر شدند. در هر صورت، " هر یک از انبیای الهی در وقت معینی از حیات بر ماموریت روحانی خود الهام یافتند. کیفیت این امر (نزول وحی) در هر موردی بزبان تشبیه و استعاره بیان شده و هر یک تصویری از آنچه را که ماورای فهم و ادراک بشری است نشان می دهد. حضرت مسیح در توجیه این کیفیت به باز شدن درهای آسمان هنگام تعمید و نزول روح قدس الهی به هیکل کبوتر بر وجود مبارکش اشاره می کند. حضرت موسی از آن به داستان سدره سینا تمثیل می فرماید و حضرت رسول اکرم از ندای جبرئیل که وی را به خطاب " اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ " مخاطب ساخته بود صحبت می نماید"[۲۸۳]. حضرت بهاءالله درباره این کیفیت روحانی و نزول وحی سماوی چنین میفرمایند: " در ایام توقف در سجن ارض طا اگر چه نوم از زحمت سلاسل و روائح منتنه قلیل بود و لکن بعضی اوقات که دست می داد احساس میشد از جهت اعلای رأس چیزی بر صدر میریخت بمثابه رودخانه عظیمی که از قله جبل باذخ رفیعی بر ارض بریزد و به آن جهت از جمیع اعضاء آثار نار ظاهر و در آن حین لسان قرائت مینمود آنچه را که بر اصغاء آن احدی قادر نه"[۲۸۴]. و در مقام دیگر میفرمایند: " در شبی از شبها در عالم رویا از جمیع جهات این کلمه علیا اصغا شد: انا ننصرک بک و بقلمک لا تحزن عما ورد علیک و لا تخف انک من الآمنین سوف یبعث الله کنوز الارض و هم رجال ینصرونک بک و باسمک الذی به احی الله افئده العارفین ( ما تو را به نفس تو و قلمت نصرت می کنیم از آنچه که بر تو وارد می شود محزون مباش و خائف مشو زیرا براستی تو در امان هستی. خداوند بزودی گنجینه های عالم را مبعوث خواهد کرد و آنها رجالی هستند که تو را به نفس تو و بنام تو که بوسیله آن خداوند قلوب مومنین را زنده کرده نصرت خواهند نمود)"[۲۸۵]. بنابراین، حضرت بهاءالله در سال ۱۲۷۹ هجری قمری، مقام خویش را بعنوان موعود حضرت باب و فرستاده الهی برای هدایت و راهنمائی اهل جهان بسوی صلح و آشتی و وحدت و یگانگی اعلان و آئین بهائی را بنیاد گذارد. دولت ایران به دلیل خطر روز افزون گرویدن مردم ایران به این آئین آسمانی، با توصیه و تاکید علما، حضرت بهاءالله را نخست به بغداد و بعد به قسطنطنیه و سپس به ادرنه و در نهایت به عکا، فلسطین آنروز، تبعید کردند و بدین ترتیب بشارات نقل شده از ائمه اطهار در احادیث مرویه بوقوع پیوست (در کتاب فتوحات مکیه تالیف شیخ ابن العربی، همچنین در صفحه ۵۳۶ کتاب الیواقیت و الجواهر فی بیان عقائد الاکابر، از احادیث صحیحه نبوی چنین نقل شده است: شهدای او (مهدی) بهترین شهیدانند و امنای او نیکوترین امینان و خداوند برای نصرت آنحضرت قومی را در پرده غیب مکنون و مهیا داشته که ایشان را بر سبیل مکاشفه و شهود بر حقائق و آنچه امر الهی است بر عباد آگاه میفرماید و تمام ایشان از عجم باشند و لکن به غیر لسان عربی تکلم نمی نمایند و آنها را حافظ و نگهبانی است از غیر جنس ایشان که هرگز خداوند را معصیت نکرده و او مخصوص ترین وزرای مهدی است (اشاره به حضرت بهاءالله) و تمام کبار اصحاب آن حضرت کشته میشوند مگر یکی از ایشان که وارد میشود در مرج عکا مهمانخانه ای که خداوند تبارک و تعالی مقرر فرموده محلی برای سباع و طیور و هوام).

روایات و احادیث راجع به عکا بسیار است؛ در کتاب معتبر" فضایل عکا و عسقلان" تالیف ابن ابی الهول از قول حضرت محمد (ص) احادیث بسیاری روایت شده که نمونه هایی از آن، مضمون فارسی، جهت استحضار ذکر می شود: بدرستی که فقراء اهل عکا و عسقلان پادشاهان و بزرگان آخرتند ( عسقلان همان اشقلون است که در مجاورت عکا قرار دارد )؛ همچنین، آمده است: بدرستی که بهترین سواحل عسقلان است و بهتر از آن عکا است و مزیت عکا بر سایر سواحل همانند مزیت من بر سایر انبیاء است؛ و باز مذکور است: شهری که بین دو کوه و مشرف بر دریا و بنام عکا است هر کس با رقبت داخل آن شود گناهان قبل و بعدش بخشیده خواهد شد … . همچنین، در کتابهای معجم البلدان، اخبار الدول و الاثار الاول، مختار الصحاح و محیط المحیط احادیث ذیل مذکور است: طوبی لمن رای عکا من امتی (خوشا به حال کسی از امت من که عکا را ببیند) و یا طوبی لمن زار عکا (خوشا بحال کسی که عکا را زیارت کند).

باری، تعداد کثیری از علما و روحانیون مسلمان به دیانت بهائی مؤمن گشته اند که شرح ایمان و خدماتی که پس از ایمان در راه اعلاء کلام الهی انجام داده اند از عهده این مقاله خارج است. در این مقام تنها به معرفی تنی چند از این حضرات می پردازیم. ملا محمد قائنی – فاضل قائنی، از محضر بزرگترین علمای زمان خویش همچون شیخ مرتضی انصاری، حاج ملا هادی سبزواری، و شیخ عبدالحسین تهرانی (شیخ العراقین) کسب فیض نمود. جناب فاضل قائنی از کبار تلامذه فیلسوف شهیر مشرق حاج ملا هادی سبزواری بود. همچنین، حضرت شیخ مرتضی انصاری از غایت تقوی و احتیاطی که در امور شریعت داشته بکسی اجازه اجتهاد نمیداده است مگر انکه به احاطه او در این علم وقوف حاصل کرده باشد. بهمین جهت در تمام مدت عمر خویش فقط به ۳ نفر حق اجتهاد داد که یکی از این ۳ نفر جناب فاضل قائنی بود.  شیخ علی اکبر قوچانی از مجتهدین قوچان — ایشان پس از ۲۵ سال تحصیل در فقه و اصول موفق به دریافت رتبه اجتهاد از آخوند ملا کاظم خراسانی گردید. در عتبات عالیات صیت فضلش پیچیده و شاگردان زیادی از محضرش مستفیض گشتند. میرزا حسن ادیب العلمای طالقانی از علمای مشهور دارالخلافه طهران – ایشان در مدرسه دارالفنون که تنها مدرسه عالی آنزمان بود بسمت مدرسی ادبیات و امامت جماعت منصوب و مشغول گشت و فردی مشهور شد و از جانب دولت به لقب ادیب العلماء منصوب گشت.  سید مهدی قوام الشریعه که به واسطه انجام امور شرعی و تبحر و توانایی که در انجام امور از خود بروز دادند، از جانب ارباب روستای قزلجه کند در استان کردستان، آصف اعظم، به لقب " قوام الشریعه" ملقب شدند. ملا نصرالله شهمیرزادی که علوم دینیه و حکمت الهی را در سمنان نزد حاج ملا علی عالم مشهور آنجا فرا گرفت و چون از تحصیل فارغ شد حاج ملا علی و حاکم سمنان با او تا شهمیرزاد همراهی کرده و او را بسمت پیشنمازی و حکومت شرع و رتق و فتق امور آنجا گماشتند. میرزا ابوالفضل محمد بن محمد رضای گلپایگانی، پسر میرزا محمد رضا معروف به شریعتمدار که از جمله علمای برجسته شیعه و ملقب به فقیه طایفه بودند. جناب گلپایگانی در نجف اشرف نزد عالم مشهور میرزا حسن تحصیل فقه نمود و پس از آن در کربلا و کاظمین در حوزه علمیه وارد گردید و نهایتا در علم و دانش دینی سر آمد اقران و شهره دوران گشت. چنانچه، کسی چون علامه قزوینی به ستایش وی دست زده می نویسد: " میرزا ابوالفضل گلپایگانی از فضلای معروف بهائیان و مشهور در مصر و آن صفحات بود. در فنون ادب و عربیت بسیار فاضل و مطلع بود …" — ایشان در اواخر سلطنت ناصرالدین شاه بعنوان استاد در "جامع الازهر" بزرگترین دانشگاه جهان اسلام در مصر به تدریس مشغول شد. سید عباس علوی خراسانی که از محضر علمای بزرگی همچون حاجی آقا حسین قمی و آیت الله زاده خراسانی کسب فیض نمود– در ۱۸ سالگی در مدرسه نواب، از مدارس دوره صفویه، ضمن ادامه تحصیلات خویش حوزه درسی پر رونق برای جمعی از طلاب که اکثرشان از لحاظ سن از خودش بزرگتر بودند دایر نمود و بتعلیم و تعلم مشغول بود و در خلال آن احوال گاهی به امامت جماعت برقرار میگشت و زمانی هم در امور شرعی سمت قضاوت مییافت. ابو الحسن میرزا ملقب به شیخ الرئیس که از محضر مرحوم حجه الاسلام حاج میرزا حسن شیرازی مجتهد معروف و مرجع بزرگ شیعه کسب فیض نمود و پس از اکمال معارف دینی از میرزای شیرازی اجازه اجتهاد گرفت. جناب شیخ در فن خطابه و منبر و سخنوری و بدیهه گوئی در عصر خویش کم نظیر بلکه عدیل المثیل بود و احاطه علمیه و تسلطش بر لغات و اصطلاحات و امثال ادبی و عربی و مسائل فقهی و شرعی چنان بود که اهل فضل و کمال منبرش را مجلس درس مینامیدند. ایشان برای مدتی در خراسان، مشهد و قوچان، زمامدار امور شرعیه بودند. ملا زین العابدین نجف آبادی که در سال ۱۲۵۳ در نجف آباد به جای پدر صاحب منبر و پیشوای جماعت شد. مسجدی که در بازار نجف آباد قرار دارد و به "مسجد ملا "معروف است مردم برای او بنا کردند. حاج سید جواد کربلائی از علمای مشهور و از سادات طباطبائی مقیم کربلا و از سلسله مرحوم بحرالعلوم معروف بوده اند. اجدادش در کربلا از کبار علما و فقهاء مذهب شیعه اثنی عشری بودند و… انتهی. شایان ذکر است که بسیاری از این روحانیون، همچون شیخ علی اکبر قوچانی، سید مهدی قوام الشریعه و ملا نصرالله شهمیرزادی، در راه اعلاء کلام الهی از مقام و موقعیت خود گذشته و جانشان را در راه این آئین ربانی فدا نموده و در نهایت انقطاع جام شهادت نوشیدند.

خلاصه کلام آنکه، "حضرت بهاءالله، بر خلاف انتظار سنتی از موعود که ظهور موعود را با خونریزی و خونخواری و قتل و کشتار فراوان تصویر می نمود، حضرتشان از ابتدا در آثارشان ظهور خود را با نفی هر گونه خشونت و قهر، نسخ حکم جهاد و قتال، تاکید موکد بر آزادی عقیده و وجدان، و ضرورت الفت و اتحاد با همه اقوام و ادیان تعریف نمود و نجات عالم انسانی و تحقق اراده الهی را در وحدت و اتحاد ادیان و وداد و صلح در میان همه فرهنگها، قومها و کشورها تصویر فرمود. به همین جهت حضرت بهاءالله از پیروان خود دعوت نمود که بجای کاربرد قهر و تسخیر ممالک خاکی به مدائن دلهای مردمان توجه کنند و با حکمت و اخلاق و بردباری به فتح قلوب پردازند… در اواخر دوران اقامت حضرت بهاءالله در ادرنه و اوائل اقامت ایشان در زندان عکا یعنی در سالهای ۱۲۴۶ و ۱۲۴۷ شمسی بود که حضرتشان با نزول سوره هیکل زمامداران عالم از جمله پاپ، امپراطور روسیه، ناصرالدین شاه، ملکه انگلیس، صدر اعظم عثمانی و سلطان عبدالعزیز خلیفه عثمانی را مخاطب فرموده و همه ایشان را به نفی فرهنگ خشونت، محو بیدادگری اقتصادی و اجتماعی و ایجاد صلح عمومی دعوت فرمودند. آثار حضرت بهاءالله در دوران ۲۴ ساله اقامت ایشان در عکا از جمله کتاب اقدس و لوح شیخ همگی بر لزوم تاسیس نظمی بدیع و جهان شمول و استقرار صلح و وداد در عالم انسانی تاکید میفرمایند. این آثار از ظهور مرحله جدیدی از تحول و تکامل جهان سخن گفته و لزوم ایجاد نهادهای جهان شمول و فرهنگی مبنی بر اصل وحدت عالم انسانی را برای آینده جهان موکد ساختند"[۲۸۶]. استانوودکوب ( Stanwood Cobb ) دانشمند آمریکائی و کارشناس تعلیم و تربیت کودکان در کتابی بنام   " امنیت دنیای رو به زوال " مینویسد: " حضرت بهاءالله به سال ۱۸۶۷ از زندان عکا الواحی به تمام سلاطین جهان فرستاده و آینده آنها را اخبار کرد که قیام نمایند و صلح بین المللی و تمدن جهانی را تأسیس نمایند. در همین الواح لزوم وجود سازمان ملل را اخبار فرموده اند … ویلسون رئیس جمهوری آمریکا که مقدر شده بود مؤسس سازمان ملل باشد این الواح را مورد مطالعه قرار داد و برنامه صلحی که پیشنهاد نمود از روی آنها تنظیم شده … همچنین، ادموند پریوات ( Edmond Privat ) نویسنده فرانسوی و استاد دانشگاه ژنو در کتابی بنام " دانش شرق،  La Sagesse De Lorinte  "، این موضوع را تصریح میکند که در آن اوان که حضرت بهاءالله این دستورات را که عبارتند از تحریم جنگ – لزوم یک زبان و یک حکومت جهانی به جامعه بشری داد ویلسون رئیس جمهور آمریکا اصول ۱۲ گانه خود را از روی آنها تنظیم و به جامعه ملل آورد ". 

در ضمن، شایان ذکر است که برای اولین بار در تاریخ ادیان، به اراده الهی و عهد و میثاق حضرت بهاءالله، وحدت روحانی جامعه بهائی پس از وفات پیامبر و موسس آئینش حفظ گردید و علیرغم کوشش های دشمنان و ناقضین، دیانت بهائی از انشقاق و تفرقه محفوظ ماند. حضرت بهاءالله در وصیت نامه کتبی خود، حضرت عبدالبهاء پسر ارشدشان را، به عنوان یگانه جانشین خود و مبین و مفسر آیات الهی تعیین نمودند. همینطور، حضرت عبدالبهاء در وصیت نامه کتبی خود نوه شان حضرت ولی امرالله (شوقی ربانی) را به عنوان یگانه جانشین خود تعیین نمودند. پس از وفات حضرت ولی امرالله بیت عدل اعظم رهبری جامعه بهائی را بشکل نهادی دموکراتیک و در عین حال روحانی به عهده گرفت. در نتیجه، "دیانت بهائی ورقی نو در دفتر اتحاد و اتفاق دینی باز نموده است"[۲۸۷].

 آثار حضرت بهاءالله که به وحی الهی نازل شده بالغ بر صد جلد کتاب می باشد که این کلمات الهی شامل آثار عرفانی، اجتماعی، اخلاقی، حدود و احکام میباشد. "همچنانکه جهان مادّی محتاج قوّه خلاّقه اشعه خورشید است نیروی روح انسان نیز موکول به مقابله‌اش با انوار الهی و قوّه خلاّقه ظهور الهی است و اوست که قوای روحانی و اخلاقی و عقلانی را که در ذات انسان مکنون است بمنصّه ظهور میکشاند و اگر این قوّه الهی نبود ذات انسان اسیر غرائز جسمانی و معارف شیطانی میشد. از این رو حضرت بـهاءالله احکام و تعالیمش را "باده ناب سربمُهری" تشبیه میفرماید که "در جمیع اشیاء سریان یافته حیات جدیدی بآنها میبخشد."  آن اوامر "چراغهاى" هدایت کننده به "عنایت الهى" و "کلیدهائى" به باب "رحمت" پروردگار است"[۲۸۸]. در ضمن شایان ذکر است که ، آثار دیانت بهائی به دو زبان فارسی و عربی نازل شده است. در این مورد در آثار طلعات مقدسه بهائی آمده است: " تازی و پارسی هردو نیکو است چه که آنچه از زبان خواسته اند، پی بردن به گفتار گوینده است و این از هر دو می آید و امروز چون آفتاب دانش از آسمان ایران آشکار و هویدا است، هر چه این زبان را ستایش نمائید سزاوار است… در حلاوت لسان پارسی شک و شبهه ای نیست و لکن بسط عربی را نداشته و ندارد. بسیار چیزها است که در پارسی تعبیر از آن نشده یعنی لفظی که مدل بر او باشد وضع نشده و لکن از برای هر شیء در لسان عربی اسماء متعدده وضع شده…"[۲۸۹] انتهی.

سرانجام حضرت بهاءالله در سال ۱۸۹۲ میلادی، پس از چهل سال حبس و تبعید دار فانی را وداع گفتند و " امروزه میلیونها نفر از مردم سراسر جهان آن ذات مقدّس را مظهر ظهور الهى و معلم ملکوتى در این عصر و زمان میشناسند"[۲۹۰].

درنتیجه، " امر بـهائی جوانترین دین از ادیان مستقلّ جهان است و تجدید دین از اصول این آئین است، زیرا در هر زمان مقتضیّات جامعه بشری تغییر میپذیرد و در هر عصری دینی جدید موافق با مقتضیّات جهان و نیازمندی جهانیان ظاهر میگردد. بـهائیان معتقدند که حضرت بـهاءالله، بنیانگذار امر بـهائی (۱۸۱۷- ۱۸۹۲) جدیدترین فرستاده الهی در سلسله پیامبران پیشین چون حضرت ابراهیم، موسی و بودا و زردشت و مسیح و بالاخره حضرت محمّد است و رسالتش برای ایجاد تمدّنی جدید و جهانی است که بشر در این زمان بدان نیازمند است"[۲۹۱].

همچنین، دیانت بهائی " در دوره کوتاه تاریخ ۱۵۰ ساله خود به سرعت از از مجهولیت خارج شده و از یک نهضت گمنام مذهبی خاورمیانه ای به یک دیانت جهانی با رشد سریع تحول یافته "[۲۹۲] و به عنوان جوانترین دیانت جهانی، اینک در تمام کشورهای جهان استقرار یافته و بنا به گواهی دائره المعارف بریتانیکا، دیانت بهائی بعد از مسیحیت بیشترین گسترش را در نقاط مختلف عالم دارد.

 Encyclopaedia Britanica – World wide Adherents of All Religion))

 

ذکر حکایتی در این مقام خالی از لطف نیست: وقتی کاروانی از مکه وارد شام شد. پادشاه، دستور داد رئیس کاروان را که ابوسفیان نام داشت، نزد او ببرند.

سلطان از ابوسفیان پرسید: در حجاز چه خبر شده است؟ برخی خبرها به ما رسیده ولی از موضوع به درستی اطلاعی نداریم.

سلطان گفت : من سؤالاتی از تو می کنم و می خواهم حقیقت را بگویی…

این محمّد قبل از اینکه ادّعای پیغمبری کند، دیوانه بود؟

ابوسفیان گفت: خیر دیوانه نبود.

سلطان پرسید: آیا محمّد، ثروتمند است؟

ابوسفیان گفت: خیر ثروتی ندارد.

سلطان پرسید: بعد از ادّعای پیغمبری، آیا وضع او بهتر شد و زندگیش آسوده تر گشت؟

ابوسفیان گفت: خیر نه تنها وضعش بدتر شده بلکه در بیابان هم سرگردان و آواره شده است.

سلطان گفت: آیا با همه این مشکلات، از کارش پشیمان شده و از ادّعایش دست کشیده؟

ابوسفیان گفت: خیر بلکه در کارش جدی تر هم شده.

سلطان گفت : آیا مردم به سوی او می گروند یا آنکه آنان هم از او فراری هستند؟

ابوسفیان گفت: مردم روزبه روز بیشتر دور او جمع می شوند و تا آنجا که می توانند به او کمک می کنند….

سلطان پرسید: آیا کسانی که به او می گروند دارای زندگی بهتر و راحت تر می شوند؟

ابوسفیان گفت: خیر بلکه آنچه را هم که دارند از دست می دهند.

سلطان گفت: سوال آخرم این است: آیا مؤمنان محمّد در اثر اذیت و آزار، در ایمان خود سست می شوند و از او دست برمی دارند؟

ابوسفیان گفت: ابداً، بلکه جدی تر هم می شوند.

بعد سلطان گفت: ای ابوسفیان به زودی همه ما باید تسلیم او شویم.

ابوسفیان گفت: چنین نیست چون محمّد آدم مهمی نیست که ما مجبور به تسلیم در برابر او شویم.

سلطان گفت: ای مرد تو نمی فهمی. اگر سؤالات مرا درست جواب داده باشی؛ به زودی نه تنها تو و قوم تو، بلکه تمام عربستان و مصر و قیصر روم هم تسلیم او خواهند شد… .

 

باری، " یکی از معدود غربیانی که به ملاقات حضرت بهاء الله موفق شد ، شرق شناسی از دانشگاه کمبریج به نام پروفسور ادوارد براون بود . او گزارش زیر را در خصوص ملاقاتش با حضرت بهاء الله از خود به جای گذاشته است: … هیکلی جلیل در کمال عظمت و وقار بر نیمکت جالس و بر سرش آنچه را که درویش ها تاج می نامند ( اما رفیع تر از آن ) قرار داشت که دور آن دستار سفید کوچکی پیچیده شده بود. دو چشمم به جمالی افتاد که هرگز فراموش نکنم، از وصفش عاجزم. آن چشمان نافذ به نظر می رسید که درون روحم را می کاود و می خواند. قدرت و عظمت از آن پیشانی نورانی و وسیع آشکار بود. اگر چه چینهای عمیق در صورت و پیشانی از سالخوردگی حکایت می کرد، اما گیسوان و محاسن سیاه که به نحوی زیبا و با شکوه که تا میانه آن هیکل می رسید، سالخوردگی اش را رد می کرد. مپرس در حضور چه شخصی ایستاده ام و به چه کسی تعظیم کردم که تاجداران عالم غبطه خورند و امپراطورهای امم حسرت برند. صدای لطیف و مهیمن فرمود که بنشینم و بعد ادامه داد، " الحمدالله فائز شدی، به ملاقات این زندانی تبعیدی آمدی … جز اصلاح عالم و آسایش امم مقصدی نداریم، اما ما را از اهل نزاع و فساد شمرده اند و مستحق زندان و تبعید دانسته اند. آیا اگر تمامی ملتها در سایه یک آئین جمع شوند و متحد گردند و فرزندان انسان چون برادر مهرپرور شوند و روابط محبت و یگانگی بین نوع انسان استحکام یابد و اختلافات مذهبی و نژادی از میان برود، چه عیبی و چه ضرری دارد. بلی همین طور خواهد شد. جنگهای بی ثمر و مرگبار از میان برود و صلح اعظم تحقق یابد… آیا شما در کشورهای اروپایی به همین نیاز ندارید؟ آیا همین نیست که حضرت مسیح خبر داده است؟ با وجود این مشاهده می شود که پادشاهان و زمامداران کشورهای شما گنجینه های ثروت و خزانه ها را به جای آن که در راه آسایش و خوشبختی نوع انسان خرج کنند در کمال خودسری در راه هلاکت اهل عالم صرف میکنند. نزاع و جدال و خونریزی باید پایان گیرد و تمام بشر یک خانواده گردند. محبت وطن چه افتخاری دارد، باید به محبت به تمام عالم افتخار نمود." تا آنجا که به خاطر می آورم اینها کلمات و عباراتی بودند که از بهاء شنیدم، باشد که خوانندگان آنها را به دقت بخوانند و با خود بیندیشند که آیا چنین تعالیمی مستحق مرگ و زنجیر است و آیا اگر در جهان انتشار یابند آن را زندگی تازه خواهند بخشید یا خیر"[۲۹۳]. 


" الیوم دینالله و مذهب‌الله آن که مذاهب مختلفه و سبُل متعدده را سبب و علّت بغضاء ننمایید.  این اصول و قوانین و راه‌های محکم متین از مطلع واحد ظاهر و از مَشرق واحد مُشرق و این اختلافات نظر بمصالح وقت و زمان و قرون و اعصار بوده … ای اهل بهاء کمر همّت را محکم نمایید که شاید جدال و نزاع مذهبی از بین اهل عالم مرتفع شود و محو گردد.  حبّاً لله و لعباده بر این امر عظیم خطیر قیام نمایید … آنچه از سماء مشیّت در این ظهور امنع اقدس نازل، مقصود اتّحاد عالم و محبّت و وداد اهل آن بوده.  باید اهل بهاء که از رحیق معانی نوشیده‌اند به کمال روح و ریحان با اهل عالم معاشرت نمایند و ایشان را متذکّر دارند به آنچه که نفع آن به کلّ راجع است"[۲۹۴]

(حضرت بهاءالله)

 

علل استمرار ارسال پیامبران از جانب خداوند و ظهور ادیان در ادوار مختلفه

" آئین بهائی دیانت را موهبت الهی و برای بشر لازم و ضروری و اساس و حقیقت همه ادیان را واحد و یگانه می داند و معتقد است که جمیع آنها برای نیل به هدف و مقصد واحدی کوشیده اند و در این راه یعنی هدایت و راهنمائی آدمیان به سر منزل مقصود و کمال مطلوب گام برداشته اند. آئین بهائی پیامبران را برگزیدگان یزدان و احکام و فرامین آنان را در دور و زمان خود، درمان دردهای پیکر جامعه انسان می داند. ظهور و پیدایش ادیان را امری ناگسستنی، دائمی و رو به تکامل و احکام و فرایض آنان را پدیده ای نسبی و اعتباری، نه مطلق و همیشگی می شناسد.  آئین بهائی معتقد است که در ادوار مختلف و طی مراحل گوناگون تکامل بشری، پیامبرانی در جهان پدیدار گشتند و برابر استعداد و توانائی و نیازمندی انسانها ادیانی بنیان نهادند و احکام و قوانینی وضع نمودند. این امر گویای این حقیقت است که دگرگونی ادیان زائیده پیشرفت و توسعه دانش بشر در مسیر تکاملی اش و تغییر اوضاع و احوال و نیازها و خواست های اوست. بی شک در دنیائی که محکوم قانون تغییر و تحول است، احکام و قوانین ادیان نیز از این اصل و قائده که گریبانگیر هر نظام انسانی است، دور و بر کنار نمانده است. زیرا همه این اصول و قواعد و نظام ها برای آن ایجاد گردیده اند که رفاه و آسایش آدمیان را تامین نمایند، نه آنکه رفاه و آسایش آنان را فدای دوام و بقای خود سازند"[۲۹۵]. بنابراین، " هر پیامبری برای تجدید و تاکید و اکمال و اتمام آیات الهی و تقویت نیروی ایمان و ترویج شریعت ربانی قیام نموده است و نه ابطال شریعت قبل"[۲۹۶].

حضرت بهاءالله می فرمایند: "…پیمبران یزدان هرگاه که جهان را به خورشید تابان دانش درخشان نمودند به هر چه سزاوار آن روز بود مردم را به سوی خداوند یکتا خواندند و آنها را از تیرگی نادانی به روشنایی دانایی راه نمودند. پس باید دیده مردم دانا بر راز درون ایشان نگران باشد چه که همگی را خواست یکی بوده و آن راهنمایی گمگشتگان و آسودگی درماندگان است"[۲۹۷]. 

همچنین، " بعقیده اهل بهاء هر یک از ادیان الهی سهم خود را در تحقق اهداف مشخصی از مجموع این سیر تکاملی ادا نموده اند همانطور که طفل بتدریج و در طول زمان ترقی نموده و بکسب کمالات مختلف نائل می آید ( مثل راه رفتن – غذا خوردن –  خواندن – کارکردن با دیگران و غیره) تا بدرجه بلوغ رسد. بهمان ترتیب نوع انسان نیز بتدریج و به آهستگی در مراحل بلوغ روحانی با توجه به استعدادات مختلف معنوی خویش ترقی خواهد نمود. برای مثال در دوران حضرت ابراهیم قوم عبرانی به یکتائی خداوند پی برده و بکشف یک رشته از استعدادات بشری لازم، برای ترقی که بوسیله آنحضرت نائل گردیده بود نائل شدند و این موضوع بعدا در دنیای غرب و همچنین در تمدن اسلامی عمیقا موثر گردید. سپس حضرت موسی " فرامین الهی" را بجهت راهنمائی نوع بشر نازل فرمود. حضرت بودا طریق انقطاع از نفس را به نوع انسان بیاموخت و حضرت مسیح محبت به خدا و دوستی خلق را تعلیم فرمود. حضرت بهاءالله بیان فرموده اند که این تکامل تدریجی در تفکرات و مدرکات روحانی هم طبیعی و هم لازم و ضروری است. کودک قبل از آنکه بتواند به جست و خیز بپردازد و یا بدود باید راه رفتن ساده را بیاموزد"[۲۹۸].

از سوی دیگر، " دیانت بهائی معتقد است که هدف و مقصد دیانت تنها و فقط زندگانی دنیای بعد نیست، بلکه جهان ما نیز عرصه دیانت است. پهن دشت تلاش و کوشش آدمیان بسوی ترقی و کمال است. از اینرو آئین بهائی اصل " وحدت عالم انسانی " را هدف و آرمان غائی خود می داند و برای تحقق بخشیدن به یک وحدت رو به کمال سعی و اهتمام می ورزد. بر این پایه، در ادوار گذشته، هر یک از انبیاء گونه ای از وحدت را استوار ساخته است. بنا براین سیر تکاملی که با زندگی خانواده آغاز گردیده و سپس به صورت قبیله و عشیره رشد و کمال یافته و با گذشت زمان با تشکیل دولت شهرها و تاسیس جوامع ملی دامنه اش گسترده تر گردیده، ناگزیر است همچنان به راه خود ادامه داده و به مرحله نهائی یعنی اتحاد ملت های روی زمین نائل شود. نیل به این مرحله از تکامل جامعه انسانی نه تنها امری لازم و ضروری است بلکه حتمی و اجتناب ناپذیر است. زیرا با توجه به تغییرات و دگرگونیهای بنیانی در نظام اقتصادی و اجتماعی و سیاسی جامعه بشری و ارتباط و اتکاء ملت ها به یکدیگر و کوچک شدن جهان بر اثر دگرگونیهای شگرف در وسائل و ابزار حمل و نقل و ارتباطات و در نتیجه کوتاه شدن فاصله ها، اوضاع و شرایطی پدید آمده که ملتها برای تامین بهتر منافع و مصالح ملی و خصوصی خود به ناچار بایستی طریق اتحاد و اتفاق پیش گیرند تا بتوانند با همکاری و تعاون و اشتراک مساعی یکدیگر در چهارچوب یک جامعه متحد جهانی، در صلح و آرامش و رفاه و آسایش بسر برند. بنا  بر اعتقاد آئین بهائی در یک چنین جامعه جهانی از سوئی همه ملتها و نژادها و گروههای بشری با یکدیگر متحد بوده و از سوی دیگر استقلال کشورها و خصوصیات و ویژگیهای ملی آنها و نیز حقوق و آزادی های شخصی و ابتکارات فردی ملحوظ و محفوظ خواهد بود"[۲۹۹].

بنابراین، " رسالت اساسی آئین بهائی استقرار اتحاد جهانی است و میثاق حضرت بهاءالله دقیقا باین امر مهم متوجه میباشد. از نظر اهل بهاء، وحدت جهان نه تنها ایجاد احساس عمیق اخوت و محبت بین افراد بشر، بلکه همراه آن استقرار موسساتی جهانی است که برای ایجاد هم آهنگی و اتحاد در زندگی اجتماعی در این کره خاکی لازم و ضروری است. جنگ و نزاع قطعیا باید فراموش شود و صلح عمومی در بین کلیه ملل و جوامع بشری استحکام و استقرار یابد. در آثار امر بهائی این دور نمای آتیه  دنیای  بشری  به " نظم جهانی حضرت بهاءالله" موسوم گردیده است که آتیه بس عظیم و زیبا را به ما نوید می دهد، که همان نزول و اسقرار ملکوت الهی و سلطنت خدا در روی زمین می باشد که در کتب مقدسه انبیای سلف به آن اشاره شده است". در نتیجه،" اهل بهاء ایمان دارند که قطعیا زمان آن فرا رسیده که وحدت عالم انسانی بمرحله تحقق واصل شود چرا که این یگانگی و اتحاد چیزی جز اراده الهی نیست، و همچنین استقرار صلح دائمی و وحدت عالم انسانی نماینگر سلطنت الهی در روی کره خاک  و حد نهائی پیروزی خیر بر شر و یزدان بر اهریمن که بصورت تشبیه در کتب مقدسه ذکر گردیده بشمار میآید و خلاصه آنکه، اراده الهی، نظم جهانی را که در طول تاریخ بشر بآن وعده داده شده تحقق خواهد بخشید"[۳۰۰].

حضرت عبدالبهاء می فرمایند: " الیوم جز قوه کلیه کلمه الله که محیط بر حقایق اشیاء است، عقول و افکار و قلوب و ارواح عالم انسانی را در ظل شجره واحده جمع نتواند. اوست نافذ در کل اشیاء و اوست محرک نفوس و اوست ضابط و رابط عالم انسانی"[۳۰۱].

کوتاه سخن آنکه ، " حضرت بهاءالله واضحاً و مکرّراً اعلام فرمودند که همان مربّی عظیم و معلمی هستند که همهء اقوام و ملل مدّتها منتظر ظهورشان بودند و حامل فیض مجیدی هستند که شامل جمیع فیوضات سابقه است بطوریکه جمیع ادیان سالفه مانند انهاری که باقیانوس میریزند بآن ملحقّ و منتهی خواهند شد . اساسی بنا نهادند که پایهء استوار برای وحدت سراسر جهانست و قرن پرشکوه صلح و سلام بین ملل و اقوام و دوستی و ائتلاف بین الانام را که پیغمبران پیشگوئی کرده و شعرا برای آن نغمه سرائی نموده‌اند آغاز نمودند . تحرّی حقیقت ، وحدت عالم انسانی ، وحدت ادیان ، اتّفاق شعوب و قبائل ، اتّحاد شرق و غرب ، توافق بین دین و علم ، ازاله تعصّبات و خرافات ، تساوی حقوق رجال و نساء ، استقرار عدالت و حقّ ، تأسیس محکمهء کبرای بین المللی ، وحدت لسان ، اشاعه و بسط اجباری تعلیم و تربیت و بسیاری اصول دیگر از جمله تعالیمی است که در نیمه اخیر قرن نوزدهم از قلم حضرت بهاءاللّه در ضمن کتب و الواح بیشمار که مخاطب بعضی از آنها سلاطین و فرمانروایان جهان هستند نازل گردیده ‌است. پیام حضرت بهاءاللّه در جامعیّت و وسعت بطور شگفت انگیزی با مقتضیات و احتیاجات زمان مطابق و موافق است. مسائل مبتلا به جامعه بشری هیچگاه باین درجه عظیم و مفصّل و راه حلهائی هم که پیشنهاد شده هیچوقت اینقدر متعدّد و متضاد نبوده ، احتیاج به یک مربّی عظیم جهانی نیز در هیچ عصری باین ضرورت از طرف عامّه احساس نشده و انتظار ظهور چنین مربّی عظیم شاید هرگز باین درجه از شدّت و عمومیّت نبوده است"[۳۰۲].

حضرت عبدالبهاء میفرمایند: جهان و آنچه در اوست هر دم دیگرگون گردد و در هر نفسی تغییر و تبدیل جوید، زیرا تغییر و تبدیل و انتقال از لوازم ذاتیه امکان است و عدم تغییر و تبدیل از خصایص وجوب، لهذا اگر عالم کون‌ را حال بریک منوال بود لوازم ضروریه‌اش نیز یکسان میگشت، چون تغییر و تبدل مقرر و ثابت، روابط ضروریه‌اش را نیز انتقال و تحول واجب، مثل عالم امکان مثل هیکل انسان است که در طبیعت واحده مداوم نه، بلکه از طبیعتی بطبیعتی دیگر و از مزاجی بمزاج دیگر انتقال نماید و عوارض مختلف گردد و امراض متنوع شود، لهذا پزشک دانا و حکیم حاذق درمان ‌را تغییر دهد و علاج ‌را تبدیل نماید. بدیده بینا ملاحظه کنید که انسان در رحم مادر خونخوار است، و در مهد و گهواره شیر خوار، و چون نشو و نما نماید بر خوان نعمت پروردگار نشیند و از هرگونه طعام تناول نماید، زمان طفولیت را حکمی و دم شیرخواری ‌را رزقی و سن بلوغ را اقتضایی و جوانی را قوت و قدرت و ضعف پیری ‌را فتور و رخاوتی، در هر درجه انسان‌ را اقتضایی و دردش ‌را درمانی، همچنین موسم صیف را اقتضایی و فصل خزان ‌را خصوصیتی و موسم دی را برودتی، و وقت بهار را نسیم معطری و شمیم معتبری، حکمت کلیه اقتضای این مینماید، که بتغییر احوال تغییر احکام حاصل گردد و به تبدیل امراض تغییر علاج شود، پزشک دانا هیکل انسان‌ را در هر مرضی دوایی و در هر دردی درمانی نماید و این تغییر و تبدیل عین حکمت است[۳۰۳]. انتهی

همچنین، حضرت بهاءالله میفرمایند: " میان پیمبران جدائی ننهیم چون خواست همه یکی است و راز همگی یکسان. جدائی و برتری میان ایشان روا نه. پیمبر راستگو خود را بنام پیمبر پیشین خوانده، پس چون کسی بنهان این گفتار پی نبرد بگفته های ناشایسته پردازد… چه هر گاه که خداوند بیمانند پیمبری را بسوی مردمان فرستاد بگفتار و رفتاری که سزاوار آن روز بود نمودار شد. خواست یزدان از پدیداری فرستادگان دو چیز بود، نخستین رهانیدن مردمان از تیرگی نادانی و رهنمائی به روشنائی دانائی. دویم، آسایش ایشان و شناختن و دانستن راههای آن. پیمبران چون پزشکانند که بپرورش گیتی و کسان آن پرداخته اند تا بدرمان یگانگی بیماری بیگانگی را چاره نمایند. در کردار و رفتار پزشک جای گفتار نه، زیرا که او بر چگونگی کالبد و بیماریهای آن آگاه است و هرگز مرغ بینش مردمان زمین بفراز آسمان دانش او نرسد. پس اگر رفتار امروز پزشک را با گذشته یکسان نبینند جای گفتار نه، چه که هر روز بیمار را روش جداگانه سزاوار …"[۳۰۴]. 

خلاصه کلام آنکه، پیامبران آسمانی که از جانب خداوند به رسالت مبعوث میگردند، دارای هدفی واحد بوده و در دعوتشان هیچ اختلافی نیست، چنانکه در آیه ۱۳ سوره شوری مى فرماید: " شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّینِ ما وَصَّى بِهِ نُوحاً وَ الَّذِی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ وَ ما وَصَّیْنا بِهِ إِبْراهِیمَ وَ مُوسى‏ وَ عِیسى، یعنى شریعت و آئینى را که خدا براى شما قرار داد همانست که نوح را به آن سفارش نمود و بر تو نیز همان را وحى نمودیم و به ابراهیم و موسى و عیسى نیز همین آئین را توصیه کردیم". این فرستادگان یزدانی همواره یک سلسله اصول مشترکی از طرف خدا به مردم عرضه کرده اند؛ گرچه اختلافهای موجود در قوانین و دستورهایشان با توجه به تحولات زمان و مکان بوده و اصل تکامل که، فی الواقع، یکی از اصول مسلمه است از جمله علل این اختلافات میباشد.

باری، بی گمان ابتدائی ترین نگاه به تعالیم و دستورات ادیان، بیانگر آن است که این تعالیم و دستورات، عموماً منحصر به دو نوع می باشد: تعالیم روحانی و تعالیم اجتماعی. تعالیم روحانی، مثل اعتقاد به خدای واحد، اعتقاد به پیامبران بعنوان رابط میان مردم و خدا و اعتقاد به عالم بعد، غیر قابل تغییر و تبدیل می باشد، "جمیع انبیاء به آن مبعوث شده اند و تاسیس فضائل عالم انسانی نموده اند که اساس جمیع انبیاءست و حقیقت است، و حقیقت تعدد قبول نمی کند"[۳۰۵]. اما تعالیم اجتماعی، مانند آداب نماز و روزه، طلاق و نکاح و محاکمات و مجازات، "تعلق به اجسام و احکام دارد، به اقتضای زمان و مکان تغییر و تبدیل پذیرد. مثلا در زمان حضرت موسی در تورات به اقتضای آن زمان ده حکم قتل بود، اما در زمان حضرت مسیح زمان اقتضا نمی کرد، این بود که تغییر کرد"[۳۰۶].

درنتیجه، از علل ارسال پیامبران و تجدید ادیان در هر عصر و زمان آنست که اولا، "هر قسمت از احکام اجتماعی را که بر وفق مقتضیات زمان و روح عصر نباشد نسخ و یا بصورت تازه تری در آورده تشریع شریعت جدید فرمایند"[۳۰۷]؛ مَا نَنسَخْ مِنْ آیَهٍ أَوْ نُنسِهَا نَأْتِ بِخَیْرٍ مِّنْهَا أَوْ مِثْلِهَا أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّهَ عَلَىَ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ( بقره، ۱۰۶)، یعنی هر چه از آیات خدا نسخ کنیم یا حکم آنرا متروک سازیم بهتر از آن یا مانند آن بیاوریم. آیا مردم نمیدانند که خدا بر همه چیز تواناست".

فی المثل، " بخشهایی از قرآن مجید که بیانگر مسائل محیطی و محدود محیط نزول آن است، بدون تردید آن شرایط همگانی و همیشگی نمی تواند باشد. بنابراین، راه حلهای اختصاصی ارائه شده به آن محیط نیز نخواهد توانست ابدی و ماندگار بماند. وجود آیات منسوخ در دوران کوتاه بعثت و تغییرات محیطی بسیار محدود و ناچیز، نشانگر این نکته است که همه جا و بدون هیچ گونه استثنا تغییر شرایط به تغییر دستورات می انجامد و این نکته در متن قرآن به صراحت مورد اشاره قرار گرفته و اعلام گردیده که هر دورانی را فرمانی و کتابی می باشد: لِکُلِّ أَجَلٍ کِتَابٌ. یَمْحُو اللّهُ مَا یَشَاءُ وَیُثْبِتُ وَعِندَهُ أُمُّ الْکِتَابِ(رعد/۳۸ و ۳۹)، یعنی هر دوری کتابی دارد. خداوند هر چه را خواهد محو و هر چه را خواهد اثبات می کند و مادر کتاب ها نزد اوست "[۳۰۸].

در دیانت بهائی، احکام و مجازاتهایی که در شریعت قبل مصداق خشونت بوده و مطابق روح زمان نمی باشد — مانند بسیاری از احکام قصاص چون حکم رجم، قطع دست دزد، شلاق زدن زانی و زانیه، حکم مفسد فی الارض، شکنجه زن در صورت ارتداد و سایر مجازاتهای خشن — تعدیل یافته و یا آنکه نسخ گشته اند. بعبارتی، نفی فرهنگ خشونت در آثار دیانت بهائی کاملا مشهود می باشد، و از آنجا که هدف غائی دیانت بهائی در این دور اعظم، ایجاد اتحاد و وحدت و ارتباط کامل میان اقوام و ملل عالم می باشد، به فضل و موهبت الهی، هر تعلیمی که مانع از بوقوع پیوستن وحدت جهانی میباشد نسخ و با تعالیمی که منجر به استقرار وحدت عالم انسانی شود، جایگزین شده است. از دیگر احکام و تعالیمی که مطابق با مقتضای زمان نبوده و نسخ یا تغییر یافته، میتوان به نمونه های ذیل اشاره نمود؛ محو حکم جهاد، نفی حکم سیف، نهی برده داری، ارتقاء حقوق زنان، رفع حکم ربا جهت سهولت انجام امور بانکی و تجاری، تغییر در نماز جهت آسان نمودن اجرای این فریضه، محو حکم محلل، آزادی در حجاب، نسخ بسیاری از مسائل فقهی، لغو فتوی، جایگزینی تیمم به صورت ذکر بجای خاک، محو حکم نجاست، دوری از خرافاتی که در اثر سوء تأویل در دین وارد شده، تحری حقیقت، ترک تقالید و انواع تعصبات (وطنی، مذهبی، نژادی، جنسی) و … .

در این مقام، نمونه هایی از آثار دیانت بهائی، که عمق دیدگاه این آئین جهانی را در خصوص وحدت عالم انسانی نمودار می سازد، بیان می گردد:

قلم اعلی در هر یک از آیات ابواب محبت و اتحاد باز نموده. قلنا و قولنا الحق عاشروا مع الادیان کلها بالروح و الریحان. از این بیان آنچه سبب اجتناب و علت اختلاف و تفریق بود از میان برخاست و در ارتقاء وجود و ارتفاع نفوس نازل شده آنچه که باب اعظم است از برای تربیت اهل عالم. آنچه از لسان و قلم ملل اولی از قبل ظاهر، فی الحقیقه سلطان آن در این ظهور اعظم از سماء مشیت مالک قدم نازل (لوح دنیا)؛ آثار نفاق در آفاق موجود و مشهود مع آنکه کل از برای اتحاد و اتفاق خلق شده اند … ای دوستان سراپرده یگانگی بلند شد بچشم بیگانگان یکدیگر را مبینید همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار ( لوح مقصود)؛ ای اهل عالم، فضل این ظهور اعظم آنکه، آنچه سبب اختلاف و فساد ونفاقست از کتاب محو نمودیم و آنچه علت الفت و اتحاد و اتفاقست ثبت فرمودیم. نعیما للعالمین. مقصود این مظلوم از حمل شداید و بلایا و انزال آیات و اظهار بینات اخماد نار ضغینه و بغضا بوده که شاید آفاق افئده اهل عالم بنور اتفاق منور گردد و به آسایش حقیقی فائز گردد (کتاب عهدی)؛ پس ای یاران الهی تا توانید بر اتحاد و اتفاق با یکدیگر کوشید، زیرا کل قطرات یک بحرید و اوراق یک شجر و لئالی یک صدف و گل و ریاحین یک ریاض … نفسی را بیگانه نخوانید و شخصی را بدخواه مشمرید. (منتخباتی از مکاتیب، ج ۱، ص ۲۶۹)؛ شأن انسان رحمت و محبت و شفقت و بردباری با جمیع اهل عالم بوده و خواهد بود. ( منتخباتی از آثار حضرت بهاءالله، ص ۱۴۰)؛ نیکوست حال نفسی که به محبت تمام با عموم انام (مردم) معاشرت نماید. ( منتخباتی از آثار حضرت بهاءالله، ص ۲۱۴)؛ کل باید در این بوستان عظیم انسانی چون گلهای رنگارنگ بنهایت الفت و اتحاد پرورش یابند و فارغ از هر گونه نفرت و اختلاف با یکدیگر دمساز و مألوف  گردند ( صفحه ۷۷ ظهور عدل الهی)؛ اصحاب صفا و وفا باید با جمیع اهل عالم به روح و ریحان معاشرت نمایند چه که معاشرت سبب اتّحاد و اتّفاق بوده و هست و اتّحاد و اتّفاق سبب نظم عالَم و حیات امم است ( طراز دوم از طرازات )؛ ای احبّای الهی از رائحه تعصّب جاهلانه وعداوت و بغض عامیانه و اوهام جنسیّه و وطنیّه و دینیّه که  بتمام مخالف دین اللّه و رضای الهی و سبب محرومی انسانی از مواهب رحمانی است بیزار شوید و از این اوهامات تجرّد یابید و آئینه دل را از زنگ این تعصّب جاهلانه پاک و مقدّس کنید تا بعالَم انسانی یعنی عموم بشر مهربان حقیقی گردید و بهر نفْسی از هر ملّت و هر آئین وهر طائفه و هر جنس و هر دیار ادنی  کُرهی نداشته باشید بلکه در نهایت شفقت و دوستی باشید شاید بعون و عنایت الهیّه افق انسانی از این غیوم کثیفه یعنی تعصّب جاهلانه و بعض و عداوت عامیانه پاک و مقدّس گردد(مکاتیب حضرت عبدالبهاء، ج ۳، صفحات ۱۵۳ – ۱۵۴)؛ عالَم انسانی را دو بال است یک بال رجال و یک بال نساء تا دو بال متساوی نگردد مرغ پرواز ننماید. اگر یک بال ضعیف باشد پرواز ممکن نیست . تا عالَم نساء متساوی با عالَم رجال در تحصیل فضائل وکمالات نشود فلاح و نجاح چنانکه باید و شاید ممتنع و محال ( گلزار تعالیم، ص ۲۸۳)؛ آزادی زنان و وصول به تساوی میان زن و مرد، هر چند اهمیتش چنان که باید هنوز آشکار نباشد، یکی از مهم ترین وسائل حصول صلح جهانی محسوب است. انکار تساوی بین زن و مرد نتیجه اش روا داشتن ظلم و ستم به نیمی از جمعیت جهان است و چنان عادت و رفتار ناهنجاری را در مردان به وجود می آورد که اثرات نا مطلوبش از خانه به محل کار و به حیات سیاسی و مآلاً به روابط بین المللی کشیده می شود. انکار مساوات میان زن و مرد هیچ مجوز اخلاقی و عملی یا طبیعی ندارد و فقط زمانی که زنان در جمیع مساعی بشری سهمی کامل و متساوی داشته باشند، از لحاظ اخلاقی و روانی جو مساعدی خلق خواهد شد که در آن صبح صلح جهانی پدیدار گردد (پیام وعده صلح جهانی)؛ الیوم هیکل عدل تحت مخاطب ظلم و اعتساف مشاهده می شود. از حق جل جلاله بخواهید تا نفوس را از دریای آگاهی بی نصیب نفرماید، چه اگر فی الجمله آگاه شوند ادراک می نمایند که آنچه از قلم حکمت جاری و ثبت شده بمنزله آفتاب است از برای جهان راحت و امنیت و مصلحت کل در آن است ( لوح مقصود).

 

ثانیاً، حکمت الهی همانا بر این بوده است که ما نسبت به عوالم غیب شناسائی داشته باشیم و این شناسائی بصورت تدریجی و تکاملی بوده و برای این منظور، پیامبران ربانی همواره واسطه فیض الهی بوده اند، چنانچه، در آیه ۱۷۹ سوره آل عمران آمده است: " مَّا کَانَ اللّهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلَى مَا أَنتُمْ عَلَیْهِ حَتَّىَ یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ وَمَا کَانَ اللّهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَى الْغَیْبِ وَلَکِنَّ اللّهَ یَجْتَبِی مِن رُّسُلِهِ مَن یَشَاءُ فَآمِنُواْ بِاللّهِ وَرُسُلِهِ وَإِن تُؤْمِنُواْ وَتَتَّقُواْ فَلَکُمْ أَجْرٌ عَظِیمٌ، یعنی خداوند هرگز مؤمنان را بدین حال کنونی وا نگذارد تا آنکه به آزمایش بد سرشت را از پاک گوهر جدا کند و خدا همه شما را از سر غیب آگاه نسازد و لیکن (به این مقام) از پیغمبران خود هر که را مشیت او تعلق گرفت بر گزیند، پس شما به خدا و پیغمبرانش بگروید، که هر گاه ایمان آرید و پرهیزگار شوید اجر عظیم خواهید داشت". و در آیه ۲۱ سوره حجر از کلام الله مجید آمده است:" وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلاَّ عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ. یعنی، و هیچ چیز در عالم نیست جز آنکه منبع و خزانه آن نزد ماست ولی ما از آن بر عالم خلق الا به قدر معین که مصلحت است نمی فرستیم". بنابراین، طبق این آیه: " نصیب ما در خزائن غیب و علم الهی بسیار است و لیکن خداوند آن را در آن واحد برای ما آشکار نخواهد ساخت"[۳۰۹]. 

همچنین، آیه ۸۵ سوره بنی اسرائیل میفرماید: " وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُم مِّن الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِیلاً، یعنی از تو از حقیقت روح می پرسند، جواب بده که روح از امر خداست و آنچه از علم به شما دادند بسیار اندک است". باری، " اکثر مفسرین اسلامی اعم از شیعه یا سنی در تفسیر این آیه گفته اند که، قوم یهود علم واسع الهی را محدود به آیات تورات دانسته، مدعی شدند که جمیع علوم اولین و آخرین در متون تورات منظور گشته و دیگر نیازی به شرع جدید و ظهور جدید نمی باشد ( مزمور نوزدهم آیه ۷ تورات: شریعت خداوند کامل است و جان را در بر می گیرد)". در جلد پنجم روح البیان شیخ اسماعیل حقی ص ۱۹۷، و همچنین در جزء ثانی کشاف زمخشری آمده است(ترجمه): یهودیان پس از شنیدن این آیه (وَمَا أُوتِیتُم مِّن الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِیلاً) گفتند: آیا این خطاب الهی مختص به ما است یا تو هم ای محمد با ما در آن شریک هستی؟ پیغمبر فرمود: " بلکه ما و شما را خداوند از علم خود اندکی و قلیلی عطا فرمود". پس گفتند چقدر تعجب آور است مقام تو ساعتی می گویی: وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَهَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثیراً؛ و ساعتی این آیه را می گویی: وَمَا أُوتِیتُم مِّن الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِیلاً. پس در جواب یهودیان آیه ۲۷ سوره لقمان نازل شد: وَلَوْ أَنَّمَا فِی الْأَرْضِ مِن شَجَرَهٍ أَقْلَامٌ وَالْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سَبْعَهُ أَبْحُرٍ مَّا نَفِدَتْ کَلِمَاتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ( و اگر هر درخت روی زمین قلم شود و آب دریا به اضافه هفت دریای دیگر به مدد آید از بعد آن باز هم نگارش کلمات خدا نا تمام ماند همانا خدا را اقتدار و حکمت است)، مفسرین زیادی به این مطلب اشاره کرده اند، فی المثل کتاب در المنثور جلال الدین سیوطی در جزء چهارم ص ۱۹۹، و همچنین در تفسیر امام بیضاوی و مجمع البیان شیخ طبرسی و فتح القدیر محدث شوکانی و …[۳۱۰].

بنابراین، همانطور که از حضرت رسول (ص) نقل شده: " أمرنا ان نکلم الناس علی قدر عقولهم[۳۱۱]، یعنی ما ( پیامبران) امر شده ایم که با مردم بقدر عقولشان سخن گوئیم"؛ میتوان این نتیجه را گرفت که، عقول مردمان آن عصر استعداد فهم مراتب عالیه روحانی را نداشتند و مصلحت بر این بوده که سخنی از این ودیعه الهی نشود. در نتیجه، " پیامبران الهی همواره در طول تاریخ برای هدایت و راهنمایی بشر آمده اند و در هر عهد و زمانی، سهم معینی از سر غیب و مقدار مشخصی از معارف و علم الهی را به بشریت تعلیم داده اند"[۳۱۲].

لازم بذکر است که در آثار دیانت بهائی آیات الهی بیشماری در تبیین و توضیح روح و کیفیات روحانی عز نزول یافته است. به استناد آثار دیانت بهائی طبیعت حقیقی بشر امری روحانی می باشد: " روح انسان سبب حیات جسد انسان است… عالم به منزله جسد است و انسان به منزله روح، اگر انسان نبود و ظهور کمالات روح نبود و انوار عقل در این عالم جلوه نمی نمود این عالم مانند جسد بی روح بود"[۳۱۳]. حضرت بهاءالله در توضیح روح انسانی میفرمایند: " … بدان که روح انسانی مقدس و مجرد است و منزه از دخول و خروج، زیرا دخول و خروج و حلول و صعود و نزول و امتزاج از خصائص اجسام است نه ارواح، لهذا روح انسانی دخول در قالب جسمانی ننماید بلکه تعلق به این جسم دارد و موت عبارت از انقطاع آن تعلق است. مثلش آینه و آفتاب است. آفتاب در آینه دخول و خروجی ندارد و حلولی ننماید، ولی تعلق به این آینه دارد و در او جلوه نماید. چون تعلق منقطع گردد آینه از روشنی و لطافت و جلوه باز ماند لهذا تعبیر خروج روح از جسد تعبیر مجازی است نه حقیقی و این تعلق شاید بتدریج منقطع گردد و شاید فوری باشد[۳۱۴] … روح از حقایق مجرده است و حقیقت مجرده مقدس از زمان و مکان است …"[۳۱۵].

 

و نهایتاً، از آنجا که به مرور زمان غبار اوهام و تصورات بشری و اندیشه های پیروان و روسای دینی در تعالیم روحانی ادیان رخنه کرده، حقیقت تعالیم گم می شود، در نتیجه پیامبر جدید، "معارف الهی و احکام روحانی دین قبل را که فراموش شده بر حسب وسعت دایره علوم و ترقی افهام ایضاح و توسعه و ترویج می فرماید"[۳۱۶].

پیروان ادیان، همواره، به دلیل فاصله گرفتن و دوری از مبدأ ظهور پیامبران، به منتهی درجه تدنی و انحطاط رسیده و پیمان خود را با خالق از یاد میبرند؛ در یک چنین شرایطی احتیاج به نذیر و بشیری جهت دمیدن روح جدید در دیانت الهی و هدایت و نمایاندن صراط مستقیم به مؤمنان می باشد، که این خود یکی از علل ارسال پیامبران از جانب خداوند می باشد. در آیه ۱۶ سوره حدید آمده است: أَلَمْ یَأْنِ لِلَّذینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَ لا یَکُونُوا کَالَّذینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلُ فَطالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ کَثیرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ، یعنی آیا وقت آن نرسیده است که دلهاى مؤمنان در برابر ذکر خدا و آنچه از حقّ نازل کرده است خاشع گردد؟! و مانند کسانى نباشند که در گذشته به آنها کتاب آسمانى داده شد، سپس زمانى طولانى بر آنها گذشت و قلبهایشان قساوت پیدا کرد؛ و بسیارى از آنها گنهکارند! و در آیه ۱۹ سوره مائده میفرماید: یا أَهْلَ الْکِتابِ قَدْ جاءَکُمْ رَسُولُنا یُبَیِّنُ لَکُمْ عَلى‏ فَتْرَهٍ مِنَ الرُّسُلِ أَنْ تَقُولُوا ما جاءَنا مِنْ بَشیرٍ وَ لا نَذیرٍ فَقَدْ جاءَکُمْ بَشیرٌ وَ نَذیرٌ وَ اللَّهُ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدیرٌ، یعنی اى اهل کتاب! رسول ما، پس از فاصله و فترتى میان پیامبران، به سوى شما آمد؛ در حالى که حقایق را براى شما بیان مى‏کند؛ تا مبادا(روز قیامت) بگویید: «نه بشارت دهنده‏اى به سراغ ما آمد، و نه بیم دهنده‏اى»! (هم اکنون، پیامبر) بشارت‏دهنده و بیم‏دهنده، به سوى شما آمد! و خداوند بر همه چیز تواناست. همچنین، در آیه ۱۳۴ سوره طه آمده است: وَ لَوْ أَنَّا أَهْلَکْناهُمْ بِعَذابٍ مِنْ قَبْلِهِ لَقالُوا رَبَّنا لَوْ لا أَرْسَلْتَ إِلَیْنا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آیاتِکَ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَذِلَّ وَ نَخْزى‏، یعنی اگر ما آنان را پیش از آن(که قرآن نازل شود) با عذابى هلاک مى‏کردیم، مى‏گفتند: «پروردگارا! چرا پیامبرى براى ما نفرستادى تا از آیات تو پیروى کنیم، پیش از آنکه ذلیل و رسوا شویم!»

در نتیجه میتوان گفت که، ادیان الهی پس از گذر از مراحل اولیه، دوران نفوذ و رشد را سپری کرده تا تدریجاً به کمال و بلوغ برسند؛ سپس از آنجا که به مرور زمان با مبدأشان فاصله پیدا میکنند، از حقیقت و جوهر دین که عاری از هر گونه انحراف و ناخالصی است دور می شوند، به انحطاط می گرایند و دوره افول و زوال ادیان فرا می رسد و بدین ترتیب زمینه برای ظهور پیامبری جدید، جهت تزکیه دین قبل فراهم می گردد.

همچنین، از آنجا که در ادیان آسمانی، بین پیروان ادیان اختلاف روی میدهد، خداوند بندگانش را به این حال رها نخواهد کرد و برای این مقام پیغمبرانی را بر می گزیند که از وظایف مهم آنها رفع این اختلافات، و تکمیل شریعت قبل می باشد که با ظهور دین حنیف در ادوار مختلفه، حقیقت واقع برای دینداران از جانب خداوند روشن میشود. چنانچه، در آیه ۷۶ سوره نمل در این خصوص آمده است: " إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَقُصُّ عَلى‏ بَنِی إِسْرائِیلَ أَکْثَرَ الَّذِی هُمْ فِیهِ یَخْتَلِفُونَ، یعنی این قرآن بسیارى از آنچه را که بنى اسرائیل در آن با یکدیگر اختلاف داشتند، براى ایشان حکایت مى‏کند". و در آیه ۶۴ سوره نحل میفرماید:  " وَ ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ، إِلَّا لِتُبَیِّنَ لَهُمُ الَّذِی اخْتَلَفُوا فِیهِ، وَ هُدىً وَ رَحْمَهً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ، یعنی کتاب را جز براى آن بر تو فرو نفرستادیم تا آنچه را که در آن اختلاف دارند، براى ایشان بیان کنى، و هدایت و رحمتى باشد براى کسانى که ایمان‏ آورده‏اند". 

علاوه بر مطلب فوق، تشتت و ابهام و اختلافی که در امور دینی بین بزرگان و علمای دینی وجود دارد، نیز، با ظهور پیامبر جدید رفع می گردد. حضرت بهاءالله در خصوص اختلافات موجود در زمان ظهورشان میفرمایند: " … اگر نفسی طلب حقی و یا معرفتی بخواهد نماید نمی داند نزد کدام رود و از که جویا شود، از غایت اینکه رأی ها مختلف و سبیل ها متعدد شده. و این تنگی و ضیق ( مقصود ضیق از معارف الهیه و ادراک کلمات ربانیه است) از شرایط هر ظهور است که تا واقع نشود ظهور شمس حقیقت (پیامبران) نشود، زیرا که صبح ظهور هدایت بعد از لیل ضلالت طالع می شود"[۳۱۷]. 

در کتاب الحیاه، در مبحث نکوهش اختلاف و پراکندگى علما، آمده است: وَ مَا اخْتَلَفَ فِیهِ إِلَّا الَّذِینَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیِّناتُ، بَغْیاً بَیْنَهُمْ ..( بقره، ۲۱۳) در باره آن (حق) اختلاف نکردند مگر کسانى که (کتاب) به ایشان داده شده بود، پس از رسیدن آیات روشن به ایشان، و این در نتیجه ستمگرى و حسدى بود که با یک دیگر داشتند. وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِیحُکُمْ، وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِینَ ..(انفال، ۴۶) نزاع مکنید که سست خواهید شد و شوکت و آبروى شما خواهد رفت، و بردبارى نمایید که خدا با بردباران است. وَ ما تَفَرَّقُوا إِلَّا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ، بَغْیاً بَیْنَهُمْ ..( شوری، ۱۴) پراکنده نشدند مگر پس از دانشى که بدیشان رسید، براى ستمکاریى که میان ایشان بود. سپس، در همان مأخذ از امام الحسین (ع) آمده است: .. و ذلک بأنّ مجاری الامور و الاحکام على أیدی العلماء باللَّه، الامناء على حلاله و حرامه؛ فأنتم المسلوبون تلک المنزله. و ما سلبتم ذلک إلّا بتفرّقکم عن الحق، و اختلافکم فی السّنّه ، یعنی … جریان کارها و احکام باید به دست عالمان الهى باشد که امانتدار حلال و حرام خدایند، لیکن این منزلت از شما ربوده شده، و سبب ربوده شدن آن چیزى جز پراکندگى شما در باره حق و اختلافتان در باره سنت نیست[۳۱۸].

لازم به ذکر است که، حذف طبقه روحانی و رفع تشتت حاصله از آن و جایگزینی آن با یک هیئت و مرجع انتخابی، بیت العدل اعظم، جهت سرپرستی و موضع گیری دینی جامعه، در مسائل غیر منصوص، از اقدامات بینظیر و حائز اهمیت دیانت بهائی می باشد. در دیانت اسلام، قوانینی که در قرآن کریم نازل نشده، توسط علمای روحانی منطبق با فقه اسلامی تعیین و در این مسیر افراد علما از احکام منزله اصلیه استنباطات متناقضه نموده و کلیه آنها را به مرحله اجراء در می آوردند که این اختلاف آراء منجر به اختلاف در بین پیروان شده است. لیکن در این ظهور اعظم، مسئله استنباط و احتجاج منوط به مرجعی واحد، یعنی هیئت بیت العدل اعظم است، که منتخب جامعه جهانی بهایی می باشد، و از این روی اختلافی بوجود نیامده واین هیئت در عین حفظ وحدت جامعه، تشریع قوانین می نماید[۳۱۹].

در هر صورت، " تاریخ بشر نشانگر این واقعیت است که در تمامی ادیان گذشته، روح و هدف غائی ادیان همواره دستخوش تغییرات و انحرافاتی ناشی از تعابیر نابجای انسانها گردیده و در نتیجه رنگ بشری یافته است"[۳۲۰]، و جالب توجه آنکه در آیه ۲۵۳ سوره بقره، صراحتاً روالی بیان شده، که تمام ادیان توحیدی، همواره به سمت و سوی اختلاف که حاصل دور شدن و فاصله گرفتن از اصل و منشأ دین است گرایش دارند: " تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ کَلَّمَ اللَّهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ وَ آتَیْنا عیسَى ابْنَ مَرْیَمَ الْبَیِّناتِ وَ أَیَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلَ الَّذینَ مِنْ بَعْدِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیِّناتُ وَ لکِنِ اخْتَلَفُوا فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ وَ مِنْهُمْ مَنْ کَفَرَ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلُوا وَ لکِنَّ اللَّهَ یَفْعَلُ ما یُریدُ، یعنی  بعضى از آن رسولان را بر بعضى دیگر برترى دادیم؛ برخى از آنها، خدا با او سخن مى‏گفت؛ و بعضى را درجاتى برتر داد؛ و به عیسى بن مریم، نشانه‏هاى روشن دادیم؛ و او را با«روح القدس» تأیید نمودیم؛ (ولى فضیلت و مقام آن پیامبران، مانع اختلاف امتها نشد). و اگر خدا مى‏خواست، کسانى که بعد از آنها بودند، پس از آن همه نشانه‏هاى روشن که براى آنها آمد، جنگ و ستیز نمى‏کردند؛ ولى این امتها بودند که با هم اختلاف کردند؛ بعضى ایمان آوردند و بعضى کافر شدند؛ اگر خدا مى‏خواست، با هم پیکار نمى‏کردند؛ ولى خداوند، آنچه را مى‏خواهد انجام مى‏دهد".

در قرآن مجید، تلویحاً، اشاره به این مطلب که روح تعالیم حضرت رسول (ص) نیز دچار تغییرات گردد و به انحراف کشیده شود مذکور گردیده، چنانچه در آیه ۱۴۴ سوره آل عمران آمده است: " وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِکُمْ …، یعنی محمد (ص) جز یک پیامبر نیست که پیش از او نیز پیغمبرانی بودند و در گذشتند، آیا اگر او به مرگ یا شهادت در گذشت شما باز به دین جاهلیت خود رجوع خواهید کرد؟". و در آیه ۳۰ سوره فرقان آمده است: " وَقَالَ الرَّسُولُ یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً، یعنی رسول عرض کرد: بار الها (تو آگاهی که) امت من این قرآن را به کلی متروک و رها کردند". همچنین، در آیه ۶۵ سوره انعام میفرماید: " قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلى‏ أَنْ یَبْعَثَ عَلَیْکُمْ عَذاباً مِنْ فَوْقِکُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِکُمْ أَوْ یَلْبِسَکُمْ شِیَعاً وَ یُذیقَ بَعْضَکُمْ بَأْسَ بَعْضٍ انْظُرْ کَیْفَ نُصَرِّفُ الْآیاتِ لَعَلَّهُمْ یَفْقَهُون‏، یعنی  بگو: «او قادر است که از بالا یا از زیر پاى شما، عذابى بر شما بفرستد؛ یا بصورت دسته‏هاى پراکنده شما را با هم بیامیزد؛ و طعم جنگ(و اختلاف) را به هر یک از شما بوسیله دیگرى بچشاند.» ببین چگونه آیات گوناگون را بازگو مى‏کنیم! شاید بفهمند!".

این مطلب که امت رسول اکرم (ص) نیز، به جهت دوری و فاصله با مبدأ ظهور در اواخر دوره خویش به گمراهی و دوری از حقیقت دین مبتلا می شود در روایات نیز، صریحاً، آمده است؛ چنانچه در بنادر البحار، در باب ذم علماء السوء و لزوم التحرز عنهم، آمده است: قال رسول اللّه (صلّى اللّه علیه و آله): سیأتی على امّتی زمان لا یبقى من القرآن إلّا رسمه، و لا من الإسلام إلّا اسمه، یسمّون به و هم أبعد النّاس منه، مساجدهم عامره و هی خراب من الهدى، فقهاء ذلک الزّمان شرّ فقهاء تحت ظلّ السّماء، منهم خرجت الفتنه و إلیهم تعود[۳۲۱]، مضمون بفارسی: بر امت و پیروان من روزگارى خواهد آمد که از قرآن جز رسم و نشانه آن باقى و بجا نمیماند، و از اسلام جز نام آن، بآن اسلام نامیده میشوند (آنان را مسلمان میگویند) در حالى که دورترین مردم‏اند از آن (زیرا رفتارشان بر خلاف آن است) مساجد و جایگاههاى عبادت و بندگیشان (در ظاهر و آشکار) معمور و آباد شده و (در باطن و نهان) از هدایت و راهنمائى ویران است، فقهاء و دانایان باحکام آن روزگار بدترین فقهاء زیر آسمان‏اند، از ایشان فتنه و تباهکارى بیرون‏ مى‏آید و بایشان باز میگردد[۳۲۲]. حضرت امیرالمؤمنین نیز، در نهج البلاغه به همین مضمون، در خصوص آینده مسلمین میفرمایند: " زود است که بعد از من بر شما روزگاری بیاید که چیزی در آن پنهانتر از حق و درستی نبوده، و آشکارتر از باطل و نادرستی و بیشتر از دروغ گفتن بر خدا و رسول او نباشد، و نزد مردم آنزمان کالائی بیقدرتر از قرآن که از روی حق و راستی خوانده ( و بدرستی تفسیر و تأویل آن بیان ) شود نیست، و رواجتر از آن هرگاه در معانی آن تحریف و تغییر دهند و در شهر ها چیزی زشت تر از کار شایسته و زیباتر از کار بد نمی باشد، پس حاملان قرآن بآن بی اعتنا هستند و حافظانش از یاد می برند، پس قرآن و اهل آن در آنروز دور انداخته شده و در میان جمعیت نیستند و این هر دو با هم در یک راه یار هستند و کسی قرآن و اهلش را احترام نکرده نزد خود نگاه ندارد پس قرآن و اهل آن در آنزمان در بین مردم بوده و با ایشان هستند، و در حقیقت میانشان نبوده و با آنها نمی باشند، زیرا ضلالت و گمراهی با هدایت و رستگاری موافقت ندارد و اگر چه یکجا با هم گرد آیند، پس آن مردم دست بدست هم می دهند بر جدائی و پراکنده میشوند از جماعت، مانند انستکه ایشان پیشوایان قرآن هستند و قرآن پیشوای آنها نیست"[۳۲۳]. همچنین، از آنحضرت آمده است: " … در آخر الزمان گروهى از اصحاب و یارانش (یاران حضرت محمد (ص)) روزها را روزه مى‏دارند و شب ‏زنده ‏دارى میکنند و قرآن را تلاوت مى‏نمایند از دین بیرون میروند آنچنان که تیر از کمان بیرون میرود …"[۳۲۴]. و از پیغمبر اکرم صلّى اللَّه علیه و آله روایت شده که فرمود: " می آیند در آخر الزمان علما و دانشمندانى که مردم را بزهد و ترک دنیا میخوانند و خود زهد نمى‏ورزند، و ایشان را بأمر آخرت راغب میسازند و خود بآن راغب و مایل نمیباشند، و باز میدارند مردم را از داخل شدن بر فرمانروایان (جور) و باز نمیدارند خود را از داخل شدن بر آنان، فقرا و نیازمندان را از خود دور میکنند و اغنیا و توانگران را بخود نزدیک میسازند، ایشانند ستمگرانى که دشمنان خدا هستند"[۳۲۵]. همچنین، در سفارشات حضرت رسول اکرم (ص) به عبد الله بن مسعود آمده است: " اى پسر مسعود اسلام ابتدایش غریب بود بزودى بغربت خودش برگردد همان طورى که ابتدایش بود، پس خوشا بحال غریبان کسى که درک نماید آن زمان را از نسل شما … پس همانا آنان روش شما را پیروى کنند دعاهاى شما را آشکار نمایند ولى کردارشان مخالف کردار شما است پس بر غیر دین‏ شما مى‏میرند ایشان از امت من نیستند و نه من از آنانم …"[۳۲۶]. و از حضرت علی (ع) در نهج البلاغه آمده است: " ای مردم، زود است که زمانی بر شما بیاید که اسلام در آن سرازیر شود مانند برگشتن ظرف که آنچه در آنست بریزد (از اسلام جز اسم و از قرآن جز درس و از ایمان جز رسم باقی نماند، آنگاه است که خداوند بندگانش را امتحان فرماید)"[۳۲۷].

همچنین، انذار در خصوص بروز اختلاف و تفرقه، بین مسلمین، به صراحت تمام در قرآن کریم آمده است؛ علیهذا، مسلمین با وجود تاکید قرآن بر حفظ اتحاد جامعه، بدلیل اختلاف آراء در مسائل دینی به بیش از۷۳ فرقه مختلف تقسیم شده اند. از جمله آیاتی که تاکید بر حفظ اتحاد میان مسلمین دارد آیه ۳۲ سوره الروم می باشد: " مِنَ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَکَانُوا شِیَعاً کُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ، یعنی از آن فرقه نباشید که دین فطرت خود را متفرق و پراکنده ساختند و فرقه فرقه شدند و گروهی به اوهام و عقیده و خیالات فاسد خود دلشاد بودند". همچنین، در آیه ۱۳ سوره الشوری آمده است: "… أَنْ أَقِیمُوا الدِّینَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا فِیهِ، یعنی که دین خدا را بر پا دارید و هرگز تفرقه و اختلاف در آن مکنید". و در آیه ۱۵۹ سوره انعام میفرماید: " إِنَّ الَّذِینَ فَرَّقُواْ دِینَهُمْ وَکَانُواْ شِیَعاً لَّسْتَ مِنْهُمْ فِی شَیْءٍ إِنَّمَا أَمْرُهُمْ إِلَى اللّهِ ثُمَّ یُنَبِّئُهُم بِمَا کَانُواْ یَفْعَلُونَ، یعنی آنان که دین را پراکنده نمودند و در آن فرقه فرقه شدند، چنین کسانی به کار تو نیایند، کار آنها با خداست". و در آیه ۵۳ سوره مومنون آمده است: " فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُم بَیْنَهُمْ زُبُراً کُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ، یعنی آن گاه مردم دین خود را پاره پاره کردند ( و در آئین خود فرقه فرقه شدند) و هر گروهی به آنچه نزد خود پسندیدند دلخوش گشتند".

حاج میرزا حسن صفیعلیشاه از شیعیان و اجله دراویش در تفسیر منظوم خود در این خصوص مینویسد:

پس نمودند  امر دین  را  مردمان                پاره  پاره  بین  خود  در  هر  زمان

شاد هر  قومی بدانچه  نزد اوست                بر گمانش آنچه هست او را نکوست

شرح این  معنی  نویسم  گر تمام                  در خروش آیند بر من خاص و عام

یکی از آرمانهای دیانت بهائی که بوقوع پیوست، برقراری اتحاد بین پیروان این آئین ربانی و ترویج و تحکیم آن بود و چنانچه از پیش ذکر شد برای اولین بار در تاریخ ادیان به اراده الهی و عهد و میثاق حضرت بهاءالله، جامعه بهائی از فرقه فرقه شدن حفظ گردید. چنانچه، حضرت ولی امرالله میفرمایند: " … به هر حال تفاوت اساسی بین این دور و همه ادوار گذشته آن است که در این ظهور از امکان تفرقه دائمی بین پیروان پیامبر از طریق دستورات صریح و مستقیم که ممهد لوازم ضروری برای حفظ وحدت جامعه مؤمنان شده است جلوگیری شده است"[۳۲۸].

علاوه بر دلایلی که در فوق ذکر گردید، حضرت بهاءالله در کتاب مستطاب اقدس، فقره پنجم، یکی از اهداف رسالتشان را برداشتن مهر از اسرار و رموز کتب مقدسه (تبیین متشابهات) میفرمایند: لا تحسبن انا نزلنا لکم الاحکام بل فتحنا ختم الرحیق المختوم باصابع القدره و الاقتدار یشهد بذلک ما نزل من قلم الوحی تفکروا یا اولی الافکار، یعنی گمان مبرید که برای شما احکام نازل کردیم، بلکه گشودیم مهر باده ای را که مهر شده بود به انگشتان قدرت و اقتدار الهی. شهادت میدهد به این مسئله آنچه که نازل شده از قلم وحی الهی. تفکر کنید ای صاحبان فکر و ای عقلا و دانشمندان.

همچنین، در آثار دیانت بهائی تصریح شده است که، هدف اصلی دیانت بهائی فراتر از وضع قوانین و احکام بوده، یعنی رساندن انسان به مقامی که شایسته او می باشد؛ چنانچه حضرت بهاءالله میفرمایند: این ظهور از برای اجرای حدودات ظاهره نیامده… بلکه لأجل ظهورات کمالیه در انفس انسانیه و ارتقاء ارواحهم الی المقامات الباقیه و مایصدقه عقولهم ظاهر و مشرق شده[۳۲۹]. یعنی، ظهور دیانت بهائی جهت وضع قوانین و احکام جدید نمی باشد، بلکه برای رساندن انسان به مقام و کمالی است که شایسته خلقت اوست.

و همچنین میفرمایند: " همچه مدانید که ظهور حق مخصوص است باظهار معارف ظاهره و تغییر احکام ثابته بین بریه. بلکه در حین ظهور کل اشیاء حامل فیوضات و استعدادهای لاتحصی شده و خواهند شد …"[۳۳۰]..

 از سوی دیگر، در میان ادیان آسمانی، هیچ دینی مانند دیانت بهائی در آثارش بر تعلیم و تربیت تأکید نداشته، تا جائیکه، تعلیم و تربیت را عمومی و اجباری فرض نموده و والدین را در این خصوص مسئول می داند: " در کتاب الهی در این دور بدیع تعلیم و تربیت امر اجباری است نه اختیاری، یعنی بر پدر و مادر فرض عین است که دختر و پسر را به نهایت همت تعلیم و تربیت نمایند و از پستان عرفان شیر دهند و در آغوش علوم و معارف پرورش بخشند و اگر در این خصوص قصور کنند، نزد رب غیور مأخوذ و مذموم و مدحورند و این گناهی است غیر مغفور زیرا آن طفل بیچاره را آواره صحرای جهالت کنند …"[۳۳۱]. و حضرت بهاءالله می فرمایند: " انسان طلسم اعظم است و لکن عدم تربیت او را از آنچه با اوست محروم نموده. انسان را به مثابه معدن که دارای احجار کریمه است مشاهده نما. به تربیت جواهر آن به عرضه شهود آید و عالم از آن منتفع گردد". همچنین، در مکاتیب آمده است: " تعلیم اطفال و پرورش کودکان اعظم مناقب عالم انسان و جاذب الطاف و عنایت حضرت رحمن. زیرا اس اساس فضائل عالم انسانی است و سبب تدرج به اوج عزت جاودانی"[۳۳۲]. و آمده است: " اطفال را از سن شیر خواری از ثدی تربیت پرورش دهید و در مهد فضائل بپرورید و در آغوش موهبت نشو و نما بخشید، از هر علم مفیدی بهره مند نمائید و از هر صنایع بدیع نصیب بخشید. پر همت نمائید و متحمل مشقت کنید. اقدام در امور مهمه بیاموزید و تشویق بر تحصیل امور مفیده بنمائید"[۳۳۳]. همچنین، میفرمایند: " …  مادر اول مربی است و موسس اخلاق و آداب فرزند. پس ای مادران مهربان این رابدانید که در نزد یزدان اعظم پرستش و عبادت ، تربیت کودکان است به آداب کمال انسانیت و ثوابی اعظم از این تصور نتوان نمود … "[۳۳۴]. و حضرت عبدالبهاء می فرمایند: " ملاحظه بفرمایید که چقدر زندان وسجون و محل عذاب و عقاب از برای نوع بشر حاضرو مهیا است تا به این وسائط زجریه نفوس را از ارتکاب جرائم عظیمه منع نمایند و حال آنکه این زجر و عذاب سبب ازدیاد سوء اخلاق می گردد و مطلوب چنانچه باید و شاید حاصل نشود. پس باید نفوس را از صغر سن چنان تربیت نمود که اکتساب جرائم ننمایند، بلکه جمیع همشان به اکتساب فضائل باشد و نفس جرم و قصور را اعظم عقوبت شمرند و نفس خطا و عصیان را اعظم از حبس و زندان دانند. چه که می توان انسان را چنان تربیت نمود که جرم و قصور اگر به کلی مفقود و معدوم نگردد، ولی نادر الوقوع شود"[۳۳۵].

 

همچنین، در آثار دیانت بهائی تحصیل به علم بسیار مورد تشویق و ترغیب قرار گرفته تا جاییکه آن را یک فریضه شمرده؛ ولکن علومی که نافع است و سبب و علّت ترقّی عباد[۳۳۶]؛ چنانچه در لوح مبارک تجلیات میفرماید: " تجلّی سوم علوم و فنون و صنایع است. علم بمنزله جناح است از برای وجود و مرقاتست از برای صعود . تحصیلش بر کلّ لازم ولکن علومی که اهل ارض از آن منتفع شوند نه علومی که بحرف ابتداء شود و بحرف منتهی گردد. صاحبان علوم و صنایع را حقّ عظیم است بر اهل عالم یَشْهَدُ بِذَلِکَ اُمُّ الْبَیَانِ فِی الْمَآبِ نَعِیْماً لِلسّامِعِیْنَ. فی الحَقیْقَه کنز حقیقی از برای انسان علم اوست و اوست علّت عزّت و نعمت و فرح و نشاط و بهجت و انبساط. کذلِکَ نَطَقَ لِسَانُ الْعَظَمَهِ فِی هَذَا السِّجْنِ الْعَظِیْمِ "[۳۳۷]. همچنین، میفرماید: " فی الحقیقه کنز حقیقی برای انسان علم اوست و اوست علّت عزّت و نعمت و فرح و نشاط و بهجت و انبساط طُوبی لِمَنْ تَمَسّکَ بِهِ وَ وَیْل لِلْغَافِلِیْنَ "[۳۳۸]. و میفرماید: " در تحصیل کمالات ظاهره و باطنه جهد بلیغ نمائید چه که ثمره سدره انسانی کمالات ظاهریّه و باطنیّه بوده انسان بی علم و هنر محبوب نه. مثل اشجار بی ثمر بوده و خواهد بود لذا لازم که بقدر وُسع سدره وجود را به اثمار علم و عرفان و معانی و بیان مزیّن نمائید "[۳۳۹]. همچنین، میفرمایند: " در این دور بدیع اساس متین تمهید تعلیم و فنون و معارف است و به نصّ صریح باید جمیع اطفال بقدر لزوم تحصیل فنون نمایند لهذا باید در هر شهری و قریه ای مدارس و مکاتب تأسیس گردد و جمیع اطفال بقدر لزوم در تحصیل بکوشند لهذا هر نفسی که انفاقی در این مورد نماید شبهه ای نیست که مقبول درگاه احدیت شود و مورد تحسین و تمجید ملأ اعلی گردد "[۳۴۰].

 


" قل یا قوم ان تکفروا بهذه الآیات فبأی حجه آمنتم بالله من قبل،

مضمون بیان مبارک: بگو ای قوم، اگر به این آیات کافر شوید،

پس بکدامین حجت در گذشته به خداوند ایمان آوردید؟ "

(لوح احمد از آثار حضرت بهاءالله)

نزول وحی و آیات الهی

به شهادت کلام الله مجید، اگر شخصی به دروغ ادعای وحی و نزول آیات از جانب خداوند کند، شخصی ستمکار است:" وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ کَذِباً أَوْ قالَ أُوحِیَ إِلَیَّ وَ لَمْ یُوحَ إِلَیْهِ شَیْ‏ء، یعنی و کیست ستمکار تر از آن که بر خدا دروغی بندد و یا وحی به او نرسیده گوید: به من وحی می رسد (انعام، ۹۳)"؛ و وعده الهی در این خصوص صریح و قاطع میباشد که شخص کاذب را امان نمی دهد. آیه ۴۳-۴۶ سوره حاقه خطاب به حضرت رسول، حجت را در مورد فرد مفتری تمام میکند: " تَنزِیلٌ مِّن رَّبِّ الْعَالَمِینَ (۴۳) وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِیلِ (۴۴) لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ (۴۵) ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِینَ، یعنی این قرآن تنزیل خدای عالمیان است. و اگر محمد (ص) از دروغ به ما برخی سخنان را می بست محققا ما او را (به قهر و انتقام) از دست راستش (قدرتش) میگرفتیم و رگ گردنش را قطع میکردیم و شما هیچ یک بر دفاع از او قادر نبودید". همچنین، در آیه ۲۱ سوره انعام میفرماید: " وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ کَذِباً أَوْ کَذَّبَ بِآیاتِهِ إِنَّهُ لا یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ، یعنی چه کسى ستمکارتر است از آن کس که بر خدا دروغ بسته، و یا آیات او را تکذیب کرده است؟! مسلماً ظالمان، رستگار نخواهند شد!". به استناد قرآن شریف، ادعای وحی و نزول آیات بی اذن خداوند امری محال میباشد، چنانچه در آیه ۳۸ سوره رعد آمده است: ومَا کَانَ لِرَسُولٍ أَن یَأْتِیَ بِآیَهٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ ( و هیچ پیغمبری را نرسد که بی اذن خدا آیتی آورد). همچنین، همانطور که خداوند راجع به حضرت رسول (ص) در آیه ۳-۴ سوره نجم شهادت می دهد: وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَى. إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَى (و هرگز به هوای نفس سخن نمیگوید. سخن او هیچ غیر وحی خدا نیست)، در آثار دیانت بهائی، دقیقا، آیات فوق در مورد حضرت بهاءالله نیز نازل شده است: تالله ان البهاء ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی. حضرت بهاءالله مکرراً آیات الهی نازله بر ایشان را وحی الهی خوانده و اظهار داشته اند که کلامشان از جانب خداست، چنانچه در لوح مبارک سلطان ایران میفرمایند: " آنچه میگویم از خداست از من نیست… خداوند جمیع علوم الهیه را بمن آموخت و مرا به اراده خود به قیام و ندا و دعوت مامور فرمود". در جایی دیگر از آثار مقدسه دیانت بهائی میخوانیم: یا قوم ما انطق عن الهوی بل بما یعلمنی شدید القوی من جبروت الله العلی الاعلی…اتعجبون بان جائکم غلام الله علی هیکل بشر مثلکم و یلقیکم من آیات ربکم و یعلمکم سبل العلم و العرفان لیقربکم الی جمال الله المشعشع المقدس المنیر…(مضمون فارسی: ای مردمان، از هوای نفس سخن نگویم. به آنچه از ملکوت خدا آمده ناطقم…از اینکه بنده یزدان به هیکل انسان بین شما آمده متعجب اید؟ کسی که آیات الهی را بر شما می خواند و راه علم و عرفان به شما می آموزد تا به خالق بی مثال تقرب جوئید…)[۳۴۱]. و در مقام دیگر میفرمایند: قد جئت عن منبع العظمه و الجلال و مخزن الرفعه و الاجلال بآیات التی ما ظهرت حرف منها فی الملک و هذااللوح برهانی بینکم و لکم و علیکم ان انتم تعقلون (مضمون فارسی: من از منبع عظمت و جلال و مخزن رفعت و اجلال آمده ام، با آیاتی که چشم عالم شبهش را ندیده. این لوح برهان من است اگر تعقل کنید)[۳۴۲]. حضرت بهاءالله، زمانیکه به جرم تجدید دین الهی، از ادرنه به عکا در مملکت عثمانی، تبعید و محبوس شدند، در لوح سلطان ایران، ناصرالدین شاه میفرمایند: اذا قیل بای جرم حبسوا قالوا انهم ارادوا ان یجددوا الدین. لو کان القدیم هو المختار عندکم. لم ترکتم ما شرع فی التورات و الانجیل؟ بینوا یا قوم لعمری لیس لکم الیوم محیص. ان کان هذا جرمی قد سبقنی فی ذلک محمد رسول الله و من قبله الروح و من قبله الکلیم. و ان کان ذنبی اعلاء کلمه الله و اظهار امره فانا اول المذنبین، لا ابدل هذا الدنب بملکوت ملک السموات والارضین…کلما ازداد البلاء زاد البهاء فی حب الله و امره بحیث ما منعنی ما ورد علی من جنود الغافلین. لو یستروننی فی اطباق التراب یجدوننی راکبا علی السحاب و داعیا الی الله المقتدر القدیر. انی فدیت بنفسی فی سبیل الله و اشتاق البلایا فی حبه و رضائه یشهد بذلک ما انا فیه من البلایاء التی ما حملها احد من العالمین (مضمون فارسی: وقتی گفته شد ایشان به چه جرمی محبوس شدند، گفتند چون ایشان خواستند دین را تجدید کنند. اگر خداوند قدیم نزد شما صاحب اختیار است پس چرا ترک کردید آنچه را که در تورات و انجیل حکم شده؟ تبیین کنید ای قوم. قسم به جانم امروز برای شما گریزگاهی نیست. اگر جرم من این است، محمد رسول الله و قبل از او حضرت مسیح و قبل از او کلیم در آن بر من سبقت گرفته اند . و اگر گناه من اِعلاء کلمه خدا و اظهار امر اوست در این صورت من اول گناهکارانم، این گناه را به ملکوت ملک آسمانها و زمینها تبدیل نمی کنم … هر چه بلا زیاد شود حبّ و عشق بهاء به خدا و امر او زیاد می شود، به طوری که منع نمی کند مرا آنچه ازجنود غافلان بر من وارد شد. اگردر اَطباق زمین پنهانم سازند سوار بر ابرم بیابند، درحالی که به سوی خدای مقتدر قدیر دعوت می کنم. همانا من خود را درراه خدا فدا نمودم و در حبّ و رضای او مشتاق بلایا هستم. شهادت می دهد به این، بلایایی که من در آن قرار دارم که احدی از عالمیان چنین بلایایی را حمل نکردند). و در جایی دیگر از همین لوح میفرمایند: "… لیس هذا من عندی بل من لدن عزیز علیم… هل یقدر احد ان یتکلم من تلقا نفسه بما یعترض به علیه العباد من کل وضیع و شریف…" (مضمون فارسی: این کلمات از من نیست بلکه از خداوند عزیز است. و کسی را توانائی آن نیست که از طرف خود به کلماتی ناطق شود که همه مردمان بر او اعتراض نمایند). و در مقامی دیگر اینچنین با خداوند یگانه و معبود خویش مناجات میفرمایند: " فیا الهی و سیدی و محبوبی! انت تعلم بانی ما قصرت فی تبلیغ امرک و اظهرت لعبادک اعظم ما عندهم امرا من عندک" (مضمون فارسی: پس ای خدای من و سید من و محبوب من! تو میدانی که من کوتاهی نکردم در ابلاغ امر تو. و ظاهر کردم آیات ربانیه را برای عباد تو بیشتر از آنچه نزد ایشان است)[۳۴۳].

در یکی دیگر از آثار دیانت بهائی، لوح مبارک خطاب به شیخ محمد تقی مجتهد اصفهانی، این آیات بینات نازل شده است: " آنانکه مومن نیستند حجت خدا را منکرند، در حالیکه ظاهر شده است و ملکوت آیات را در اختیار دارد… آنان در پی هوی و هوسند و از خدا بی خبر مانده اند. آیات را می خوانند و به صاحب آیات کافرند…". در جائی دیگر به زیبائی تمام اینچنین حجت را بر همگی تمام میکنند: " هل بقی لاحد فی هذا الظهور من عذر؟ لا و رب العرش العظیم – قد احاطت الایات کل الجهات و القدره کل البریه. و لکن الناس فی رقد عجیب" ( مضمون فارسی: سوگند به خداوند که در این ظهور برای کسی عذری باقی نیست. آیات الهیه از همه جهت ظاهر است و قدرت ربانیه باهر. و لکن واحسرتا که انسانها در خواب سنگین و غفلت دردناک مانده اند!) [۳۴۴] انتهی.

از سوی دیگر، همانطور که در قرآن شریف، آیات الهی نازله بر پیامبران را دلیل حقانیتشان قرار داده اند: " أَوَلَمْ یَکْفِهِمْ أَنَّا أَنزَلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ (عنکبوت، ۵۱)، یعنی آیا کافی نیست که ما بر تو کتاب (آیات الهی) نازل فرموده ایم"، آیات وحیانی دیانت بهائی و ظهور حضرت بهاءالله بنفسه، خود دلیل حقانیت این آئین آسمانی می باشد و به فرموده حضرت بهاءالله: " این ظهور اعظم به نفس خود ظاهر بوده و هست، در اثبات امرش محتاج به احدی نبوده و نیست"[۳۴۵]. آیات دیانت بهائی که به وحی الهی نازل شده به جهت دارا بودن لحن الوهیت، پر هیمنه، جذاب و نافذ در قلوب است — سبب هدایت نفوس انسانی است و حاوی تعالیم و احکامی است که اجرایش مسیر عالم انسانی را تغییر خواهد داد. در کتاب مستطاب اقدس، ام الکتاب دیانت بهائی، آمده است: قد اضطرب النظم من هذا النظم الاعظم و اختلف الترتیب بهذا البدیع الذی ما شدت عین الابداع شبهه اغتمسوا فی بحر بیانی لعل تطلعون بما فیه من لئالی الحکمه و الاسرار ایاکم ان توفقوا فی هذا الامر الذی به ظهرت سلطنه الله و اقتداره اسرعوا الیه بوجوه بیضا هذا دین الله من قبل و من بعد من اراد فلیقبل و من لم یرد فان الله لغنی عن العالمین. قل هذا لقسطاس الهدی لمن فی السموات و الارض و البرهان الاعظم لو انتم تعرفون. قل به ثبت کل حجه فی الاعصار لو انتم توقنون. قل به استغنی کل فقیر و تعلم کل عالم و عرج من اراد الصعود الی الله ایاکم ان تختلفوا فیه کونوا کالجبال الرواسخ فی امر ربکم العزیز الودود…(مضمون فارسی: همانا نظم (جهان) از این نظم بزرگتر آشفته شد و ترتیب از این ترتیب نوین که دیده آفرینش مانند آنرا ندیده است، دگرگون شد. در دریای گفتار من شناور گردید تا شاید به مرواریدهای دانایی و اسراری که در آن است آگاهی یابید. مبادا از این فرمان که با آن پادشاهی یزدان و توانایی او چهره گشوده است باز ایستید. با چهره های روشن به سوی او بشتابید. این دین پروردگار در گذشته و آینده است. هر که خواست بدان روی آورد و هر که نخواست، البته پروردگار بی نیاز از جهانیان است. بگو این دین برای مردمان زمین و آسمان ترازوی راهنمایی و بزرگترین حجتهاست، اگر شما از آگاهان باشید. بگو که همه حجت ها در روزگاران قبل با این دین ثابت گردید، اگر شما از یقین کنندگان باشید. بگو با این دین هر نیازمندی بی نیاز می شود و هر دانایی دانش می آموزد و هر که صعود به نزد پروردگار را خواست، عروج خواهد کرد. بر حذر باشید از اینکه در دین اختلاف اندازید. در امر خداوند عزیز مهربان چون کوه استوار باشید)[۳۴۶]. 

همچنین، تنوع بیشمار آثار دیانت بهائی که بوحی الهی نازل شده، ذکرشان از عهده این مقاله خارج است که هر کدام بنفسه تقلیب کننده قلوب مخلصین درگاه احدیت است.

هذا ما نزّل من جبروت العزّه بلسان القدره و القوّه علی النّبیینّ من قبل و انّا اخذنا جواهره و اقمصناه قمیص الاختصار فضلاً علی الاحبار لیوفوا بعهدالله و یودوا اماناته فی انفسهم و لیکوننّ بجوهر التّقی فی ارض الرّوح من الفائزین (مضمون فارسی: این است آنچه از جبروت عزت به زبان قدرت و توانایی بر پیامبران پیش از این نازل شده است و ما چکیده آن را بر گرفتیم و جامه اختصار بر آن پوشاندیم همچون فضلی از برای نیکان، تا آنان به پیمان الهی وفا نمایند و امانت های خداوندی را در هستی خویش ادا نمایند و به گوهر پرهیزکاری در عالم روح فائز شوند).

یا ملاء الارض اعملوا انّ اوامری سرج عنایتی بین عبادی و مفاتیح رحمتی لبریتی کذلک نزل الامر من سماء مشیه ربکم مالک الادیان (مضمون فارسی: ای مردم روی زمین، بدانید که اوامر من چراغهای عنایت و کلید های رحمت من در بین بندگانم میباشد. اینچنین امر از آسمان مشیت پروردگار شما مالک ادیان نازل شده است)[۳۴۷].

نماز، یکی از اصول دیانت بهائی، که به رابطه انسان با خداوند اختصاص دارد و روح را از قیود این جهان محدود آزاد می سازد و به فرموده حضرت عبدالبهاء:" صلوه اس اساس امر الهی است و سبب روح و حیات قلوب رحمانی … نماز فرض و واجب بر کلّ، البته جمیع را بصیام و صلوه دعوت نمائید چه که معراج ارواح است و مفتاح قلوب ابرار. آب حیوان جنّت رضوان است و تکلیف منصوص از حضرت رحمن". برخی از آیات نماز جهت استحضار خوانندگان گرامی ذکر می شود: " اشهد یا الهی بانّک خلقتنی لعرفانک و عبادتک. اشهد فی هذا الحین بعجزی و قوتک و ضعفی و اقتدارک و فقری و غنائک. لا اله الا انت المهیمن القیوم" (مضمون فارسی: ای پروردگار من! گواهی می دهم به این که مرا برای شناسایی و پرستش خود آفریدی. در این لحظه گواهی می دهم به ناتوانی خویش و توانایی تو و ضعف خود و اقتدار تو و نیازمندی خویش و بی نیازی تو. نیست خدایی جز تو که نگهدارنده و استوار است). " اشهد بوحدانیّتک و فردانیّتک و بانّک انت الله لا اله الاّ انت قد اظهرت امرک و وفیت یعهدک و فتحت باب فضلک علی من فی السّموات و الارضین و الصّلوه و السّلام و التّکبیر و البهآء علی اولیائک الّذین ما منعتهم شئونات الخلق عن الاقبال الیک و انفقو ما عندهم رجاء ما عندک انّک انت الغفور الکریم" (مضمون فارسی: به یکتایی و یگانگی تو و به اینکه تو خدایی و خدایی جز تو نیست شهادت می‌دهم. امرت را ظاهر کرده‌ای و به عهدت وفا کرده‌ای و باب فضلت را بر اهل آسمانها و زمینها گشوده‌ای. درود وسلام و تکبیر و جلال بر دوستان تو باد، کسانی که امور خلق آنان را از روی آوردن به سوی تو بازنداشت و آنچه را داشتند در آرزوی آنچه نزد توست انفاق کردند. به راستی که تو آمرزنده و بخشنده‌ای). " الهی الهی لا تنظر الی آمالی و اعمالی بل الی ارادتک التی احاطت السموات و الارض. و اسمک الاعظم یا مالک الامم ما اردت الا ما اردته و لا احب الا ما تحب" (مضمون فارسی: خدای من خدای من، به آرزوها و اعمال من منگر بلکه به اراده خود که بر زمین و آسمان احاطه دارد نظر نما. قسم به اسم اعظم تو، اراده ای جز اراده تو ندارم و جز آنچه تو دوست داری دوست ندارم). " شهد الله انّه لا الله الاّ هو له الامر و الخلق قد اظهر مشرق الظّهور و مکلّم الطّور الّذی به انار الافق الاعلی و نطقت سدره المنتهی و ارتفع النّدآء بین الارض و السّمآء قد اتی المالک و الملک و الملکوت و العزّه و الجبروت لله مولی الوری و مالک العرش و الثری" (مضمون فارسی: خداوند شهادت می‌دهد که خدایی جز خود او نیست. امر و خلق متعلق به اوست. مشرق ظهور و مکلم طور را ظاهر کرده است، کسی که افق اعلی به آن روشن شد و سدره‌المنتهی به نطق آمد و ندا بین زمین و آسمان بلند شد. مالک آمده است. ملک و ملکوت و عزت و جبروت از آن خداست که مولای مردم و مالک زمین و آسمان است). 

همچنین، دعا و نیایش در دیانت بهائی از اهمیت خاصی برخوردار است و به فرموده حضرت عبدالبهاء: "قلب انسان جز به عبادت رحمن مطمئن نگردد و روح انسان جز به ذکر یزدان مستبشر نشود. قوّت عبادت بمنزله جناح است، روح انسانی را از حضیض ادنی بملکوت ابهی عروج دهد و کینونات بشریّه را صفا و لطافت بخشد و مقصود جز به این وسیله حاصل نشود".  فی المثل، در دعایی برای طفل تازه متولد شده میخوانیم: قد جئت بامره و ظهرت لذکره و خلقت لخدمته العزیز المحبوب (مضمون فارسی: بدرستیکه من به امر خداوند آمده ام و برای ستایش او ظاهر شده ام و برای خ�مت به او که ارجمند و محبوب است، آفریده شده ام). همچنین، در دعای وقت خواب آمده است: هوالمهمین علی الاسماء. الهی الهی کیف اختار النوم و عیون مشتاقیک ساهره فی فراقک و کیف استریح علی الفراش و افئده عاشقیک مضطربه من هجرک. ای ربّ اودعت روحی و ذاتی فی یمین اقتدارک و امانک. و اضع راسی علی الفراش بحولک و ارفع عنه بمشیّتک و ارادتک. انّک انت الحافظ الحارس المقتدر القدیر. و عزّتک لا ارید من النّوم و لا من الیقظه الاّ ما انت ترید. انا عبدک و فی قبضتک ایّدنی علی ما یتضرّع به عرف رضائک. هذا املی و امل المقرّبین. الحمد لک یا اله العالمین (مضمون فارسی: اوست مسلط بر نامها. ای خدای من ای خدای من. چگونه به خواب روم در حالیکه چشمان مشتاقان از دوریت باز و بیدارند و چگونه در بستر استراحت نمایم در حالیکه دلهای عاشقان از هجر تو در اضطرابند. بار خدایا! روح و جسم خود را در دست راست اقتدار و پناه تو می سپارم. و سرم را با نیرو و خواست و اراده تو بر بستر می نهم و بر می دارم زیرا تو حافظ و نگهبان و مقتدر و توانائی. به بزرگی ات سوگند که من در خواب و بیداری چیزی نمی خواهم مگر آنچه که تو میخواهی. بنده ای هستم در دستان تو. مرا یاری ده که موفق به رضای تو شوم. این آرزوی من و آرزوی مقربان درگاهت است. ستایش ترا سزاست ای خداوند عالمیان). و یا در دعای شفا چنین میفرمایند: یا الهی اسمک شفائی و ذکرک دوائی و قربک رجائی و حبک مونسی و رحمتک طبیبی و معینی فی الدنیا و الاخره و انک انت المعطی العلیم الحکیم (مضمون فارسی: ای خدای من، نام تو درمان من، یاد تو داروی من، نزدیکی به تو آرزوی من، و دوستی تو همدم من، و مهربانی تو پزشک من و یاور من در این جهان و جهان پسین، و به درستی که تو بخشنده آگاه و خردمندی).

 ادعیه حضرت محبوب، بیاناتی است جهت تربیت اخلاقی و روحانی افراد که نمونه هایی از آن ذکر می شود:                                   (ای بیگانه با یگانه)

شمع دلت بر افروخته دست قدرت من است. آنرا ببادهای مخالف نفس و هوی خاموش مکن و طبیب جمیع علتهای تو ذکر من است فراموشش منما. حب مرا سرمایه خود کن و چون بصر و جان عزیزش دار.

(ای برادران)

با یکدیگر مدارا نمائید و از دنیا دل بردارید. بعزت افتخار منمائید و از ذلت ننگ مدارید. قسم بجمالم که کل را از تراب خلق نمودم و البته بخاک راجع فرمایم.

(ای پسر روح)

قفس بشکن و چون همای عشق بهوای قدس پرواز کن و از نفس بگذر و با نفس رحمانی در فضای قدس ربانی بیارام.

 

از دیگر آثار دیانت بهائی، مناجاتهایی است که بهائیان جهت تقویت قوای روحانی خویش هر صبح و شام موظف به تلاوت آنها میباشند (علاوه بر نماز روزانه) و بدین وسیله با خداوند یکتا راز و نیاز میکنند. به فرموده حضرت عبدالبهاء:" آیات غذای روح است، روح قوی میشود و بدون آن از کار می افتد… همچنانکه غذا از برای اجساد لازمست، همین قِسم از برای ارواح واجب. غذای روح مائده منیعه لطیفه طُرّیه است که از سماء عنایت الهی نازل شده. اگر غذای روح بآن نرسد البتّه ضعیف شود " انتهی. یک نمونه مناجات به استحضار خوانندگان عزیز می رسد:

 

هوالله

خداوند مهربانا کریما رحیما، ما بندگان آستان توئیم و جمیع در ظل وحدانیت تو. آفتاب رحمتت بر کل مشرق و ابر عنایتت بر کل می بارد. الطافت شامل کل است و فضلت رازق کل. جمیع را محافظه فرمائی و کل را بنظر مکرمت منظور داری. ای پروردگار، الطاف بی پایان شامل کن، نور هدایت برافروز، چشم ها را روشن کن، دلها را سرور ابدی بخش، نفوس را روح تازه ده و حیات ابدیه احسان فرما. ابواب عرفان بگشا، نور ایمان تابان نما. در ظل عنایتت کل را متحد کن و جمیع را متفق فرما تا جمیع انوار یک شمس شوند، امواج یک دریا گردند، اثمار یک شجر شوند. از یک چشمه نوشند از یک نسیم به اهتزاز آیند از یک انوار اقتباس نمایند. توئی دهنده و بخشنده و توانا.          

(حضرت عبدالبهاء)

حضرت عبدالبهاء میفرمایند: عشق الهی و محبت روحانی انسان را طیب و طاهر نماید و به ردای تقدیس و تنزیه مزین کند و چون انسان بکلی به حق دل بندد و به جمال مطلق تعلق یابد فیض ربانی جلوه نماید… نفوسی که ضمیرشان به نور محبت الله روشن، آنان مانند انوار ساطعند و بمثابه نجوم تقدیس در افق تنزیه لامع. عشق حقیقی صمیمی محبت الله است و آن مقدس از اوهام و افکار ناس.

و در خاتمه این مبحث، بیانی از حضرت بهاءالله را زینت بخش این گفتار می کنیم که می فرمایند: "… به ذکر الله مأنوس شو و از دونش غافل. چه که ذکرش انیسی است بی نفاق و مونسی است با کمال وفاق، میهمانی است بی خیانت و همدمی است بی ضرر و جنایت، مجالسی است امین و مصاحبی است با ثبات و تمکین، رفیقی است با وفا به شأنی که هر کجا روی با تو آید و هرگز از تو نگسلد، غم را به سرور تبدیل نماید و زنگ غفلت بزداید"[۳۴۸].


الیوم یومی است که جمیع اشیاء از نفحات بیان مالک اسماء محظوظ و مسرورند و کلّ آفرینش از این نفحه روحانیّه در جذب و شوقند . نیکوست حال نفسی که به انوار این یوم امنع اقدس منوّر شد و به فیوضات منزله از سماء کرم فائز گشت . جهد نما جهد بلیغ که شاید عرف قمیص رحمانی را در این ایّام بیابی و به مدینه ابدیّه راه یابی و نباشی از نفوسی که به ذکر مقصود مشغولند و از او محجوب . بسی از عباد و اماء که در لیالی و ایّام به ذکر دوست ذاکر بودند و لقایش را آمل و چون کشف حجاب شد از او محتجب ماندند و به غیرش توجّه نمودند[۳۴۹].

(حضرت بهاءالله)

سخنی با هموطنان عزیز

اگر چه ادیان بابی و بهائی بیش از صد و پنجاه سال پیش از ایران زمین برخاسته است، اما متاسفانه بسیاری از هموطنان عزیز ایرانی از پیام آسمانی و جهانی این ادیان الهی، یا هیچ آگاهی ندارند و یا عقایدی آلوده به غرض در نزد ایشان می باشد؛ چنانچه دکتر ناصرالدین صاحب الزمانی در این خصوص مینویسد: " تاکنون هرگز به درستی، بی طرفانه، انگیزه کاوانه و جامعه شناسانه مورد بررسی دقیق قرار نگرفته است".

لیکن، بسیاری از اندیشمندان و بزرگان حقیقت جوی جهان وسعت دیدگاه این ادیان الهی را که از ایران زمین برخاسته تقدیر و تمجید نموده و آرمان جهانی آنها را مورد ستایش قرار داده اند، و به گفته پروفسور بنیامین جوت " … برای نسل ما این امر آنقدر نزدیک و بزرگ است که قابل درک نیست. تنها آینده است که می تواند اهمیت آن را کشف کند".

خوشتر آن باشد که سر دلبران                     گفته  آید  در حدیث  دیگران

استاد محمد اقبال لاهوری میگوید: " همه خطوط و سیر های متنوع فکری ایرانی را بار دیگر به صورت یک ترکیب جامع در نهضت دینی بزرگ ایران جدید می توان یافت، یعنی در آئین بابی و بهائی".

آرتور کریستنسن ( Arthur Christensen ) مستشرق و پرفسور فلسفه در داشگاه کپنهاک دانمارک و عضو فرهنگستان شاهی این کشور در کتاب " ایران قدیم و جدید " مینویسد: " بهترین هدیه ای که ایران کنونی به جامعه انسانی تقدیم نمود دیانت بهائی است که مؤسس آن حضرت بهاءالله میباشد".

پروفسور بنیامین جوت (tteJew aminBenj ) استاد دانشگاه آکسفورد و مترجم آثار افلاطون اظهار می دارد: " نهضت بهائی شاید تنها امید آینده باشد" و همچنین، مهاتما گاندی، رهبر نامدار هندوستان میگوید: " دیانت بهائی امیدیست برای همه بشر".

کنت لئو تولستوی، نویسنده و فیلسوف روس، در نامه ای خطاب به دوست فرانسوی خویش، کنت دوساسی، شرق شناس و عضو فرهنگستان فرانسه، می نویسد Journal Intime de Tolstoy)): " آئین بهائی دارای فلسفه بسیار عمیقی است که نسل حاضر از درک آن عاجز است… تعلیمات بهائی روح این عصر و به مقتضای نیاز بشر پدید آمده است… باید تعلیم و احکام بهائی را در جهان تنفیذ نمود و وحدت حقیقی را که اساس این دیانت است نشر داد".

دکتر اگوست هنری فورل، دانشمند حشره شناس نامدار سوئیسی که تصویر او تا مدتها بر روی گرانبهاترین اسکناس سوئیس (یکهزار فرانکی) به نشانه احترام ملت و دولت سوئیس به این دانشمند بهائی بود، در وصیت نامه خود چنین می نویسد: " آئین بهائی، آئینی است الهی و کافل خیر و سعادت بشر… منادی وحدت عالم انسان است…  تعالیم بهائی اهل عالم را در سراسر کره ارض به وحدت و اتفاق و محبت و ائتلاف دعوت می نماید. من به ورود در ظل این دیانت مفتخر و از صمیم قلب راجی و ملتمسم که این امر اعظم در راه نجاح و فلاح نوع انسان همچنان پاینده و جاودان و مترقی و متعالی باقی ماند".

ادوارد بنش (Benes.E ) رئیس جمهور چکوسلواکی (سابق) مینویسد: " من دیانت بهائی را بررسی نموده ام  و به هنگام نخستین کنگره نژاد ها در ژوئیه ۱۹۱۱ با بهائیان تماس گرفتم. تعالیم بهائی دارای نیروی زنده روحانی بوده مطابق با احتیاجات قرن حاضر نازل گردیده است تا روحانیت را در قلوب بشر وارد سازد و بدین وسیله بر نیروی مادی که با سرعت تمام به جامعه بشری هجوم کرده تفوق خواهد یافت. این دین یکی از بزرگترین نیروهای اخلاقی جامعه کنونی بوده تنها پناهی ایست که راه را برای تأسیسات صلح عمومی و حسن تفاهم بین المللی کاملا باز میسازد …".

اروین لازلو فرانسوی، عضوکلوپ رم وشخصیت معروف جهانی ومشهور درسازمان ملل، پس ازخواندن بیانیه "بیت العدل اعظم"، مرکز جهانی بهایی، تحت عنوان " وعدهء صلح جهانی"، مورخ اکتبر۱۹۸۵، در بیانیهء خود می نویسد:" دراین لحظات حساس، ما تنها درصورتی می توانیم به بقای نوع انسان وشکوفایی وغنای تمدن وفرهنگ او امیدوارباشیم، که شیوهء تفکر وتلقی متعارف خود را تغییر داده و از بینش بدیعی که منبعث از تعالیم و دیدگاه های دیانت بهایی است، وتازه ترین اکتشافات علوم تجربی نیز بر آن مهر تأیید زده اند، برخوردارگردیم".                                                                                                                                      

پروفسور وارن واگار ( Waren Wagar ) دانشمند و عالم اجتماعی امریکایی و استاد دانشگاه وکسلی آمریکا با مطالعه عمیق و ارزیابی دقیق درباره امکان حصول  وحدت و تمدن جهانی چنین می گوید: "از بین همه مذاهب وادیان معاصر، این تنها آیین بهایی است که بلا شبهه و بدون هیچگونه ابهامی با قطعیت تمام همه همّ خود را وقف مسأله وحدت عالم انسانی نموده است".

   هلن کلر(llerHelen Ke ) نویسنده و سخنران نامدار آمریکائی، نیزپس از مطالعه کتاب "بهاءالله و عصر جدید" به خط نابینایان، چنین اظهار نظر نموده: " دیانت بهایی شایستگی دارد که حد اعلای توجه ما را به خود معطوف سازد… چه موضوعی اصیل ترو شایسته تر از اتحاد و امنیت ملت ها است… پیام صلح عمومی بهایی سرور قلبی ما راایجاد می نماید. اشخاصی که با این پیام روحانی الهی مبارزه کنند یا به خیال خود برضد آن قیام نمایند، غافلند که هر قدم و عملی که برای مبارزه با نور خدا بر دارند، بیشتر در توسعه و نشر آن خواهند کوشید و خود سبب تبلیغ آن می گردند. زیرا این دین تأسیس الهی است و دارای نیروی زنده فعاله است که آسمان جدید و زمین جدید تولید نموده و در قلب هر فرد انسانی حس مقدس محبت و خدمت به نوع را ایجاد و سبب سرور واطمینان قلبی می گردد".

ارنست رنان (enanErnest R ) زبانشناس و مورخ فرانسوی عضو آکادمی و پرفسور زبان عبری در کالج دو فرانس، درکتابی به نام " زندگی مسیح" می نویسد: " در زمان آخر هنگامی که دوره امتحانات الهی به آخر رسید بهشت حقیقی که ظهور موعود کلی خدا است صورت خواهد گرفت. مومنین به این ظهور بسیار صاف و پاکدل می باشند. یک ملت، یک زبان، یک قانون و یک دولت جهانی در سایه دستورات این دین به وجود آمده. اختلافات و تعصبات را از میان برخواهد داشت. این تأسیسات جهانی به وسیله دو پیغمبر ایرانی حضرت باب و حضرت بهاءالله تأسیس وتمدن تازه به وجود خواهد آمد".

تیسول دیوید ( Tyssul David ) نویسنده انگلیسی، استاد دانشگاه آکسفورد در کتابی بنام  " اتحاد ادیان" مینگارد: " دیانت بهائی راه خود را پیموده و خواهد پیمود زیرا این دین جزء مقتضیات زمان حاضر است و از این لحاظ دستورات آن ضروری است. تمام دانشمندانی که آن را مطالعه نموده اند گواهی میدهند که استقرار آن هادم خرافات و تعصبات و سبب تثبیت روح حقیقت است. دیانتی که وحدت عالم انسانی را تعلیم میدهد قطعا دیانتی است که برای اتحاد ادیان تشکیل گردیده است …".

ژولیت تامسون (uliette ThomsonJ ) در کتاب خود بنام " عبدالبهاء" مینویسد: روزولت رئیس جمهور آمریکا حضرت عبدالبهاء را در ایامی که در شهر نیویورک بودند دعوت نمود تا از تعالیم بهائی اطلاع یابد … پس از خاتمه آن جلسه که با حضور عده ای از رجال و دانشمندان آمریکا منعقد شده بود همین که حضرت عبدالبهاء از کاخ سفید خارج می شدند مخبرین جراید دورایشان را گرفته سؤال کردند: منظور از مسافرت شما به آمریکا چیست؟ حضرت عبدالبهاء پاسخ دادند: اسقرار صلح بین المللی در جهان. در مدت اقامت ایشان در نیویورک الکساندر گراهام بل دانشمند معروف و مخترع تلفن او را به منزل خود دعوت نموده تا در جلسه دانشمندان حاضر گردند. پس از اتمام جلسه یکی از حضار به مخبر جریده نیویورک تایمز گفت: تعلیمات بهائی بدون هیچ شک اقوام و ملل جهانرا متحد خواهد نمود زیرا حقیقت کامل میباشد …". 

توماس ادیسون ( Edison ) مخترع آمریکائی که در سال ۱۸۶۳ دستگاه تلگراف دوپلکس و در سال ۱۸۷۷ میکروفون را اختراع نموده است در سال ۱۹۱۲ حضرت عبدالبهاء را در نیویورک ملاقات نمود و راجع به این موضوع مینویسد: ملاقات این شخص بزرگوار بمن فهماند که تمام اختراعاتی را که من کرده ام بعلت وجود عبدالبهاء در جهان و بمنظور پیشرفت و ترقی سریع دیانت بهائی بوده است …".

کوآپریشن ( nCooperatio ) روزنامه سوئیس در شماره ۲۷ آوریل ۱۹۵۵ مینویسد: " حضرت بهاءالله مبشر سازمان ملل در سال ۱۸۱۷ در طهران متولد و به سال ۱۸۹۲ در شهر عکا رحلت نمود. تعلیمات عالیه برای جامعه بشری از خود بیادگار گذارده که اساس آن وحدت عالم انسانی میباشد. حضرت بهاءالله را اگر بخواهیم بنام حقیقی بنامیم باید او را پیشرو و پیش آهنگ سازمان ملل بدانیم. پروگرام این دین مساوات – محبت – اخوت بین جمیع اقوام و ملل عالم میباشد …".

از طرف دیگر، عالی ترین مجمع قانون گذاری کشور برزیل در۲۸ می ۱۹۹۲، به مناسبت صدمین سال صعود(وفات) حضرت بهاءالله جلسه ای مخصوص تشکیل داد ومقام ایشان وتعالیم مبارکه اش وخدماتی را که جامعه پیروانش به نوع بشرارزانی داشته اند تجلیل کرد، وسخنگوی مجلس ونمایندگان جمیع احزاب به پا خاستند و یکی بعد از دیگری آن مظهر ظهور الهی در دور جدید را ستودند و حضرتش را آفریننده "عظیم ترین مجموعه آثار دینی که تا کنون از قلم شخصی واحد صادر شده" خواندند.

این بزرگان و متفکرین جهان، علاوه بر تمجید و تقدیس دیانت بهائی و تعالیم آن، اظهاراتی نیز مبنی بر عظمت مقام موسسین این آئین آسمانی بیان نموده اند. چنانچه، نویسنده مشهور جهان عرب شکیب ارسلان، از علمای زمان، که به او لقب امیر البیان داده اند در خصوص شخصیت حضرت عبدالبهاء اظهار میدارد:" عبدالبهاء آیتی از آیات بزرگ خدا بود حق جل جلاله جمیع حقائق بزرگی و اصالت و نجابت و فضائل و مناقب را در وجود او جمع فرموده بود … دارای علو طبع و بزرگی نفس و همتی عالی و نفوذی متعالی بود … حضور ذهن و منطق قوی و وسعت علم و وفور حکمت و دانش او انسان را متحیر می ساخت. بلاغت عبارات و فصاحت کلمات وی در درجه اعلی بود… عبدالبهاء آخرین درجه عقل و حکمت را دارا و در الهیات مثل اعلی بود. در اصالت رای و عمق نظر و قوت برهان و محکمی استدلال نظیری برای او نبود . در عظمت اخلاق و علم در مقامی بود که اگر کسی بگوید عبدالبهاء فرید دهر و وحید عصر و اعجوبه دوران است یقینا راه مبالغه نپیموده است… با وجود این هیمنه و جلال، مجالست و مصاحبت با وی پر از لطف و محبت و گشاده رویی بود …"[۳۵۰]. 

حال آیا پسندیده است که هموطنان عزیز، از این ادیان آسمانی که از ایران زمین برخاسته و بسیاری از متفکرین و دانشمندان و فضلای عالم را تحت تاثیر آثار و دیدگاه خود قرار داده، بی خبر بوده و یا آگاهی آلوده به غرض و نادرست در مورد آنها داشته باشند؟ آیا این قدر نشناسی و کفر نعمت نیست؟ چنانچه، حضرت عبدالبهاء میفرماید: " خدا چه نعمتی به ایران عنایت فرمود و لکن قدر ندانستند"[۳۵۱]. در یکی از الواح مقدسه بهائی، لوح احمد، آمده است: " بگو ای عباد! باب رحمتم را که بر وجه اهل آسمانها و زمین گشودم بدست ظلم و اعراض مبندید و سدره مرتفعه عنایتم را بجر و اعتساف قطع مکنید…بصفاتم متصف شوید تا قابل ورود ملکوت عزم شوید و در جبروت قدسم در آئید… اگر چشم انصاف بگشائید جمیع حقایق ممکنات را از این باده جدیده بدیعه سرمست بینید و جمیع ذرات اشیاء را از اشراق انوارش مشرق و منور خواهید یافت. فبئس ما اًنتم ظنتم و ساء ما اًنتم تظنون…". مگر نه آن است که خداوند در قرآن کریم بشارت و مژده رحمت  به بندگان میدهند: الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِکَ الَّذِینَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِکَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ ( آن بندگانی که سخن بشنوند و به نیکوتر آن عمل کنند، آنان هستند که خدا آنها را هدایت فرموده و هم آنان به حقیقت، خردمندان عالمند)[۳۵۲].

در بخش های از رساله مدنیه، پیرامون ایران و ایرانیان، حضرت عبدالبهاء چنین هموطنان عزیز را به تفکر و تأمل دعوت میفرمایند: " ای اهل ایران! قدری در ریاض تواریخ اعصار سابقه سیر نمائید و سر به جیب تفکر فرو برده، به دیده عبرت ملاحظه کنید که تماشای عظیمی است. در ازمنه سابقه مملکت ایران به منزله قلب عالم و چون شمع افروخته بین انجمن آفاق بود. عزت و سعادتش چون صبح صادق از افق کائنات طالع و نور جهان افروز معارفش در اقطار مشارق و مغارب منتشر و ساطع … حکمت حکومتش حکمای اعظم عالم را متحیر ساخته و قوانین سیاسیه اش دستور العمل کل ملوک قطعات عالم اربعه گشته. ملت ایران ما بین ملل عالم به عنوان جهانگیری ممتاز و به صفت ممدوحه تمدن و معارف سرافراز. در قطب عالم مرکز علوم و فنون جلیله بوده و منبع صنایع و بدایع عظیمه و معدن فضائل و خصائل حمیده انسانیه. دانش و هوش افراد این ملت باهره حیرت بخش عقول جهانیان بود و فطانت و ذکاوت عموم این طایفه جلیله مغبوط عموم عالمیان… در زمان کورش … حکومت ایران از حدود داخلیه هندوچین تا اقصی بلاد یمن و حبشه که منقسم به سیصد و شصت اقلیم بود حکمرانی می نمود…زلزله در ارکان جمیع حکومت عالم انداخت…"[۳۵۳]. حضرتشان در مکاتیب میفرمایند: " امروز جمیع اهالی ایران باید در کمال همت و غیرت در خیر دولت و مملکت کوشند و به کمال راستی و درستی و خیر خواهی در آن چه سبب آبادی و راحت و ثروت و بزرگواری دولت و کشور است پردازند. مختصر این است که شرف و منقبت عالم انسانی به ظهور کمالات است و مستجمعیت کمال در انتظام حال و سعادت احوال در عالم ظاهر و باطن و جسم و جان است. لهذا گمان مکنید که سعادت حال دنیویه، سبب محرومی  از اجر اخروی و عدم اکتساب قرب الهی و مانع از حصول کمالات روحانیه است. ربنا آتنا فی الدنیا حسنه و فی الأخره حسنه و قنا عذاب النار"[۳۵۴].

با بشارتی از آثار مقدس بهائی در خصوص مستقبل ایران، این رساله را به پایان می رسانیم: " … آفتاب پارسی از افق ایران درخشیده و به جمیع آفاق نور پاشیده. عنقریب ایران محسود عالمیان گردد و ایرانیان مغبوط جهانیان شوند… و در مقام دیگر میفرمایند: … مستقبل ایران در نهایت شکوه و عظمت و بزرگواری است. زیرا موطن جمال مبارک ( از القاب حضرت بهاءالله) است. جمیع اقالیم عالم توجه و نظر احترام به ایران خواهند نمود و یقین بدانید چنان ترقی نماید که انظار جمیع اعاظم و دانایان عالم حیران ماند[۳۵۵]… همچنین میفرمایند: … ای یاران، مژده باد شما را که ایران به پرتو بخشش خداوند مهربان ترقی عظیم نماید و جنه النعیم گردد. بلکه امید چنین است که در آینده غبطه روی زمین شود و نفحه مشکین ایران خاور و باختر را معطر نماید[۳۵۶]".

 

گفتیم بسی ز عشق و گفتند                        این قصه هنوز نا تمام است!


منابع و مأخذ




پیش گفتار

 

[۱] مجموعه الواح مبارکه، صفحه ۲۶۵.

[۲] اصول عقاید بهائیان، منتخباتی از آثار حضرت بهاءالله، صفحه ۵۷.

[۳] اشراق خاوری: قاموس ایقان ، صفحه ۱۲۵۷.

[۴] سید محمد باقر موسوى همدانى: ترجمه المیزان، دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسین حوزه علمیه قم، قم ‏۱۳۷۴ ش، ج‏۱۰، ص ۵۵.

[۵] حسین بن على کاشفى سبزوارى: مواهب علیه‏، چاپ وانتشارات اقبال، تهران، ۱۳۶۹ ش، ص ۶۰۰.

[۶] مجموعه الواح مبارکه، صفحه ۲۶۵.

 

مقدمه

 

[۷] اصول عقاید بهائیان، منتخباتی از آثار حضرت بهاءالله، صفحات ۵۱- ۵۲.

[۸] حضرت بهاءالله، جلد یک آیات الهی، صفحه ۴۸.

[۹] تاریخ جامع ادیان از آغاز تا امروز، تألیف: جان ناس، ترجمه علی اصغر حکمت، انتشارات پیروز، ص ۳۴۳.

[۱۰] محبوب عالم، انتشارات مجله عندلیب، صفحه ۴.

[۱۱] History proves that man learns nothing from history :George Wilhelm Friedrich Hegel

[۱۲] جامعه شناسی، آنتونی گیدنز، ترجمه منوچهر صبوری، نشر نی، ص ۴۹۹.

[۱۳] حضرت روح عیسی بن مریم، دکتر ریاض قدیمی، ص ۱۳۲.

[۱۴] انحطاط و فروپاشی امپراتوری روم، تألیف دان نار دو، ترجمه منوچهر پزشک، انتشارات ققنوس، سال ۱۳۸۷، صفحات ۶۸ – ۷۰.

[۱۵] جامعه شناسی، آنتونی گیدنز، ترجمه منوچهر صبوری، نشر نی، ص ۴۹۹.

[۱۶] حضرت بهاءالله، آیات الهی، صفحه ۲۲۳.

[۱۷] اصول عقاید بهائیان، منتخباتی از آثار حضرت بهاءالله، صفحه ۱۶.

[۱۸] محبوب عالم، انتشارات مجله عندلیب، صفحه ۴.

[۱۹] منتخباتی از آثار حضرت بهاءالله.

[۲۰] اصول عقاید بهائیان، منتخباتی از آثار حضرت بهاءالله، صفحه ۱۷.

[۲۱] حضرت عبدالبهاء، مکاتیب جلد ۵، صفحه ۱۲۳.

[۲۲] بشاره النور، صفحه ۱۶۱.

 

نگاهی اجمالی بر کلام الله مجید

 

[۲۳] مقدمه ای بر ترجمه قرآن، صفحه ۶۸.

[۲۴] شیوه های تفسیری قرآن کریم، دکتر مصطفی الصاوی الجوینی، مترجمان: موسی دانش – حبیب روحانی، صفحه ۴۷۱.

[۲۵] آفاق تفسیر، مقالات و مقولاتی در تفسیر پژوهی، محمد علی مهدویراد، نشر هستی نما، صفحه ۳۲.

[۲۶] آفاق تفسیر، مقالات و مقولاتی در تفسیر پژوهی، محمد علی مهدویراد، نشر هستی نما، صفحات ۲۵ – ۲۶.

[۲۷] مقدمه ای بر ترجمه قرآن، صفحه ۱۹۱.

[۲۸] ترجمه تفسیر المیزان، تألیف علامه سید محمد حسین طباطبائی، بقلم سید محمد باقر موسوی همدانی، انتشارات موسسه دار العلم، جلد پنجم، ص ۱۶۷.

[۲۹] آفاق تفسیر، مقالات و مقولاتی در تفسیر پژوهی، محمد علی مهدویراد، نشر هستی نما، صفحه ۶۱.

[۳۰] شیوه های تفسیری قرآن کریم، دکتر مصطفی الصاوی الجوینی، مترجمان: موسی دانش – حبیب روحانی، صفحات ۲۰ – ۲۱.

[۳۱] شیوه های تفسیری قرآن کریم، دکتر مصطفی الصاوی الجوینی، مترجمان: موسی دانش – حبیب روحانی، صفحه ۴۶۱.

[۳۲] شیوه های تفسیری قرآن کریم، دکتر مصطفی الصاوی الجوینی، مترجمان: موسی دانش – حبیب روحانی، صفحه ۴۷۱.

[۳۳] ترجمه تفسیر المیزان، تألیف علامه سید محمد حسین طباطبائی، بقلم سید محمد باقر موسوی همدانی، انتشارات موسسه دار العلم، جلد پنجم، ص ۱۶۷.

[۳۴] مقدمه ای بر ترجمه قرآن، صفحه ۷۹.

[۳۵] مقدمه ای بر ترجمه قرآن، صفحه ۶۸.

[۳۶] مقدمه ای بر ترجمه قرآن، صفحه ۷۰.

[۳۷] مقدمه ای بر ترجمه قرآن، صفحات ۱۹ – ۲۰.

[۳۸] مقدمه ای بر ترجمه قرآن، صفحه ۶۹.

[۳۹] مقدمه ای بر ترجمه قرآن، صفحه ۷۰.

[۴۰] مقدمه ای بر ترجمه قرآن، صفحه ۵۰.

[۴۱] مقدمه ای بر ترجمه قرآن، صفحه ۴۴.

 http://nekoonam.parsiblog.com/-۱۳۷۲۷۱.htm  [۴۲]

همچنین رجوع شود به: ترجمه تفسیر المیزان، تألیف علامه سید محمد حسین طباطبائی، بقلم سید محمد باقر موسوی همدانی، انتشارات موسسه دار العلم، جلد پنجم، ص ۸۵.

[۴۴] نقل از ماهنامه آموزشی، اطلاع رسانی معارف: تفسیر و تأویل قرآن.

      http://www.maarefmags.com/article.asp?Art=۵۶۷

[۴۵] اصول کافی، جلد ۱، تألیف: ثقه الاسلام ابی جعفر محمد بن یعقوب بن اسحاق الکلینی الرازی، انتشارات علمیه اسلامی، صفحه ۲۷۹.

[۴۶] نقل از ماهنامه آموزشی، اطلاع رسانی معارف: تفسیر و تأویل قرآن.

      http://www.maarefmags.com/article.asp?Art=۵۶۷

[۴۸] عبدالحمید اشراق خاوری، قاموس ایقان، جلد چهارم، ص ۱۷۵۳.

[۴۹] فصوص الحکم ابن عربی، برگردان متن محمد علی موحد و صمد موحد، نشر کارنامه، صفحه ۹۹.

[۵۰] عبدالحمید اشراق خاوری، قاموس ایقان، جلد سوم، ص ۱۴۳۳.

[۵۱] ترجمه تفسیر المیزان، تألیف علامه سید محمد حسین طباطبائی، بقلم سید محمد باقر موسوی همدانی، انتشارات موسسه دار العلم، جلد پنجم، ص ۱۲۵.

[۵۲] اخوان حکیمى- احمد آرام: الحیاه با ترجمه احمد آرام، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ج‏ ۲، ص ۲۶۶.

[۵۳] عبدالحمید اشراق خاوری، قاموس ایقان، جلد سوم، ص ۱۴۳۱.

[۵۵] ترجمه تفسیر المیزان، تألیف علامه سید محمد حسین طباطبائی، بقلم سید محمد باقر موسوی همدانی، انتشارات موسسه دار العلم، جلد پنجم، ص ۶۱.

[۵۶] مقدمه ای بر ترجمه قرآن، صفحه ۳۱۳.

[۵۷] مقدمه ای بر ترجمه قرآن، صفحه ۳۱۱.

[۵۸] ترجمه تفسیر المیزان، تألیف علامه سید محمد حسین طباطبائی، بقلم سید محمد باقر موسوی همدانی، انتشارات موسسه دار العلم، جلد پنجم، ص ۸۴.

[۵۹] نظام الدین احمد غفارى مازندرانى‏: احتجاج- ترجمه غفارى مازندرانى، انتشارات مرتضوى، ج‏۴ ، ص ۷۶.

[۶۰] ترجمه تفسیر المیزان، تألیف علامه سید محمد حسین طباطبائی، بقلم سید محمد باقر موسوی همدانی، انتشارات موسسه دار العلم، جلد پنجم، ص ۱۳۳.

[۶۱] ترجمه تفسیر المیزان، تألیف علامه سید محمد حسین طباطبائی، بقلم سید محمد باقر موسوی همدانی، انتشارات موسسه دار العلم، جلد پنجم، ص ۸۳.

[۶۲] اکبر گنجی، مقاله بی دلیلی ختم نبوت.

[۶۳] اخوان حکیمى- احمد آرام: الحیاه با ترجمه احمد آرام، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، جلد ‏۲ ، صفحه ۲۷۲ – ۲۷۳.

[۶۴] ترجمه تفسیر المیزان، تألیف علامه سید محمد حسین طباط