سالمندان بهایی جاسوس نیستند
فریبا داوودی مهاجر پیغام دوستم یک عبارت کوتاه بود، “فوری تماس بگیر“. تلفن زدم، گریه می کرد. از تلفن متوجه کلمات منقطع و درهم و نفس های بریده اش نمی شدم. هوا داغ بود و نمناک و تمام مسیر نفس های بریده دوستم در سرم تکرار می شد. شک کردم نکند برای مادرش اتفاقی افتاده است. آن موقع ها […]



















آخرین دیدگاهها