“هویجی که سبز شد”

برای مظلومیت بچه های روشنکوه

بهار مسروری

گوشی را می گیری دستت، از هر شبکه اجتماعی تصاویر بولدوزر و خراب کردن خانه ها را می بینی. طبیعت زیبا و دل انگیز شمال ایران است، فصل سبز و پر برکت تابستان است، اما آوار آجرهای خانه است بر سر ساکنینش. البته تازگی ندارد و سال های سال است که بر بهاییان ایران کم و بیش این گونه می گذرد، همین سال پیش بود که یکی از این چند خانه ی ویران شده در روشنکوه مورد تهاجم متجاوزین قرار گرفت و باز ما در سوی دیگر دنیا اشک ریختیم و شرمنده از آن شدیم که آن جا در کنارشان نیستیم تا در آغوش بگیریم و تسلیشان بدهیم. شرمنده شدیم که طاقتمان کم بود و مهاجرت در مقایسه ساده تر بود.
امروز با دوستی صحبت می کردیم، می گفت چرا شما بهایی ها با هم اتحاد ندارید؟ چرا شما قرار نمی گذارید بروید آن جا کمربند انسانی تشکیل بدهید تا حداقل خانه هایتان را خراب نکنند؟ بعد اشاره کرد به فامیل های خودش که چند سال پیش با همسایه هایشان رفته بودند برای قطع نکردن درختان یک باغ، دست در دست بقیه همسایه ها به قول خودش کمربند انسانی تشکیل داده و درختان باغ را نجات داده بودند… حوصله بحث کردن نداشتم، فقط نام باغ مورد اشاره اش را در اینترنت جستجو کردم و عکس های ساختمان بلندی که بر جایش ساخته بودند را نشانش دادم… در سکوت نشستیم و چایمان را خوردیم.

بارها با همین دوست و دوستان دیگر صحبت از صلح طلبی بهاییان کرده ام، این که حضرت بهاءالله به ما اجازه نداده حتی چوب به دست بگیریم تا مبادا بخواهیم بزنیم…این که دستور دینیمان است برای حفظ وحدت جامعه، باید تابع حکومت وقت در هر مملکتی که در آن زندگی می کنیم، باشیم… بارها از استقامت سازنده گفته ام و همه را می دانند ولی باز برایشان قابل قبول نیست که چطور می شود خانه ات را خراب کنند و تو هیچ کاری نکنی… واقعا هم چطور می شود؟ این پیامبر جدید چگونه معجزه ای کرده که ما بندگان، همان ها هستیم ولی به این امتحان که می رسیم، اینطور سربلند می شویم. اینطور با ایمان می شویم. اینطور بنده بهاء می شویم…

چایی که تمام شد، دستش را کرد توی کیفش و هاردش را درآورد و گفت بیا عکس های عروسی را بهت نشان بدهم، حال وهوایت عوض شود… اشک هایم بی اختیار سرازیر شد. یاد دوستی افتادم که در یکی از این یورش ها که شغل شریف و نان حلال عده ای شده و همه روزه به خانه بهایی ها هجوم می برند، هاردی که عکس های عروسی و سفرها و به دنیا آمدن بچه اولشان و خلاصه مهمانی های پنج سال اول ازدواجشان در آن بوده را بردند و هرگز هم پس ندادند. یاد دوستان دیگرم افتادم که هاردهایشان در کشو خانه شان نیست و از ترس این که عکس ها و خاطرات چندین ساله شان را مثل بقیه بهاییان از دست
بدهند، هاردشان در خانه دوست مسلمانشان است!

عکس های عروسی را ندیدیم و دوستم با یک خداحافظی آرام و “مواظب خودت باش، خیلی غصه نخور!” در را بست و رفت.

خیلی غصه نخورم؟! چی می گی تو؟! … کمی فکر کردم، دیدم واقعا خیلی غصه نمی خورم. ناراحت و عصبانی هستم ولی می دانم برکت زندگی آن ها که خانه شان ویران شده، به زودی چندین برابر می شود… یاد خانواده شیوا اینها و یاد خانواده سعید اینها میفتم… هر دو بچه که بودند مجبور شدند از شهرستانی که بودند فقط با لباس تنشان فرار کنند و هرچه داشتند به یغمای مذهبیون افراطی رفت… چند سال بعد خانواده های هرکدام در شهر جدید، کاسبیشان چنان رونقی گرفت که بیا و ببین. پس واقعا غصه نمی خورم، حداقل برای آنهایی که خانه شان ویران شده… اما وای بر آن گروه دیگر، وای بر آن هایی که برای خراب کردن خانه هموطنشان، حقوق می گیرند.
به اطرافم نگاه می کنم، می بینم همه جور آدمی با عقاید متفاوت و مختلف و تفکرات کاملا بی ربط به یکدیگر، چطور با آرامش کامل، کنار هم زندگی می کنند و حقیقتا کسی کاری به کسی ندارد. ماهایی که در ینگه ی دنیا هستیم، اغلب در محیط های کاری می بینیم که این تنوع چه قدر به بهتر شدن نتیجه ی کار کمک می کند… و آن جا در وطن عزیزمان، چطور با زدن برچسب هایی مثل کافر به گروهی، نه تنها از آن نیروها استفاده نمی کنند، بلکه نمی گذارند آن ها سازندگی خودشان را هم انجام بدهند، حتی همان باغ سبزشان را هم نمی توانند ببینند و هر کاری می کنند تا آن باغ سبز، خشک و خراب شود. باور کردن چنین برخوردهایی آن هم از طرف یک حکومت و آن هم در این دنیای پیشرفته و متمدن، بسیار سخت است.

***

اوایل دهه نود بود، فریبا کمال آبادی در زندان بود و برای دخترکوچکش ترانه، ته یک هویج را سبز کرده بود و با یادداشتی زیبا به او هدیه داده بود. اینجا می توانید یادداشت را ببینید:

http://baharjavdaneh.blogspot.com/2013/10/blog-post_4.html

عکس آن دختر نوجوان و آن شاخه نحیف سبز، در ذهن ها ماندگار شد. حالا هم هر زمان که فریبا را می گیرند و می برند، آن تصویر زیبا در ذهن خیلی ها دوباره جان می گیرد و تکرار می شود…”رویش ناگزیر جوانه” است که قدرت اصلی را دارد. چطور ممکن است افرادی پیدا شوند که هنوز این را نفهمیده باشند. لازم نیست خیلی قرآن خوانده باشند یا حتی تاریخ، همین چند سال گذشته را مرور کنند، زندگی و به قول مادرجون آخر عاقبت خودشان وامثال خودشان را ببینند و آخرعاقبت این گروه مظلوم را.

این بار خبر دستگیری فریبا و تعداد زیادی دیگر از بهاییان در خبر ویران کردن خانه های بهاییان روشنکوه، گم شد و دیگر کسی حرفی از آن همه بهایی که چند روز پیش بی گناه دستگیر شدند و خانه هایشان و تمام عکس ها و خاطرات زندگیشان به یغما رفت، حرفی نمی زند. هرچه باشد خراب کردن خانه بیشتر توی چشم است! شاید هم واقعا نشستند و کلی فکر کردند که چطور حواس بقیه را پرت کنیم؟ خب کاری ندارد می رویم چند تا خانه را خراب می کنیم! الحمدلله در این دنیا به کسی هم جوابی نباید بدهیم… مهم این است که امروز ترفیع شغلی را می گیریم، تازه حواس همه هم می رود پی خبر جدید ویران کردن خانه ها. اصلا مگر آدم ها چه قدر حوصله شنیدن اخبار بد را دارند؟!؟
راستی می دانستید یکی از اتهامات بهاییان در این سال های اخیر این است که با همسایگانشان مهربانی می کنند تا آن ها را شیفته خود و دیانتشان سازند؟! خب بزرگوار!! خودت چرا این راه را امتحان نمی کنی؟ فکر می کنی خراب کردن با بولدوزر راحت تر است؟ یک بار امتحان کن ببین دوست شدن با کسی که تو را کافر و مشرک و نجس می داند چه قدر سخت است!

***

یک نفر توییتی زده که عجب محرم پر برکتی! بله دیگر مگر تمام سال های مدرسه در گوشمان نخواندند که این محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه می دارد؟ کاش فقط یک بار در همین ماه محرم از خودشان بپرسند که چرا هنوز از امام حسین که حرف می شود همه یاد تشنگان کربلا میفتند و مظلومیت آن بچه ها در تاسوعا و عاشورا؟ ببینید با این رویه ای که در پیش گرفته اید؛ اسلام را زنده نگه می دارید؟ یا آن مادر داغدارآبادانی که گفته فرزندم رفت اما در اتاق خالیش بر روی هموطن خانه خراب روشنکوهیم باز است، بگویید بیایند… بله این مادر است که دیندار واقعی است و اسلام را زنده نگه می دارد، نه شما.
شبکه های مختلف تلویزیونی، رسانه های اینترنتی عمومی، رسانه های اجتماعی شخصی و افراد معروف و معمولی که دوستان بهایی دارند یا ندارند، به خاطر انسان بودن، دلشان به درد آمده و همگی چند خطی نوشته اند. همه و همه هشتگ های #بهایی_ بودن_جرم_نیست #بهاییان_ایران #بهائیان_ایران #روشنکوه

#BahaisUnderMassiveAttacks

را زده اند… راستی چند سال از آن نامه ی “ما شرمگینیم” گذشته؟

https://news.gooya.com/politics/archives/2009/02/083862.php

روشنفکران و فعالین اجتماعی و حقوق بشری که امضایشان را پای آن نامه گذاشته اند، هرکدامشان در این پانزده سال چند جمله برای بهاییان و مظلومیتشان گفتند یا نوشتند؟ البته بهاییان خیلی قدردان آن نامه هستند چون در سال ۱۳۸۷ باعث آگاهی خیلی ها از وضعیت وخیم بهاییان ایران شد، اما هم وطن دانای من از خودت بپرس آیا وظیفه تو در مقابل این همه ظلمی که بر بهاییان می شود، با امضای همان نامه تمام شده؟

پیش از این که این مطلب را بفرستم برای سردبیر، عکس جدیدی را می بینم که از روشنکوه رسیده، عکسی که جای همه ی عکسهای خرابی را گرفته، عکسی که شادی دارد وامید. عکسی که بدون تردید نوید روزهای بهتر را می دهد . زن و شوهر جوانی بر ویرانه خانه شان با لبخندی به پهنای صورت عکس گرفته اند… گویی دارند به ماها می گویند:” ما خوبیم! مواظب خودت باش، خیلی غصه نخور!”

Comments are closed.