ستاره و شکیب ، کوچک اما ….
ستاره و شکیب ، کوچک اما …. تلفن خانهء پدربزرگ زنگ زد . شکیب که تازه بعد از جشن تولد سه سالگی اش ، مادرش را برای رفتن به زندان بدرقه کرده بود ، گوشی را برداشت مامان انیسا بود از زندان زنگ میزد مامان گفت : ” الو شکیب جون خوبی مامان ؟ چیکار میکنی ؟ ” و او […]
آخرین دیدگاهها