“پیغمبر شرق در کنگره موحدین”
لیزا از لای پلکهای نیمه باز، به پنجره نگریست. با دیدن شعاع آفتابی که به داخل اطاق میتابید خواب از سرش پرید. بهسرعت چشمش را گشود و به ساعت که به دیوار مقابل آویزان بود نگاه کرد. هر دو عقربه روی هم بین هفت و هشت یکی شده بودند. پاندول بلند ساعت هم با حرکت یکنواخت از این سو به […]













آخرین دیدگاهها