بادکنکهای شهر ما
بادکنکهای شهر ما از فرشته تیفوری حجازی از پنجرهی دفتر روزنامه مرتب باد کنکها خارج میشدند و در هوا میغلطیدند و در نقطهای دور در آسمان، پشت درختان انبوه، آنجا که برج کلیسا در مه رقیقی به چشم میرسید، از نظر پنهان میشدند. صدای فلوت هم از دفتر روزنامه قطع نمیشد. یک نواخت میزد. از در ساختمان روزنامه که خارج […]
آخرین دیدگاهها