مسافری به سوی غرب
مسافری به سوی غرب مردی تنها، سالخورده، با جسمی فرسوده، به دیوارهء کشتی تکیّه داده بود و به دریای بیکران مینگریست. تا چشم کار میکرد آب بود؛ آبیِ آسمان در پهنای دریا بازتابی زیبا داشت، امّا مرد در اندیشهای دور و دراز غرق شده بود. نگاهی به گذشته داشت، آن زمان که کودکی بیش نبود و از کشورش رانده شد […]
آخرین دیدگاهها